? مجلس هشتم- مقبوليت- شوراي نگهبان- مشاركت حداكثري مردم اسد الله افشار
بر احدي پوشيده نيست كه قوام حكومتها بر سه پايه مشروعيت، مقبوليت و كارآمدي استوار است كه مشروعيت و مقبوليت در رابطه مستقيم با يكديگر قرار دارند و تداوم مشروعيت در اداره جامعه، موكول به حفظ و تقويت مقبوليت است و مقبوليت از طريق سطح مشاركت مردم در اداره حكومت و بها دادن به مردم سالاري و حفظ رضايتمندي آنان پديد ميآيد؛ بنابراين بر جناحها و احزاب سياسي در اين مقطع حساس زماني، فرض است به لحاظ ملاحظات سياسي منطقهاي و بين المللي خواستار شكل گيري مجلسي باشند كه نمايندگان آن اعتقاد به قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران و التزام عملي به اسلام ناب محمدي (ص) و نظام جمهوري اسلامي ايران داشته و ضمن عدم سوء شهرت، ابراز وفاداري آنان به اصل مترقي ولايت مطلقه فقيه محرز باشد.
وظيفه شوراي نگهبان در اين مقطع حساس:
نخبگان سياسي نيك ميدانند قانون اساسي جمهوي اسلامي ايران وظايف و مسئوليتهاي سنگين و حساسي را برعهده شوراي نگهبان قرار داده است كه مهمترين رسالت و مأموريت آن به عنوان يك نهاد رسمي، پاسداري و صيانت از جامعيت نظام- پاسداري از رهبريت، اسلاميت و جمهوريت- است. ضمن اينكه نظارت بر انتخابات خبرگان، رياست جمهوري، مجلس شوراي اسلامي و نظارت بر
همهپرسي و مراجعه به آراي عمومي هم از وظايف حساس شوراي نگهبان است.
در ديدگاه مقام معظم رهبري، شوراي نگهبان عماد ملت و دين و ماية اطمينان و سكينه قلب مومنين است و درحقيقت نبض نظام اسلامي بهشمار آمده و گلوگاه مهمي براي حفظ قانون اساسي است. از اين نكته نيز نبايد به سادگي گذشت كه رهبري فرزانه انقلاب بارها در بيانات نزديك به هر انتخابات در كشور تصريح داشتهاند هرگونه بررسي شوراي نگهبان بايد با دقت، متقن و براساس موازين مصرح قانوني و بهگونهاي باشد كه حق كسي ضايع نشود. نگارنده اعتقاد راسخ دارد شوراينگهبان توانسته است در مهلت قانوني خود- براساس مستندات قانوني- با دقت به شكايتها رسيدگي نمايد و با احقاق حقوق ۵81 نفر، شرايط مناسب و مساعدي را براي رقابتي كردن فضاي هشتمين انتخابات مجلس شوراي اسلامي كه در اواخر اسفند ماه سال جاري برگزار خواهد شد فراهم آورد تا مشاركت حداكثري در انتخاب نمايندگان اصلح صورت پذيرد.
بستر آفريني لازم براي تحقق مشاركت حداكثري:
صاحب نظران بر اين عقيدهاند، انتخابات ازجمله بارزترين نهادهاي مشاركت سياسي مردم در زمينه مديريت جامعه و تعامل با حاكمان و حكومت است. در فضاي سياسي نوين جهان، حكومتي كه بهره چنداني از پشتوانه حمايت مردمي و عنصر مقبوليت نداشته باشد، فاقد ثبات سياسي و گرانيگاه قابل اتكا تلقي ميشود. مردم هم در ايجاد نظام سياسي و هم در بقاي آن نقش عمدهاي ايفا ميكنند و حكومت مجزاي از مشاركت سياسي مردم، قابل تصور نيست.
اكنون كه در آستانه هشتمين انتخابات مجلس شوراي اسلامي قرار داريم، بايسته است كه كارشناسان و تحليل گران مسايل سياسي و اجتماعي تدابير ويژهاي را در راستاي بستر آفريني لازم براي محقق سازي حداكثري مردم گام بردارند و با كمك به برگزاري انتخاباتي حماسي و پرشور، بر اقتدار و عزت نظام اسلامي بيفزايند.
راهكارهاي تحقق مشاركت حداكثري مردم:
اين قلم با عنايت به ديدگاه صاحب نظران به برخي از راهكارهاي تحقق مشاركت حداكثري مردم در انتخابات هشتم مجلس شوراي اسلامي، در ذيل اشاراتي خواهد داشت:
1- شور آفريني رسانهها و وسايل ارتباط جمعي اعم از راديو، تلويزيون، مطبوعات و...
2- مسئوليتها و وظايف اصلي رسانهها و وسايل ارتباط جمعي در اين خصوص عبارت است از:
– تأكيد بر همبستگي و همگرايي افكار عمومي. پرهيز از انتشار اخبار كذب و تنشزا.
– رعايت بيطرفي و واقع نمايي. مصاحبه با صاحب نظران و نخبگان سياسي و اجتماعي.
– معرفي منصفانه و عادلانه نامزدها. آگاه سازي مردم از وظايف سياسي خود در زمينه شركت در انتخابات. تبيين جايگاه انتخابات در ثبات سياسي و استراتژيك كشور.
– سوق دادن افكار عمومي به سوي ارزشها و فرهنگ اسلامي براي انتخابات نامزدهاي كارآمد، مقبول و مطلوب.
– ايجاد فضاي مناسب براي مباحثه و مناظره نامزدها با يكديگر.
3- صداقت و شفافيت نظام سياسي در برگزاري انتخابات.
4- گسترش سيستمهاي نظارتي قوي و فعال.
5- انتصاب افراد شايسته و متصديان امر انتخابات از موضع گيريهاي جناحي.
6- انتشار پيدرپي اخبار انتخابات براي جلوگيري از شايعه آفريني.
7- پرهيز مسئولان و متصديان امر انتخابات از موضع گيريهاي جناحي.
8- عقلانيت نامزدها در تبليغات.
9- توجه نامزدها به نكات زير:
– پرهيز از طرح شعارهاي غيرواقعي و ناممكن در عمل. پرهيز از تبليغات پرهزينه.
– خودداري از تخريب و تضعيف ديگر نامزدها. حفظ اصول قانون اساسي و سياستهاي كلي نظام.
– شركت فعال در مجامع عمومي و رسانههاي جمعي. عدم تخريب دولتهاي گذشته و فعلي و تلاش در جهت نقد منصفانه عملكرد آنها.
– تبيين دقيق و شفاف مواضع و ديدگاههاي خود و پرهيز از ابهام گويي و مغالطه.
اهميت مشاركت حداكثري مردم در انتخابات هشتم:
همگان در اين خصوص اتفاق نظر دارند افرادي كه معتقدين به تفكرات و
نگرشهاي امام راحل را به تمسخر ميگيرند، نظرات مقام معظم رهبري را مخدوش ميسازند و منافع ملي را فداي منافع باندي، جناحي و شخصي خود ميكنند، نسبت به ارزشهاي اسلامي، انقلابي و گسترش روحيه نااميدي و يأس در ملت ايران جوسازي مينمايند، تهاجم تبليغاتي عليه نهادهاي قانوني كشور با هدف تضعيف ولايت فقيه را دنبال ميكنند، هرج و مرجطلبي و اغتشاشات خياباني را ترويج مينمايند، وحدت و امنيت ملي را تهديد مينمايند و در جهت ايجاد نااميدي توسط رسانههاي وابسته به استكبار جهاني با هدف ايجاد يأس در افكار عمومي مردم ايران فعاليت و سخنراني داشتهاند جايگاهي در مجلس هشتم نخواهند داشت.
واقعيت اين است كه بسيتر سازي براي مشاركت بيش از پيش مردم در صحنه مهم انتخابات هشتم از آن رو حائز اهميت است كه تأثير بسزايي در توازن
بين المللي و سياست خارجي كشور دارد، درصورت تحقق چنين امري حكومت و دولت قادر خواهند بود بسياري از فشارها و تهديدهاي عوامل داخلي و دشمن را به فرصتهاي مغتنم در جهت منافع ملي مبدل سازند.
نگارنده اميدوار است هشتمين انتخابات مجلس شوراي اسلامي پرشور، پرحرارت، دلپذير و باشكوه برگزار و منتخبان مردم در فضايي فارغ از هرگونه دل مشغولي براي تداوم خط توسعه، رفاه و آباداني فرداي ايران وارد خانه ملت گردند.
?مردم- انتخابات هشتم- بارسنگين مسئوليت اسد الله افشار
1- در نظام سياسي جمهوري اسلامي ايران، مجلس از جايگاه برجسته و
ويژهاي برخوردار است به نحوي كه حضرت امام خميني (ره) – بنيانگذار هميشه زنده و جاويد- آن را در رأس همه امور ناميدند و نمايندگان آن را عصاره فضايل ملت خواندند. صرف نظر از خدشه ناپذيري جايگاه مجلس در قانون اساسي، ذكر اين نكته ضروري به نظر ميرسد تا بدانيم كه در رأس امور ماندن مجلس بهصورت بالقوه بيان ديگري از همان جايگاه رفيع و البته بهصورت بالفعل، منوط به نحوه عمل نوع نمايندگان است كه در ادوار مختلف از سوي مردم برگزيده شده و امكان خدمتگزاري در يكي از عاليترين اركان نظام سياسي را تحصيل كرده و يا ميكنند.
2- بلاشك تجربه مراجعه صحيح و سالم و درست به آراء آحاد مردم براي انتخابات و اصلاً تلاش براي اجرايي كردن مفاد قانون اساسي در اين زمينه، برخوردار از افت و خيزهايي، هم در عرصههاي نظري و هم در عرصههاي علمي بوده و هست كه بايد در فضاي آرامي كه در آن عقلانيت سياسي حاكم باشد به آنها پرداخته و نواقص و كاستيها مرتفع شود، بهگونهاي كه براي تكتك افراد ردصلاحيت شده و يا احراز صلاحيت نشده در هر دوره از نامزدي نمايندگي مجلس شوراي اسلامي، اين اطمينان حاصل شود كه عملكردها و كاركردها همواره در مسير تكامل به سمت و سويي است كه اولاً قانون بدون داشتن گرايش به احزاب و
جناحهاي سياسي براي همه يكسان و قابل اجرا ميباشد و ثانياً افراد صالح و نخبه كه از عصارههاي فضايل ملت هستند به مجلس راه خواهند يافت و آنان نيز از طريق استفاده از ظرفيتهاي قانون اساسي درخصوص مجلس و اختيارات و وظايف نمايندگان آن، امكان هرچه بيشتر عملياتي شدن مطلوب نظام سياسي يعني در رأس امور قرار داشتن مجلس را فراهم ميسازند.
3- اين قلم اعتقاد دارد مردم فهيم و آگاه ايران ضمن آنكه در هشتمين انتخابات مجلس شوراي اسلامي فعالانه و با شور و نشاط، حماسه ديگري را خلق خواهند نمود، نمايندگاني را به بهارستان خواهند فرستاد كه نماينده اعتدال بوده و از افراط و حركتهاي نابخردانه و ناكارآمدي فاصله دارند.
ملت شجاع ايران در آغاز سيامين سالگرد پيروزي شكوهمند انقلاب اسلامي خود نيك ميداند كه سنتز عقل و اعتدال و كارآمدي ميتواند ايران مقتدر را به قلههاي عظمت، رشد و توسعه برساند. بر هيچ فرد دلسوز و خواهان سربلندي ايران عزيز پوشيده نيست كه ميدان دادن به عقل گرايان موجب به حاشيه رانده شدن افراطيون و هوچي گرايان خواهد شد، و اين فرصتي بزرگ براي ساختن ايران باقدرت و باصلابت فراهم خواهد آورد. مردم شريف و آرمانخواه در حماسه اسفند ماه سال جاري- هشتمين انتخابات مجلس شوراي اسلامي- به اعتدال خواهي كه در پيكره اجتماع ايراني به يك واقعيت عيني تبديل شده است رأي خواهد داد و اصلاحات را در سايه آرمانخواهي و اصولگرايي با شدت هرچه تمامتر پيگيري خواهد نمود و اين مهم را تا تحقق آن در عميقترين لايههاي سياست و اجتماع و فرهنگ و اقتصاد تعقيب نموده و از اين اهداف بلند دست نخواهد كشيد و هرگز به مدعيان افراطي اصلاح طلب اجازه ميدانداري نخواهد داد. آري در انتخابات هشتم مجلس شوراي اسلامي، اصلاحات ايران با خصلت مردم سالارانه ديني خود به رهآورد ملي تبديل شده و طمع شيرين ثمرات اصلاحات ملي را به تودههاي مردم، اين حاميان دلسوز و پرمحبت به حكومت اسلامي نشان داده و خواهد چشاند.
4- قطعاً مردم در هشتمين انتخابات مجلس شوراي اسلامي به دنبال مجلسي خواهند بود كه كارآمد و خردگرا باشد. از نگاه مردم تصوير مطلوب از مجلس هشتم شوراي اسلامي آنگونه مجلسي است كه نمايندگان آن، محورهاي زير را مورد توجه قرار دهند:
- مجلس كار: مجلس شوراي اسلامي بايد با تمام توان و بدون فوت وقت و با نگاهي عميق و همه جانبه، در جهت حل مشكلات اصلي چون گراني، بيكاري، تورم، رفع معضل مسكن، مبارزه با فساد، فقر و تبعيض و... گامهاي موثر و مفيدي بردارد.
- مجلس خبره (كارشناس): مجلس هشتم بايد مجلس كارشناسان باشد تا در برخورد با معضلات و مسايل گوناگون اقتصادي، فرهنگي، اجتماعي، سياسي، دفاعي و امنيتي و... برخورد كارشناسانه داشته باشند.
- مجلس ضمن نظارت جدي بر قواي مجريه و قضائيه و سازمانها و
موسسههاي تابعه آنها، اهل تعامل منطقي برمبناي اصول و آرمانهاي خدشه ناپذير حقوق شهروندي باشد.
- مجلس از لحاظ رسانهاي نيز بايد واقعگرا و غير جنجالي باشد.
- مجلس بايد اميد آفرين باشد و اقدامات شبههناك و چند پهلو و اشتباهات فاحش در تصويب لوايح و طرحها كه موجب وهن و يأس مردم و اضرار به نظام ميگردد، اجتناب نمايد.
- مجلس هشتم بايد قانونگذار و ميانهرو باشد و در چارچوب قانون اساسي حركت نمايد، ضمن آنكه ميبايست از راههاي افراطي دولتگرايي مشاركت ستيز و خصوصي گرايي مطلق عدالت گريز، پرهيز نمايد.
5- نمايندگان دوره آتي مجلس كه با آراء مستقيم مردم انتخاب خواهند شد بايد بدانند با گستره وسيعي از آمال و آرزوها و انتظارات ملت روبرو هستند. نمايندگان منتخب اين دوره مجلس بايد سنگيني رسالت را كه بر دوش كشيدهاند كاملاً احساس كنند و بدانند در عرصه و جايگاهي قرار گرفتهاند كه تنها با دارا بودن و يا تقويت ويژگيهايي چون: متقي بودن، مبارز بودن، قاطعيت و صراحت داشتن، فداكاري كردن، مردمي و انقلابي بودن و براساس معارف و مقتضيات انقلاب و نيازها و خواستههاي مردم عمل كردن و شرايط داخلي و بين المللي را درك كردن، ميتوانند از عهده بار سنگين اين رسالت برآيند.
پس اينك مردم خوب و هميشه در صحنه ما به عنوان يك وظيفه ملي و يك تكليف الهي- انقلابي، كه در انتخابات هشتمين دوره مجلس شوراي اسلامي شگفتي آفريدهاند (بزودي)، گوي و ميدان دراختيار منتخبان مجلس هشتم قرار خواهد گرفت و انتظار به حق قاطبه مردم نيز اين است كه پس از پايان اين دوره، مجموعه نمايندگان با سربلندي و با امتياز بالا از ميدان رقابت در خدمتگذاري بيرون بيايند!
? مجلس هشتم- انتظارات و اولويتها اسد الله افشار
مجلس شوراي اسلامي در نظامهاي سياسي قدرت عاقله و مظهر اراده عمومي قلمداد ميشود و در ساختار سياسي داراي جايگاه ويژهاي است. اين نهاد قانونگذار تجلي اراده عمومي و درواقع تصوير كوچك شدهاي از مردم به حساب ميآيد.
در چند هفته اخير موضوع احراز صلاحيت كانديداها نام اين مجموعه حساس و تأثيرگذار را در ايران سر زبانها انداخت؛ مقولهاي كه به بروز اختلاف نظر ميان مجريان برگزاري هشتمين دوره انتخابات مجلس شوراي اسلامي- اين نهاد مردم سالاري كشورمان- انجاميد.
درحالي كه زمان چنداني به انجام انتخابات كه تجلي بخش حضور و مشاركت چند ده ميليوني مردم در صحنه خواهد بود باقي نمانده، اين قلم از سر دلسوزي توصيه مينمايد كه مجريان و ناظران بايد با رعايت روح قانون كه بارها از سوي مقام معظم رهبري نيز مورد تصريح و تأكيد قرار گرفته است، بستر لازم را براي برگزاري انتخاباتي پرشور و آزاد با حضور گسترده مردم فراهم آورند. بهطور قطع ماحصل اين اقدام، تداوم مشروعيت نظام مبتني بر اعتماد مردم را به ارمغان خواهد داشت؛ ضمن آنكه معاندان و معارضان داخلي نااميد و نظام اسلامي در بُعد خارجي تحكيم خواهد شد.
مجلس هشتم و انتظارات:
به اعتراف دوست و دشمن، انتخابات اين دوره يكي از مهمترين و سرنوشت سازترين انتخابات سالهاي پس از پيروزي انقلاب در 29 سال گذشته در كشور خواهد بود. همگان از تحليلهاي متفاوتي كه در مطبوعات كشور به واسطه
جناحبنديهاي موجود ارايه ميشود مطلع هستيد. فضاي رقابتهاي انتخاباتي و نحوه تعامل احزاب و گروههاي مختلف نيز در اين دوره بر كسي پوشيده نيست. شكي نيست كه انتخابات اسفند ماه سال جاري درميان انبوه توقعات برگزار خواهد شد. و باز شكي نيست كه مردم با حضور چشمگير و قابل قبول خود برگ زريني ديگر بر افتخارات ملي خويش خواهند افزود. درواقع ملت فهيم و آگاه ايران با هزاران اميد وآرزو، بهخاطر رفع مشكلات اجتماعي به پاي صندوقهاي رأي خواهند آمد.
بر كسي پوشيده نيست كه حفظ و ايجاد روحيه اميد و نشاط در مردم و تغيير ديدگاههاي بسياري از آنان نسبت به مسئولين و نظام اسلامي به عملكرد صحيح، اصولي و مردمي نمايندگان مجلس هشتم بستگي دارد. نمايندگاني كه در اواخر اسفندماه سال جاري انتخاب خواهند شد بايد بدانند و ملتفت باشند كه چه بار سنگين و چه مسئوليت بزرگي بر دوش دارند و اندكي غفلت وبيتوجهي به اين مسئوليت سنگين چه لطمات و زيانهاي جبران ناپذيري بر پيكره نظام و كشور وارد خواهد ساخت.
حضور گسترده چند ده ميليوني مردم ايران در پاي صندوقهاي اخذ رأي، مبين پيام و خواستههاي مشروعي است كه از عمدهترن انتظارات منطقي و درست آنها بايد بهشمار آيد و اين انتظارات به شرح ذيل ميباشد:
رفع فقر و فساد و تبعيض. تحقق اصلاحات انقلابي. مهار تورم لجام گسيخته و طاقت فرسا. حل مشكلات بيكاري نسل تحصيل كرده جوان. حركت در مسير برنامه چشم انداز 20 ساله توسعه همه جانبه كشور با لحاظ نمودن تدبير، برنامه ريزي، تخصص گرايي و كار و تلاش خستگي ناپذير نمايندگان انتخابات آتي. حركت بر مدار عدالت و رسيدن به حداقلهاي مطلوب در عدالت اجتماعي. حركتهاي منطقي قانوني و عملي صادقانه نمايندگان آتي- دوره هشتم مجلس شوراي اسلامي- در راستاي مشكلات معيشتي، فرهنگي و امنيتي جامعه. پرهيز از غوغاسالاري و باندبازي و فاميل گرايي و رانت خواري. دقت در موضوعات و منافع ملي چه در بُعد داخلي و چه در بُعد بين المللي- اعم از پرونده هستهاي، خطر آمريكا و حضور آن در خاورميانه، امنيت ملي و... - .
يك نكته مهم:
توجه به اين نكته نيز بسيار مهم است كه جريانهايي وجود دارند كه درصدد هستند تا با شروع به كار نمايندگان مجلس هشتم، اين مجلس را به امور انحرافي و جزئي مشغول سازند؛ تا اين مجلس نتواند به كارهاي اصلي بپردازد. بيتوجهي به اين جريانها يك خطر بزرگ است- و اين قلم هشدار ميدهد- كه ميتواند مجلس هشتم را به بيراهه بكشاند و آن را خنثي نمايد.
اگرچه در سطور فوق، بخشهايي از انتظارات مردم را از مجلس هشتم فهرست نموديم، لذا ضرورت ديده و بار ديگر به سراغ اولويتهاي آن مجلس ميرويم؛
بيترديد از ميان آن چه مطرح گرديده بايد حداقل سه مسأله را مورد توجه قرار دهيم كه عبارتند از اشتغال، گراني و ناامنيهاي فكري وفرهنگي. با شمردن اين سه موضوع درصدد نيستيم مدعي منحصر بودن مشكلات جامعه در همين موضوعات شويم. اينها در رديف اول اولويتها قرار دارند. اميدوارم مجلس آتي بتواند اين مشكلات را حل كند؛ درصورت تحقق اين امر، قطعاً مردم براي حل ساير مشكلات، همراهي وصف ناپذيري با نمايندگان دلسوز خود خواهند داشت.
?دو شرط اساسي براي مديريت صحيح اسدالله افشار
مهمترين و اصوليترين شرايط مديريت به صورت كلي و فشرده در دو چيز خلاصه ميشود: قدرت و امانت. بديهي است منظور از قدرت تنها قدرت جسماني نيست، بلكه مراد قدرت و قوت بر انجام مسئوليت است. يك پزشك قوي و امين پزشكي است كه از كار خود آگاهي كافي و بر آن تسلط كامل داشته باشد.
يك مدير قوي كسي است كه حوزه مأموريت خود را به خوبي بشناسد، از «انگيزهها» باخبر باشد، در «برنامهريزي» مسلط و از ابتكار سهم كافي و در
«تنظيم كارها» مهارت لازم را داشته باشد، «هدفها را روشن كند» و نيروها را با سعه صدر و نگاه انساني به جايگاه و حرمت و شأن فردي و اجتماعي ايشان، براي رسيدن به هدف «بسيج» نمايد. و مدير در عين حال بايد دلسوز، خيرخواه، امين، درستكار و آيندهنگر باشد.
اين قلم اعتقاد راسخ دارد آنها كه در سپردن مسئوليتها و كارها تنها به امانت و پاكي قناعت ميكنند به همان اندازه در اشتباهند كه براي پذيرش مسئوليت، داشتن تخصص را كافي بدانند.
«متخصصان خائن و آگاهان نادرست» همان ضربه را ميزنند كه «درستكاران ناآگاه ولي بياطلاع»!
اگر بخواهيم كشوري را تخريب كنيم بايد كارها را به دست يكي از اين دو گروه بسپاريم: مديران خائن و پاكان غير مدير كه نتيجه هر دو يكي است!
منطق حكم ميكند كه هر كار بايد به دست افرادي نيرومند و توانا و امين و كارآزموده باشد، تا نظام جامعه به سامان رسد، و اگر در علل زوال حكومتها و انقلابها در طول تاريخ بينديشيم ميبينيم عامل اصلي، سپردن كار به دست يكي از دو گروه فوق بوده است. و انقلاب اسلامي ما نيز از ابتداي پيروزي تا به امروز گرفتار همين امر بوده است و چالشهاي پديد آمده در سطح اجتماع نيز حكايت از بحران مديريت در تمامي سطوح دارد و كاستيها و كسريها در اين خصوص مؤيد همين نكته ميباشد و در شرايط امروزي نيز وزارتخانهها، دستگاهها، موسسات و نهادهاي دولتي از نداشتن مديري قوي، مدبر، دلسوز، عالم، آگاه، خبير، شايسته، بصير، رئوف رنج ميبرد و بسيار تأسفبار تر آنكه مديراني در بخشهاي دولتي برمسند مديريت تكيه زدهاند كه بستگي نسبي، جناحي و باندي با بالاترين مقام آن دستگاه را داشتهاند و بر همين منوال نيز مديران مياني بر آن مسند خيمه زدهاند!! پربيراه نگفتهايم اگر بگوييم بخش قابل توجهي از افراد اين چنين مدير شدهاند و ساختار تشكيلاتي آن سازمان و نيروي انسانياش را ضعيف نمودهاند كه گويي ايشان تنها مديران بخشي از افراد چاپلوس، متملق و بوقلمون صفتي هستند كه هر لحظه رنگ عوض مينمايند و فرش قرمز را در هر نوبت براي مديراني با چنين شرايط و اوصاف بيان شده پهن و ميگسترانند! نظام مديريتي انقلاب اسلامي را بايد دريابيم و نگذاريم آن گذشته تلخ كه «متخصصان خائن و آگاهان نادرست» در برههاي از تاريخ انقلاب مترصد پياده كردن نقشههاي شوم شيطاني خويش بودند تكرار شود و از سوي ديگر نيز نبايد آنقدر خامي نماييم و در شرايط حساس مديريت نظام حكومتي خود را به دست «درستكاران ناآگاه و بياطلاع» يا به تعبيري «پاكان غيرمدير» بسپاريم.
صاحب اين قلم با توجه به سالهاي طولاني شاغل بودن در دستگاههاي دولتي، اين نكته مهم را از سر دلسوزي مطرح داشته است چراكه خود هر دو مديريت را شاهد بوده و تجربه نموده است.
بنابراين نتيجه هر دو براي كشور ما در شرايط كنوني كه در موقعيت حساسي از نظر بين المللي قراردارد. زيانبار و جبران ناپذير است لذا بايد در برخي از انتصابات شكل گرفته مديران تجديد نظر شود و مديران درستكار، آگاه، دلسوز، خيرخواه و امين كه جامعه از وجودشان منتفع شوند و شأن، حرمت و جايگاه انساني كاركنان دولت نيز رعايت گردد منصوب و به معناي واقعي خدمتگزار باشند. تا دير نشده پالايش در اين امر ضروري به نظر ميرسد؛ ضمن آنكه بايد از بسياري مديران فهيم كه كم نيستند نيز تقدير و تشكر به عمل آيد و قدردان آنها باشيم.
?ماه صفر ماه حادثه ها اسدالله افشار
ماه «صفر» ماه حزن و اندوه است، ماه غمهاي جانكاه و حوادث طاقت فرسا است كه خاطرههاي غمبار و حزن انگيز را در دل مسلمانان زنده ميكند. چنانكه
ميگويند رسول خدا (ص) فرموده است: «هركس مرا به اتمام ماه صفر بشارت دهد، مژده بهشت به او خواهم داد.» كلام مذكور مبين آن است كه حتي رسول گرامي اسلام(ص) با روشن بيني ويژهاش و با ديد وسيع در ساية الهام روحياش،
مصيبتهاي بزرگي را كه در اين ماه رخ ميدهد، ميديد، و از آن همه رويدادهاي دردآلود براي خود و فرزندانش، رنج ميبرد!
همانگونه كه سطور فوق مطرح گرديد، همه ساله با آغاز ماه صفر هالهاي از حزن و اندوه، آميخته با احساسهاي تازه، مسلمانان را فراميگيرد و اين قلم در ذيل اشاراتي به حادثههاي بزرگ و دردناك ماه صفر خواهد داشت:
1- اربعين حسيني:
20 صفر اربعين امام حسين (ع) است. بني اميه، مست باده پيروزي و سرگرم عيش و طرب بودند و همه جا كشته شدن حسين (ع) و يارانش را كه آخرين دژ مقاوم مبارزان حق و ضد بيداد بود، به رخ ديگران ميكشيدند تا آنجا كه براي گرفتن زهر چشم از ديگر مخالفان زنان و كودكان آن حضرت را به اسارت به كوفه و شام بردند و به آن چه كه هرگز نميانديشيدند نقش روشنگرانه اهل بيت و اسراء بود.
ليكن در مدت كمي همين اسيران اندك به رهبري امام زين العابين (ع) و شيرزن قهرمان كربلا حضرت زينب (س) همه چيز را عوض كردند و در آن محيط پرخفقان، بنياميه را رسوا ساختند و بذر انقلابي را كه در كربلا پاشيده شده و با خون شهيدان نينوا آبياري گرديده بود، اكنون در اين چهل روز با سخنان حضرت سجاد (ع) و زينب كبري (س)، چنان بارور گشته كه امويان را به وحشت انداخته است.
آري پس از يك سفر جانكاه و درد آلود، كاروان پيروز اسيران، بر مزار شهيدان خويش بازگشت و گويي گزارش مأموريت انجام شده را در پيشگاه آن حضرت و به پيكر خونين سالار شهيدان عرضه نمود.
اگر در نخستين اربعين آن حضرت تنها يك كاروان دو نفري- عطيه و جابر-
بهعنوان نماينده قشرهاي فشرده مسلمانان بيدار به زيارت آمدند، اكنون قبر مولايمان حضرت حسين بن علي (ع) مزار همه دلهاي آزاده و الهام بخش قيام آزادي بخش گرديده و صميميترين عواطف و احساسات نثار آن ميشود و كربلا همواره رستاخيز عظيمي از عاليترين تجليات اخلاقي و فضايل انساني و كانون ايثار و فداكاري است. اربعين حسيني از منظري ديگر تنها آخرين يادآوري از درگذشتگان نبود بلكه يادآور خاطرهاي است كه هميشه بايد زنده و جاويد بماند، تا در طول تاريخ جاويد بماند، تا در طول تاريخ براي ميليونها انسان، در نسلهاي متوالي
حماسه آفرين، آموزنده، درس زندگي، درس فداكاري و شهامت، درسي براي قيام دربرابر بيداد و ستم و برضد اهريمن فساد و جنايت باشد. و خلاصه درس پايمردي و دفاع از حق!
اربعين همانطوري كه بيان شد، خاطرة بازگشت اسيراني است كه هيچكس
نميپنداشت آنان جرأت سربلند كردن داشته باشند، تا چه رسد به دفاع شجاعانه آرمان گرايانه و حق گويي صريح و شفاف دربرابر ستم به عنوان اعلام مواضع سنجيده و به دور از احساسات ناشي از حوادث دلخراش كه بر كاروان كربلا گذشته است!
آري بازماندگان شهداي آزادي و حقيقت و پاكبازان راه عشق الهي، پس از پايان دوران اسارت خويش كه با سرفرازي و فداكاري گذشت، بر مزار شهيدان خود بازگشتند و قبور شهيدان خود را با اشكهاي خود سيراب و آبياري كردند آنان با تمام رنجهاي كمرشكن از اينكه انقلاب مقدس امام حسين (ع) را با نطقهاي آتشين و روشنگر خويش به ثمر رسانده و تبليغات مسموم سي و چند ساله بنياميه را خنثي نمودهاند و دژ دشمنان اهل بيت- شام- را فتح كردهاند خرسند و راضي بودند.
2- رحلت جانكاه پيامبر عظيم الشأن اسلام (ص):
در 28 اين ماه رحلت بزرگ پيشواي جهان بشريت و پيامبر عظيم الشأن اسلام حضرت محمد بن عبدالله (ص) در سال 10 هجري رخ داده است كه جهان اسلام را در سوگ و اندوه فروبرد. در آن روز كه جامعه نوبنياد اسلامي به شكوفايي هرچه بيشتر گام برميداشت و مسلمانان هر روز جلال و شكوه بيشتري مييافتند، ناگاه با اين سوگ بزرگ ضربه سنگيني بر پيكر اسلام فرود آمد. رحلت پيامبر اكرم (ص) مايه تزلزل گروهي از مسلمان نماها و خوشحالي منافقان و دشمنان داخلي و خارجي گرديد. آنان فكر ميكردند كه با رحلت پيامبر (ص) اين سروش غيبي خاموش گشته و اين مشعل فروزان براي هميشه بيفروغ ميگردد.
قرآن مجيد پيش از رحلت پيامبر (ص) اين مضمون را از دشمنان دوست نماي آن حضرت نقل ميكند كه ميگفتند: «... نتربص به ريب المنون: ما در انتظار مرگ اين مرد دقيقه شماري ميكنيم.» و اما از آنجا كه مشيت الهي بر بقاء و پايداري اين آيين پاك تعلق گرفته بود، آثار تربيتهاي عميق رسول خدا (ص) در مسلمانان راستين سبب شد كه انديشه باطل دشمنان اسلام نقش بر آب شود و مسلمانان پس از رحلت آن حضرت بر خطوطي كه پيامبر (ص) ترسيم كرده بود گام نهند و به سوي هدف
پيش روند.
اين بزرگ پيشوا و منجي جهان بشريت پس از گذشت 63 سال رنج و اندوه و 23 سال مبارزه پيگير و طاقت فرسا با عوامل فساد و شرك و بت پرستي و
انسان پرستي و تلاش همه جانبه براي رهايي ملت و امت اسلامي از قيد بردگي و جهالت و خرافات در اين روز از دنيا رفت. پيامبري كه تنها به نيروي ايمان و اتكاء به خداوند، يك تنه بپاخاست و بند بزرگي از دست و پا و افكار مردم و جامعه گشود «يَضَعُ عَنهُم اِصرَهُم وَ الأ َغلالَ الَّتي كانَت عَلَيهِم ...» او، تا بار عظيم رسالت را به انجام نرساند از پاي ننشست. پيامبري رئوف، محبوب، فداكار و انسان دوست بود و ملتي را در مدت كوتاهي از هيچ، به همه چيز رساند و حكومت و سروري جهان را دراختيارشان گذاشت.
هرچند مرگ آن حضرت، فاجعه عظيمي براي جهان و جامعه اسلامي به شمار ميآمد ولي در سايه تعاليم زنده و رسالت آسمانياش هيچ وقفهاي در پيشرفت اسلام ايجاد نكرد. و مسلمانان تا مدتي به طور خودكار، به پيشرفت ادامه ميدادند.
به هرحال پيامبر اسلام (ص) مانند همه پيامبران، طبق يك سنت الهي ميبايست از جهان مردم برود؛ و مسلمانان با استفاده از نيروي عظيم اصولي كه در دست داشتند راه او را به آيندههاي دور بگشايند.
3- شهادت امام حسن (ع):
در 28 اين ماه شهادت جانگذار فرزند بزرگ امير مومنان و سبط اكبر پيامبر اسلام (ص)، پيشواي دوم شيعيان جهان امام حسن مجتبي (ع) رخ داد. امام حسن (ع) در يكي از دشوارترين و اندوهبارترين دوران هرج و مرج جامعه اسلامي به خلافت رسيد كه دشمنان كينهتوز داخلي و خارجي از يكسو و نقشههاي شوم و ويرانگرانه معاويه از ديگر سو، نفاق جامعه اسلامي و سادهدلي برخي از شيعيان از هر طرف امام (ع) را محاصره كرده بود. اين دشواريها بود كه امام حسن مجتبي (ع) را پس از اردوكشي و بسيج قواي نظامي ناگزير كرد تا با شرايطي كه به نفع اسلام و شيعيان بود، تن به صلح با معاويه دهد گرچه اين صلح به يك آتش بس و ترك مخاصمه موقت بيشتر شببيه بود و امام هروقت فرصت كافي و نيروي لازم را مييافت به جنگ معاويه مبادرت ميورزيد. چنانكه در رد تقاضاي معاويه، در نامه تندي كه به او
مينويسد ميفرمايد: «و الله لو آثرت علي قتال احدٍ من اهل القبلۃ لاثرتُ بقتالك و انّما تركتها لمصلحۃ الامۃ و حقن دماء المسلمين...»
و نيز در پاسخ اعتراض بعضي از شيعيان ميفرمايد: «اگر ياراني داشتم كه در جنگ با دشمنان خدا، با من همكاري ميكردند، هرگز خلافت را به معاويه واگذار نميكردم و شب و روز با او ميجنگيدم ... زيرا خلافت بر بني اميه حرام است...» (1)
او درواقع با صلحش زمينه قيام امام حسين (ع) را فراهم كرد كه گويي عاشوراي حسين (ع) در مرتبه نخست حسني و در مرتبه بعد حسيني است. آري امام حسن (ع) پس از 48 رنج و اندوه و مظلوميت (2) به تحريك معاويه، به وسيله همسرش «جعده» به زهر شهيد شد. (3)
4- شهادت امام رضا (ع):
در آخر اين ماه، سال 203 هجري پيشواي هشتم شيعيان امام علي بن
موسيالرضا (ع) به وسيله مأمون با سم شهيد شد.
امام رضا (ع) به دعوت مأمون ناچار شد از مدينه به خراسان هجرت كند، و حتي ولايتعهدي تحميلي او را نپذيرد، ولي از آنجا كه روز به روز در پرتو علم و دانش فوق العاده و تقوايي كه از پيامبر (ص) به ارث برده بود، محبوبيت آن حضرت در سراسر كشور پهناور اسلامي، و در بين طبقات مختلف مردم، بيشتر و گستردهتر ميشد.
دوران امامت آن حضرت هرچند كوتاه و گرچه پس از هجرتش از مدينه به طوس به ظاهر در كنار مأمون بود و يا از نظرگاه سياسي به نفع مأمون تمام شد ولي از ديدگاه شيعه كه تا آن روز هيچ موقعيت رسمي به دست نياورده بود و همهجا محكوم، مخفي، زيرزميني، دچار ناراحتيهاي زيانبار گشته بود، در عصر امامت
امام (ع) نه تنها در مملكت حتي در سطح بالا و در محافل رسمي حكومت، رسميت يافت و آشكارا حقانيت شيعه و شايستگي و اهميت آن در سطح علمي و جهاني مطرح گرديد و كاري كه با شهادت و درگيريهاي مهم انجام نشده بود- حتي امامان پيشين،
جان بر سر آن نهاده بودند- امام رضا (ع) آن را به دست آورد و توانست شيعه را در جهان بشناساند و حقانيت آن را به ثبوت رساند.
آري همانگونه كه امام حسين (ع) با قيام خونين خود اسلام راستين و شيعه را احياء كرد امام رضا (ع) به هجرت خود آن را زنده نمود، و سرانجام آنها كه
نميخواستند تودههاي استعمار شده مردم، رهبر واقعي خود را بشناسند، و در پرتو ارشاد و هدايت او خوشبخت و آزاد و سربلند زندگي كنند، مقدمات شهادت حضرت را فراهم ساختند.
نگارنده اين مصيبتهاي بزرگ را به جهان اسلام و تشيع تسليت ميگويد.
پينوشتها:
1- احتجاج، ج2، ص12، چاپ نجف. بلاغۃ الامام الحسن به نقل از جلاء العيون و شبّر، ج 1 ص 345.
2- ارشاد مفيد.
3- روضة كافي، ج8، ص 167. مقاتل الطالبين، ص 48 و كشف الغمّۃ، ج2، ص163.
?دربارة آژانس بين المللي انرژي اتمي اسدالله افشار
آژانس بين المللي انرژي اتمي در 29 ژوئيه 1957 افتتاح شد و از آن روز تاكنون به عنوان تشكيلات بين المللي علمي و فني مسئوليت تشويق تمام كشورها
بهويژه كشورهاي در حال رشد به استفاده صلح جويانه انرژي هستهاي و علوم و فنون مربوطه را بهعهده گرفت.
با پايان يافتن جنگ جهاني دوم و آغاز دوران جنگ سرد ميان آمريكا و شوروي توسعه انرژي هستهاي بهمنظور توليد كلاهكهاي بمب اتمي درميان اين دو كشور به مسابقه گذاشته شد. آمريكا به عنوان اولين استفاده كننده از سلاح مرگبار هستهاي در سالهاي پس از جنگ جهاني دوم نگراني كشورهاي جهان را به شدت برانگيخت.
حدود 10 سال پس از اين ماجرا، اين كشور كه درصدد برآمد چهرهاي
انسان دوستانه به خود بگيرد، پيشنهاد گسترش استفاده صلحآميز انرژي هستهاي را در جهان ارايه نمود.
آيزنهاور، رييس جمهور وقت آمريكا با سخنراني در مجمع عمومي سازمان ملل متحد در سال 1953 تحت عنوان «اتم براي صلح» پيشنهاد تأسيسات آژانس
بينالمللي انرژي اتمي را بهعنوان يك تشكيلات علمي و فني جهاني كه با مشاركت كشورها صنعت صلح جويانه هستهاي و علوم و فنون مربوطه را در سطح جهان
بهويژه كشورهاي درحال رشد تشويق نموده و گسترش دهد، به مجمع عمومي سازمان ملل ارايه داد.
با تصويب پيشنهاد فوق و استقبال سازمان ملل از آن، كار تدوين اساسنامه آژانس آغاز گرديد و در تاريخ 23 اكتبر 1956 اساسنامه تصويب و در 29 ژوئيه 1957 بهمورد اجرا گذاشته شد.
وظايف آژانس بين المللي انرژي اتمي:
اساسنامه آژانس 7 وظيفه اصلي را براي اين ارگان معين كرده است:
1. گسترش پژوهش و توسعه صنايع صلح آميز هستهاي.
2. تمهيدات لازم براي دستيابي كشورها به مواد، خدمات و تأسيسات صلح جويانه هستهاي بهويژه براي كشورهاي درحال رشد.
3. انتقال دانش فني و تكنولوژي صلح جويانه هستهاي.
4. گسترش آموزش و تبادل دانش و تخصص هستهاي صلح جويانه در كشورها.
5. تأسيس و اجراي سيستم پادمان بر مواد و تأسيسات و خدمات و اطلاعاتي كه تحت كنترل يا مورد درخواست آژانس است.
6. تهيه استانداردهاي ايمني و اعلام آنها با همكاري سازمانهاي مسئول بين المللي ديگر.
7. تهيه تجهيزات و دستگاههاي لازم براي انجام وظايف فوق.
طبق اساسنامه آژانس، تصميم گيران اصلي در اين سازمان كشورهاي عضو آن ميباشند كه در درجه اول از طريق كنفرانس عمومي سالانه آژانس و در درجه دوم شوراي حكام آژانس درمورد مسايل مطروحه اتخاذ تصميم مينمايند. بنابراين دو ارگان مراجع اصلي تصميم گيري در آژانس ميباشند.
عامل اجراي مصوبات كنفرانس عمومي و شوراي حكام، دبيرخانه آژانس و دبير كل است كه وظايف آنها در اساسنامه مشخص است. دبيرخانه متشكل از كارگزاران بينالمللي از دبيركل تا كاركنان جزء.
آژانس بين المللي انرژي اتمي، نهادي مستقلي:
آژانس بين المللي انرژي اتمي(International Atomic Energy Aency) درسال 1957 با توافق 18 كشور بهعنوان نهادي مستقل از سازمان ملل متحد تشكيل شد.
تشكيل اين آژانس به تبع سخناني بود كه در 1953 آيزنهاور، رييس جمهور وقت آمريكا در كنفرانس اتم براي صلح در مجمع عمومي سازمان ملل مطرح كرد و پيشنهاد داد كه يك نهاد بين المللي براي كنترل سلاحهاي اتمي تشكيل شود. (1) اين پيشنهاد در زماني مطرح شد كه آمريكا خود سلاح اتمي دراختيار داشت و حتي تنها كشوري بود كه از آن استفاده كرده بود. ضمن اينكه كشورهاي ديگر نيز به شدت در مسير دستيابي به اين سلاح حركت ميكردند و حتي برخي از آنها به اين سلاح دسترسي پيدا كرده بودند.
با اينكه اصولاً اين آژانس از سازمان ملل مستقل است و رسماً و عملاً
فعاليتهاي آن در چارچوب جداگانه صورت ميگيرد، اما مصوبات و گزارشهاي آن براي مجمع عمومي و شوراي امنيت سند معتبري محسوب ميشوند كه ميتوانند براساس آنها به تصويب قطعنامههاي لازم بپردازند.
مقر اين سازمان در وين پايتخت اتريش قرار گرفته است و مأموريت اصلي آن ارتقاء استفادههاي صلحآميز از انرژي هستهاي و مديريت برنامههاي بازرسي، حسابرسي و كنترل منابع هستهاي كه مجموعاً تحت لفظ بازرسي و نظارت مطرح ميباشند، اعلام شده است. طبق اساسنامه اين سازمان نظارت و بازرسي ياد شده براي تضمين اين امر صورت ميگيرد كه مواد هستهاي براي توليد سلاحهاي اتمي
بهكار نروند. امروزه بازرسان آژانس بيش از 800 تأسيسات هستهاي را در 110 كشور تحت بازرسي و نظارت دارند، اما عليرغم اين نظارت و بازرسي آژانس هيچگونه اقتدار مستقلي براي نظارت بر برنامههاي هستهاي كشورهايي كه به معاهده منع تكثير سلاحهاي هستهاي نپيوستهاند، ندارد. بهعلاوه آژانس فقط ميتواند بر تأسيساتي نظارت كند كه كشورها به آن اجازه بازرسي دهند؛ عليرغم اينكه نظارت آژانس بر فعاليتهاي هستهاي عراق از سال 1992 فعالانه و موثر بوده است، اما درموارد ديگر تا خود كشورها به آژانس اجازه ندهند، كه از تأسيسات هستهايشان بازرسي كند، آژانس قادر به اعمال زور و نقض عدم تمايل كشورها نيست. بهعنوان مثال، آرژانتين برزيل، هند، رژيم صهيونيستي و پاكستان تاكنون به آژانس براي نظارت و بازرسي از تأسيسات هستهاي خود اجازه ندادهاند و حتي معاهداتي چون معاهده منع تكثير سلاحهاي هستهاي را نيز امضاء نكردهاند. (2)
در حال حاضر 131 كشور جهان عضو آژانس ميباشند كه بيشترين
عضويتها نيز در همان سالهاي اوليه تشكيل آژانس بوده است؛ بهطوري كه پس از آن با فواصل زماني چند سال فقط يك كشور به عضويت اين سازمان درآمده است.
آژانس سه ارگان مرتبط با هم دارد:
الف) شوراي حكام.
ب) كنفرانس عمومي كه شاخه قانونگذاري آژانس ميباشد.
ج) دبيرخانه كه مسئول اجرا و عملياتي كردن مصوبات است.
شوراي حكام:
شوراي حكام سالانه پنج بار تشكيل جلسه ميدهد. اين شورا متشكل از
35 عضو است كه جلسات آن در ماههاي مارس، ژوئن، دو جلسه در ماه سپتامبر كه قبل و بعد از جلسه سالانه كنفرانس عمومي تشكيل ميشود و جلسه پنجم كه در ماه دسامبر سريعاً بعد از جلسه كميته همكاري و پشتيباني تكنيكي آژانس تشكيل
ميشود.
شوراي حكام در جلسات خود درباره گزارشهاي آژانس، برنامههاي آژانس، بودجه آژانس و درخواستهاي عضويت توصيههايي به كميسيون عمومي ميكند. همچنين اين شورا توافقنامههاي نظارت و بازرسي و استانداردهاي ايمني آژانس را نيز تصويب ميكند و اختيار انتصاب رييس آژانس را دارد؛ البته درصورتي كه كميسيون عمومي اين انتصاب را تصويب و تأييد كند. درواقع ميتوان شوراي حكام را قوه مجريه و كنفرانس عمومي را قوه مقننه آژانس دانست. (3)
كنفرانس عمومي :
جلسات كنفرانس عمومي آژانس سالي يكبار تشكيل ميشود. وظيفه اصلي اين كميسيون تصويب گزارشها، برنامهها، بودجه آژانس كه از طرف شوراي حكام به اين كنفرانس ارجاع ميشود؛ و همچنين تصويب پذيرش هرگونه درخواست عضويتي ميباشد. كنفرانس عمومي طي جلسه سالانه درباره خطمشيها و برنامههاي آژانس و موضوعات مختلفي كه توسط شوراي حكام، رييس و دولتهاي عضو مطرح
ميشوند؛ به بحث و گفتوگو ميپردازند. هيأتهاي نمايندگي دول عضو نيز هر ساله در جلسه كنفرانس سخنراني كوتاهي دارند. (4)
دبيرخانه :
دبيرخانه آژانس نيز مسئول اجراي برنامهها و مصوبات نهادهاي تصميمساز آژانس است. رييس آژانس مسئول دبيرخانه است كه براي يك دوره چهارساله انتخاب ميشود. رييس فعلي آژانس، محمد البرادعي است كه در اول سپتامبر 1999 به اين سمت منصوب شده است. رييس آژانس شش معاونت دارد كه هركدام مسئول قسمت خاصي هستند. (5)
در راستاي تحقق بخشيدن به وظيفه اصلي آژانس كه نظارت بر فعاليتهاي هستهاي كشورها و ممانعت از ساخت سلاحهاي هستهاست؛ در سال 1968 معاهده منع تكثير سلاحهاي هستهاي (NPT) تدوين شد كه در سال 1970 به مرحله اجرا درآمد. كشورهاي عضو اين معاهده آژانس را بهعنوان ضامن اجراي مواد معاهده درنظر ميگيرند.
بر اين اساس بازرسان آژانس اين حق را دارند كه با اجازه دولتهاي عضو
بهصورت مرتب و برنامهريزي شده از تأسيسات هستهاي آنها ديدن كنند و بر
مكانهايي كه متعلق به مواد هستهاي و تأسيسات هستهاي ميباشند؛ نظارت داشته باشند. اين بازرسان ابزارهاي نصب شده در اين تأسيسات ازجمله دوربينهاي مداربسته و پلمپها را بررسي ميكنند و نوع مصرف مواد هستهاي را تحت آزمايش قرار ميدهند؛ بازرسان مزبور پس از انجام بازرسيها گزارشهاي خود را جداگانه به دولت مربوطه و آژانس و درصورت حادشدن مسأله به مجمع عمومي و شوراي امنيت سازمان ملل جهت اقدامات بين المللي ارايه ميدهند.
روند بازرسيهاي آژانس پس از جنگ خليج فارس در سال 1991 با بازرسي از برنامههاي هستهاي احتمالي عراق شدت گرفت و تا امروز نيز ادامه دارد. در اواخر سال 1996 شوراي حكام تصميم به ايجاد يك كميته دايم براي مذاكره درباره برقراري اين ابزار قانوني براي اعمال موثرتر اقتدار آژانس گرفت. اين كميته درباره متن پروتكل الحاقي براي تضمين هرچه بيشتر توافقنامههاي دول عضو و آژانس به بحث پرداخت كه نهايتاً اين پروتكل در ماه مه 1997 به تصويب شوراي حكام رسيد؛ طبق پروتكل الحاقي كه موسوم به پرتكل 2+93 نيز ميباشد؛ دولتها موظف به فراهم كردن اطلاعاتي براي آژانس درباره تمامي جنبههاي چرخه سوخت هستهايشان، تحقيق و توسعه مرتبط با چرخه سوخت هستهاي و تمام تأسيسات و تكنولوژيهاي هستهاي، طرحهاي بلند مدت توسعه چرخه سوخت هستهاي و دسترسي گسترده و آسان آژانس به برنامهها و تأسيسات هستهايشان ميباشند. (6)
با وجود همه اين امكانات و فرصتهاي نظارتي، آژانس هنوز با چالشهاي جدياي در ممانعت از توليد و تكثير سلاحهاي هستهاي توسط كشورها مواجه است؛ اين چالش را ميتوان به دو دسته تقسيم كرد:
اول) هنوز اين مسأله كه كشورها مرجع نهايي تصميم گيري درباره اين هستند كه آژانس از تأسيسات هستهاي آنها بازرسي كند؛ مانع عمدهاي بر سر راه
بازرسيهاي مطمئن، آشكار و غيرمخفي از تأسيسات و فعاليتهاي هستهاي كشورها ميباشد. براساس همين مانع است كه هند و پاكستان به سلاح هستهاي دست يافتند و تاكنون به آژانس اجازه بازرسي از تأسيسات هستهايشان را ندادهاند.
دوم) توسعه تكنولوژيكي از جمله توسعه و گسترش سريع تكنولوژيهاي رايانهاي به كشورها اجازه ميدهد كه برنامههاي نظامي و هستهاي خود را
ناملموستر پيگيري كنند؛ كه اين امر موفقيت بازرسيهاي آژانس را در يافتن
واقعيتهاي مربوط به نوع فعاليت هستهاي كشورها مشكلتر ميسازد. (7) اما در پس جدي يا غيرجدي عمل كردن آژانس درمقابل كشورها اراده قدرتهاي بزرگ خصوصاً آمريكا در شرايط پس از جنگ سرد است، كه نقش بسيار زيادي در ايجاد حساسيت زياد بر روي يك كشور و ناديده انگاشتن يك كشور ديگر دارد. در اين رابطه مثال بارز مورد رژيم صهيونيستي است كه به دليل حمايتهاي آمريكا با اينكه زرادخانه عظيم هستهاي دارد، اما تاكنون از تن دادن به بازرسي و حتي امضاي معاهده منع تكثير سلاحهاي هستهاي سرباز زده است. (8)
منـابـــع :
4. IbId
5. IbId
|
تحصيل آزادي واقعي در عرصه بين الملل | |
|
| انقلاب اسلامى و ديدگاه تحليلگران سياسي | |
|
?ضرورت تبيين مفهوم و جايگاه روشنفكري
اسد الله افشار
يكي از الفاظ و واژههاي كليدي و برجسته كه در منظومه مفاهيم انساني و حوزه ادبيات اجتماعي، نقش و جايگاه ويژهاي را به خود اختصاص داده است، واژه روشنفكر و مفهوم روشنفكري است كه متأسفانه بيش از هر زمان ديگر به لفظي كشدار و بيحدود و ثغور مبدل گرديده است. از آنجايي كه اين مفهوم حتي به طور نسبي اما مؤثر شفاف نشده و مختصات مشخصي پيدا ننموده، ممكن است هركسي را وادارد تا قرائتي از آن را چه بسا از (ناخودآگاه) خود به نوعي استخراج نموده و جايگزين مسماي راستين آن گرداند. و به تبع آن به مثابه ابزاري در راستاي اهدافي خاص مورد استفاده قرار دهد؛ كاري كه امروز برخي از احزاب سياسي در كشور ما به آن متوسل شده و براي رسيدن به قدرت و يا احياناً بازگشت به قدرت از هيچ ترفندي در اين زمينه رويگردان نميباشند!
اين قلم چون ديگر صاحب نظران معتقد است بحث درمسائل روشنفكري در زمان اخير يكي از مهمترين و كاربرديترين مباحث اجتماعي- سياسي جوامع كنوني است. جنبههاي متعدد و پيچيده اين مباحث باعث شده كه هر اهل بصر يا نظري با بينش و مباني فكري خويش آن را توضيح، تفسير و يا در برخي مواقع و مواضع توجيه كند. مبحث روشنفكري اغلب از لحاظ پيشينه و تاريخ آن، بحث درمباحث اصطلاحي و عملكرد عيني روشنفكران مورد نظر قرار ميگيرد.
به هر تقدير ضرورت تبيين مفهوم و جايگاه روشنفكر و روشنفكري و روشنفكر ديني ميتواند پايه و مايهاي براي تبيين بسياري مفاهيم ديگر قرار گيرد، و لذا راقم اين سطور ميكوشد به دور از هرگونه تجليل يا تحقير بيهوده، بحث حاضر را از نگاه كارشناسي تحليل و آنچنان كه هست بشناساند و ارايه دهد نه آنچنان كه ميپسندد. اميد آن است كه در اين مسير توفيق حاصل و رضايت خوانندگان گرامي كه تشنه دريافت حقايق ميباشند، تأمين گردد.
واژه روشنفكر در ايران و جهان:
در اوايل دهه 1320/1940 فرهنگستان ايران اصطلاح فارسي «روشنفكر»را
به جاي اصطلاح «منور الفكر »كه صيغه غربي داشت وضع كرد. خود اصطلاح
منور الفكر معادل اصطلاح فرانسويLibre Penseur بود. اين اصطلاح خيلي زود در بيان سياسي ايرانيان جاي شايسته خويش را پيدا كرد. البته در قرن نوزدهم ميلادي اين واژه بار معنايي حدوداً مشخصي در اروپا داشت ولي در ايران مفهوم كليتر يافت. مثلاً در فرانسه اصطلاح انتلكتوئل براي اشاره به كساني ميرفت كه هوادار «دئيسم» كه همان (Deism) ايمان به خدا بدون اعتقاد به وحي و دخالت خداوند در امور روزمره طبيعت، فراگيرايي عملي و ايدئولوژي بودند، و يا در روسيه
«اينتل جنساي» روسي به طبقهاي از سرآمدان دوران تزاري اطلاق ميشد كه آموزش اروپايي داشتند و عهد كرده بودند، كه كارگردانان متعهد و انقلابي، دگرديس فرهنگي جامعه خويش باشند كه در ايران تا اوايل 1340/1960 همين تعريف روسي روشنفكر، به عنوان كارگزار ترقيخواهانه و راديكال بود كه رواج داشت كه البته بعدها با گسترش ساختارهاي علمي و فني و صنعتي اين تعريف دچار تغيير شد. اين مقوله در ايران به قدري گسترده و فراگير شد كه تقريباً تمامي گروههاي مختلف فرهنگي و سياسي و غيره چون نويسندگان، شاعران، هنرمندان، دبيران، دانشجويان و نويسندگان روزنامهها و مطبوعات، پزشكان، مهندسان، منتقدين جدي به ساختارهاي حكومتي را دربرميگرفت و به قول «ريچارد هوفستاتر» واژه روشنفكر مختص به كساني نبود كه بررسي كنند، تفكر نمايند، ترديد كنند و يا نظريه دهند بلكه اين مسأله را نيز ميتوان به گروههاي بالا افزود كه در ايران روحانيان نيز از نظر تاريخي
به عنوان نمايندگان سنتي مردم در بين روشنفكران جا داشتهاند و در نقشهاي مختلفي چون معلم، مدرس دانشگاه، نويسنده، مترجم، قاضي، سياستمدار و يا رايزن فرهنگي ظهور كردهاند.
ما در ايران با واژه روشنفكران از زمان مشروطيت آشنا شدهايم؛ البته بايد بگويم كه سوابقي نيز در كشورمان درخصوص روشنفكري وجود دارد كه به قرون اوليه اسلام به اختلاف ميان اشعريان و اعتزاليان برميگردد. چون اشاعره اهل ايمان بودند ولي قائل به پيروي كوركورانه و تعبدي كه به قول امرسون «تقليد كوركورانه خودكشي است». اما معتزله گروهي بودند كه به پيروي از عقل و تجربه و منطق
ميپرداختند و اين اولين دودستگي بزرگي بود كه به تقليد يونانيان و حكمت ارسطو بود. در حوزه تمدن اسلامي ميتوان معتزله را از قديميترين دسته روشنفكري نام برد كه اهل عقل، حكمت، منطق و تجربه بودند. اما واژه روشنفكر و كاركرد آن بيشتر از زمان مشروطيت در ايران رواج پيدا كرد كه البته باز از ديدگاههاي مختلف نگرشي خاص به اينگونه افراد داشتهاند!
تعاريف روشنفكر:
اگر بخواهيم تعريفي از روشنفكر به معني اهم آن ارايه دهيم كاري بس دشوار ميباشد چراكه تعريف روشنفكر و تبيين مشخصههاي شخص و شأن روشنفكر
به معناي حقيقي آن ميباشد كه علاوه بر سختي، پرمناقشهترين و پراختلافترين انظار در اين باب است. با اين وصف اگر به تعاريف موجود در اين خصوص بنگريم، متوجه خواهيم شد كه وجه مميزه تمامي تعاريف به عقل گرايي بازگشت دارد و از اين رو نگارنده به پارهاي از تعاريف در ذيل اشاره مينمايد:
1- وجدان خرده گير جوامع: در تعاريف از مفهوم روشنفكر برخي به پيروي از فلاسفه يوناني به ويژه «سقراط»و «افلاطون» روشنفكر را «وجدان خرده گير جوامع» دانستهاند.
2- بيان يك عقيده براي مردم: بعضي ديگر بر اين باورند «فردي كه استعداد آن را دارد كه يك پيام، نظر، نگرش، فلسفه يا عقيدهاي را به مردم و براي مردم تجسم و بيان كند» يك روشنفكر قلمداد ميشود.
3- چشم و گوش و عقل و سنجشگر: يكي از تعاريف مناسبتر و دقيقتر تعريف هوفستاتر- Hofstadter- در اين مورد است. او معتقد است كه روشنفكران كساني هستند كه «بررسي ميكنند، به تفكر ميپردازند، ترديد
ميكنند، نظريه ميسازند و نيروي تخيل خويش را به كار مياندازند.» اين قلم چون صاحب نظران ديگر اعتقاد دارد به جاي نيروي تخيل مطرح شده در تعريف فوق الذكر بهتر آن است نيروي تعهد جايگزين شود، زيرا يكي از شاخصهاي روشنفكر اين است كه او بايد فردي باشد در مسير «واقعيت نگري» نه در مسير تخليلات كه در امور هنري و زيبا شناختي كاربرد دارد. مسأله روشنفكر مسايل خرد و كلان اجتماعي، فرهنگي و مانند آن است؛ او ممكن است در مواردي نيز به مقولههاي هنري، ادبي بپردازد، اما اصول رفتاري و فكري او بايد در جريانهاي اجتماعي و فرهنگي جامعه باشد. روشنفكر در هر جامهاي كه باشد چشم و گوش و عقل سنجشگر خود را بايد در خدمت حل معضلات نظري و مشكلات فكري موجود در زمينههاي اجتماعي و فرهنگي جامعه قرار دهد.
4- تعريف عام از روشنفكر: هر تعريفي- و از آن جمله، تعريفي كه از روشنفكر
ميشود- از مشخصههاي بومي فرهنگي نسب ميبرد و از آن تأثير ميگيرد. با وجود اين دشواريها ميتوان بر تعاريفي عام از روشنفكر دست گذاشت: روشنفكر، انديشه ورزي است كه اولاً به عقل مدرن مسلح و مجهز است، ثانياً موضوع انديشه خويش را جمع و يا اجتماعاتي از انسانها قرار داده است و ثالثاً نسبت به بقاي جامعه خويش، حساسيت و دغدغه فراواني به خرج
ميدهد. بنابراين انديشه ورزي، انسان انديشي و دردمندي سه مشخصه بنيادين روشنفكري محسوب ميشوند، مشخصههاي لازمي كه البته لوازم كافي آن را ضرورتهاي ديگر به وجود ميآورند.
5- روشنفكر، فرزند و محصول مدرنيته: روشنفكر را فرزند و محصول مدرنيته
بهحساب ميآورند. بدين روي عده زيادي بر اين باورند كه بسياري از
مولفهها و وجوه مدرنيته بيشتر و بهتر از هرجا و هركس، در چهره روشنفكر عيان است. اگر بدانيم كه مدرنيته، فرهنگي «سنت ستيز» است، خواهان
انقلابهاي شگرف در انديشه و پيشه آدمي است، بر استوانه نقد و عقل مدرن بنا شده و انسان محور و زندگي محور است، ميتوان بازخواني تعريف روشنفكر را با بازبيني مدرنيته صورت داد. به معناي ديگر ما قبل از جهان نوين كمتر با اصطلاح روشنفكر روبهرو بودهايم و هرچند با مفاهيم و عناويني چون؛ حكيم، پير فرزانه و پژوهشگر مواجه بودهايم، ذهن و زبانمان به مفهوم چندگانه و ذومعني «روشنفكر» برنخورده بود.
6- تعريف فرامرزي از روشنفكر: صاحب نظران و تحليل گران و انديشه ورزان معتقدند:
- روشنفكر كسي است كه در مكان و زمان خاصي نميگنجد و متعلق به يك قشر، قوم و يا كشور نيست.
- روشنفكر، انسان كاملاً آزادهاي كه تنها و تنها و به خاطر اهداف متعالي انساني و الهي كه توسط عدهاي ديگر پايمال ميشود بپا ميخيزد.
- روشنفكر كسي است كه داراي دو وجه انساني احساس و انديشه است و مسئوليت او زماني است كه هر دو بُعد اين محور احساس و انديشه به طرق مختلف بسته ميشود، با زحمت و تلاش، آنها را باز نگه خواهد داشت.
- روشنفكر دربرابر بيعدالتيها، حق كشيها، جور و ظلم ستمگران، گرسنگي، فقر و بدبختيهاي جامعهاش سكوت نميكند.
- روشنفكر كسي نيست كه در گوشهاي بنشيند و شروع به عبادت و رياضت كند تا در جهان ديگر گليم خود را از آب بيرون بكشد.
- روشنفكر كسي است كه با دانشي استوار، عقيده و انديشهاي باز و گسترده مسئوليت اجتماعي و انساني خود و ديگران را به دوش ميكشد. او در اين مسير سست اراده نيست، عقب نشيني نميكند و خستگي ناپذير جلوه
مينمايد.
- روشنفكر كسي است كه اگر جولان در ميدان عمل به او ندادند از حرف زدن بازنماند.
- روشنفكر در سايه صداقت در عمل نظارهگر ايماني در درون خود است كه درمقابل اين ايمان و وجدان تعهد دارد و هيچگاه آن را با هيچ چيز عوض نميكند.
- روشنفكر كسي است كه اگر بازوي او را با بدترين كارهاي فيزيكي مجبور
به كار نمايند، هرگز قلم خود را نميفروشد.
- روشنفكر اهل تزوير و ريا نيست و با سنتهاي غلط و خرافات موهوم ستيز ميكند.
اين تعاريفي كه درمورد روشنفكران گفته شد دال بر اين نيست كه روشنفكران در طول زمان و مكان داراي اشتباهات فكري نبودهاند بلكه در اينجا ارايه منظوري تئوريك ميباشد و اين تعاريف نيز به نظر من برگرفته شده از حركتها و فعاليتهاي اين گروه در جوامع مختلف در مراحل و مقاطع مختلف است.
مهمترين ويژگيهاي روشنفكران واقعي:
تمامي مقولاتي كه بايد در وصف روشنفكر برشمريم از يك اصل اساسي
عقلگرايي استنباط ميشود. با اين حال ميتوان ويژگيهاي روشنفكر واقعي را تحت آنها به نظم درآورد، كه هر يك از آنها را در ذيل مختصراً توضيح خواهيم داد:
1- عقل گرايي: از نگاه صاحب نظران، مهمترين شرط روشنفكري عقل و بصيرت است. هيچگاه انسان كم عقل و بيفكر را روشنفكر نميخوانند. در تمامي فرهنگهاي دنيا از غرب گرفته تا شرق و خاورميانه چيز فهمي، به درستي شرط اوليه روشنفكري شمرده ميشود. و از همين جا لازم ميآيد كه روشنفكر اهل تأمل، تدبر و عاقبت انديشي باشد. با خرافات و انديشههاي پوچ، باطل و خيالات موهوم بستيزد و در امور خويش روشمند باشد. و صد البته ميبايست از صفات ديگر ذيل نيز بهرهمند باشد:
1. پاي بندي به لوازم عقل.
2. پرهيز از تبعيت بيمنطق از ديگران.
3. اهل وفق و مداراي با جاهلان.
4. همنشيني با اهل فضل و دانش.
5. درك، شناخت و تمايز دادن تعبد منطقي از تعبد بيمنطق.
6. دوري نمودن از موضع ترديد و شك (از آفات جدي روشنفكري).
2- آرمان گرايي و داشتن ايمان: بلاشك روشنفكري با ترديد و ابهام، هرهري مذهبي و عضويت حزب باد سازگار نيست. روشنفكر بايد بالاخره از مرام و مكتبي برخوردار باشد. اصلاً آزاد بودن از هر مرامي ممكن نيست. چنانكه پوچگرايي و نهيليسم نيز مكتبي پر اسم و رسم است. مهم، داشتن اعتقاد و ايمان و پايبندي به آن است، به گونهاي كه به وي جهت و هدف دهد و وي را از آرمانهاي بلند بشري بهرهمند سازد. درست از هيمن نقطه است كه راه روشنفكر معتقد با ايمان با هر مليتي از راه روشنفكر غيرمعتقد به ايمان با هر مليتي جدا ميشود. ضروري است خوانندگان محترم را به چند نكته در ذيل هوشيار سازم:
اولاً- ايمان به انسان روشنفكر جرأت ابراز عقيده و دفاع از آن را ميدهد. ترس يكي از بزرگترين آفاتي است كه بسياري از روشنفكران را از اثر انداخته است. اين ترس ميتواند ترس از حكومت استبدادي باشد يا از جو غالب بر يك حوزه انديشه يا ترس از عوامل الناس و يا ترس از طبقه خاصي ازمردم مثل روشنفكر نمايان وابسته يا ممكن است از اتهام به كفر بترسد يا از تهمت تحجر و تقدس مآبي.
ثانياً- روشنفكر اگر از تعهد كافي و روحيه مسئوليت پذيري بيبهره باشد و در پي حشمت، جاه و مال باشد او ديگر روشنفكر نيست بلكه: رياكاري سالوس يا هنرمندي بيدرد يا تحصيل كردهاي رفاه طلب يا نويسندهاي در غم نان و نام يا سياستمداري رذل يا متفكري بريده از مردم و يا منور الفكري مغرور و پر مدعايي است كه ادعاي ربوبيت دارد!!
3- علم و آگاهي: عشق به علم، دانش و انديشه و كار و مشغله فكري و دانستن هرچه بيشتر، از مقدمات روشنفكري بهحساب ميآيد. روشنفكران غالباً با درس و بحث و محيطهاي علمي و كتاب و دانشجو و استاد سروكار دارند. در بوستان انديشه از شخم زدن ذهن و كاويدن انبان حافظه لذّتي سرشار
ميبرند.
4- فعل (كردار) نيك: اصلاحگري يكي از ويژگيهاي مهم روشنفكر واقعي است. بسيارند روشنفكراني كه در ميدان عمل جز به پرحرفي و لاف زني به چيز ديگري مشهور نيستند. اين دسته از روشنفكران هم خوب حرف ميزنند و هم خوب ميدانند، اما پاي عمل كه ميافتد همه از ميدان به در ميروند و هر كدامشان بهانهاي ميتراشند.
روشنفكران واقعي: پيشرو و پيشاهنگ در مبارزه با ظلم و ستم هستند، عليه
بيعدالتي و حقكشي عصيان ميكنند، با سنتهاي غلط درگير ميشوند، با جهالت مردم مبارزه ميكنند، جامعه را از خرافات و كهنه پرستي نجات
ميبخشند.
5- حريّت: روشنفكر بايد در بُعد انديشه آزاد فكر كند اما نه به معناي آزاد فكر اروپايي كه درمقابل كليسا قيام كرد و قيد هرگونه تعبدي را از گردن خود بازكرد. به خيال خام خود التزام به هيچ مكتبي را نپذيرفت، رهايي از مكتبها و رهايي از فكر و عقيده نه شدني است و نه مطلوب. آزادي مطلق در بُعد انديشه امكان ندارد، اگر هم ممكن بود دلچسب نبود، مگر ميتوان به سخن حق تعهد نداشت و روشنفكر باقي ماند. روشنفكر واقعي اگر ميخواهد آزاد انديش و حريت داشته باشد لامحاله بايد اينگونه باشد:
1. رهيده از قيدهاي نفساني باشد.
2. تسليم عقل و منطق گردد.
3. به دور از تعصب گروهي و حزبي باشد.
4. آزاد از افكار وارداتي و بيمناسب با فرهنگي ملي و ديني خود باشد.
5. رهيده از قيد استعمار باشد از ناحيه ايشان ارتزاق ننمايد.
6. از جمود، سكون و قشري نگري فاصله ميگيرد.
خود روشنفكر بيني:
يكي از آفات و آسيبهاي جدي كه جامعه روشنفكري جهاني را تهديد مينمايد «خود روشنفكر بيني» ميباشد. اين آسيب بيماري رواني خطرناكي است نظير
«خود كم بيني» يا «خود كوچك بيني» كه نشانههايي آشكار و عوارضي خطرناك در پي دارد و همانطور كه «خود كم بيني» به عقده حقارت منجر ميشود
«خود روشنفكري» هم به بيماري پرت و پلاگويي يا «اسكيزوفرني» ميانجامد.
«خود روشنفكري» به زبان ساده يعني آن حالتي كه انسان فكر كند داراي هوش و استعداد فوق العادهاي است و مسايل مذهبي و اجتماعي را خيلي زود ميفهمد و درك ميكند و با نبوغ حيرت انگيز خود ميتواند بدون مطالعه درباره همه مسايل اجتماعي، اقتصادي، مذهبي، فرهنگي و سياسي نظر بدهد و آگاهانه قضاوت كند و تأسف آور اين است كه بعضي افراد در ديار ما به اين بيماري مبتلا هستند.
«خود روشنفكر بين» جامعه ما نه اسلام را شناخته و نه تعاليمش را ولي براي آن كه شهرتي دست و پا كند، عقايد ديني راستين مردم را به مسخره ميگيرد!
«خود روشنفكر بين» گاهي اوقات ادعا ميكند كه فلسفه اگزيستانسياليست را خوب ميفهمد و به زبان «سارتر» و «كامو» آشناست، ولي اين مدعاي روشنفكر گاهي حتي از فهم سادهترين نشر چنين نويسندگاني عاجز است. «خود روشنفكر بين» جامعه ما ادعا ميكند كه كتاب «غرب زدگي» را خوانده اما غافل از اين كه يك غرب زده
به معناي واقعي كلمه است. در لباس پوشيدن، آرايش سر و صورت و حتي سخن گفتن و ژست بحثهاي علمي نيز غرب زده است و آن هم غرب زده افراطي كه روشنفكران غربي نيز از اين شيفتگي بيمأخذ در تعجب هستند. او پيوسته تحت تأثير شخصيتهاي شهرت يافته، عقايد خود را تغيير ميدهد و از خصوصيات جامعه خود بيخبر است و سجاياي اخلاقي افراد باايمان واقعي را نميبيند. او هرگز متوجه نيست كه تمدن صنعتي منهاي ايمان غرب، چگونه جوانان غربي را سرگردان ساخته است.
كارنامه روشنفكري در جامعه ما:
در جامعه ما نيز روشنفكري موضوع بسي مناقشات و مباحثات بوده و هست. هم كارنامه روشنفكري و هم نگاهي كه روشنفكران به خود و جامعه شان داشتهاند، فراوان مورد توجه قرار گرفته است. كثيري از افراد كارنامه درخشاني را براي روشنفكران كشور ما قايل نيستند و عدهاي حتي از دلايل عقب ماندگي ما را وجود آنها ميدانند. اما يك نكته اساسي را در اين ميان نميتوان ناديده گرفت و آن اين موضوع است كه از بزرگترين و مهمترين مشكلات روشنفكران ايران زمين آن است كه تعريف درستي از خود و به تبع تعريف صحيح و واقعي از روشنفكران و حتي انسان ارايه نميدهد. تاكنون قاعده بر اين بود كه تصوير و تعريفي بس فربه و سترگ از روشنفكر ارايه دهند و او را هم رديف و هم داستان بزرگترين پيامبران و حكيمان جهان بشري به حساب آورند! به طور مثال شريعتي كار روشنفكر را كاملاً مانند رسالت و كار انبياء درنظر ميگيرد و روشنفكري ديگر، رازداني را كه مشي بزرگترين عارفان جهان است به روشنفكر نسبت ميدهد. شكي نيست كه انتظار و توقع از روشنفكر زياد است، روشنفكر را كه انساني خاص است البته نيازها و اهدافي خاص به پيش ميبرند و به اعمالش رنگ و سمت و سو ميبخشند، اما نميتوان اين امر را ناديده گرفت كه روشنفكر بالاخره محصول دنياي جديد است، دنيايي كه در آن انسانهاي متوسط وجود دارند و اين يكي از مهمترين تفاوتهاي جهان جديد و جهان قديم را به وجود ميآورد. در مدرنيته به قول «بودلر» آنچه اصل است اين است كه انسان را آنگونه كه هست، بپذيريم و نه آنگونه كه بايد باشد و يا ما ميخواهيم كه باشد. اين روند به وضوح و وفور در جهان جديد به چشم ميآيد و همين انسانهاي متوسط را جانشين انسانهاي مطلقاً خوب و يا مطلقاً شر كرده است. به معناي ديگر ما با طيفي از خصايص و ويژگيهاي انساني روبهروييم كه هريك از انسانها بهرهاي از مجموعهاي از آنها دارند، نه آنكه ما با قدسيان و قبيحاني مشخص و معين
روبهرو باشيم. به زعم ما از مهمترين تجليات انسانهاي جهان جديد، روشنفكران هستند همچنان كه مظهر مهمي از انسانهاي دنياي سنتي، حكيمان و پدران فرزانه
به شمار ميآيند.
روشنفكر واقعي جامعه ما بايد بداند كه در همه حال ميبايست كنار مردم باشد و دستش را در دست آنها بگذارد و غم آنها را بخورد و براي آنها نيز كار كند و چون آنان زندگي كنند و خود را تافته جدا بافته از آسمان افتاده درنظر نگيرد. امروزه اگر برخي از روشنفكران جامعه ما در نزد مردمان از مقبوليت برخوردار نميباشند بخاطر آن است كه در خارج از ايران و يا احياناً در داخل ايران بلندگو دشمنان اين مرز و بوم شده و مواضع خصمانه آنان از زبان و حلقوم اين دسته از
روشنفكر نماهاي ايران بيان ميگردد! اين قبيل روشنفكران گاه از منظر مدرنيته و گاه از باب دلسوزي و تمسك به دين، سعي در ضعيف نمودن مردم و ايستادگي ايشان در برابر دشمنان قسم خورده اين مروز و بوم هستند و لذا همين امر موجب گسسته شدن پيوند ميان روشنفكران با مردم گرديده است؛ و اي كاش روشنفكران با چنين اوصاف بيان شده به خود آيند و به موطن مادري خود خيانت نورزند و براي رسيدن به نام و ناني و شهرتي مجيزه گو دستگاه استكباري نگردند و اي كاش ...
درخصوص كارنامه روشنفكران در جامعه ايران مصاديق تاريخي بسيار وجود دارد كه حكايتگر پرونده نه چندان موفق اين قشر ميباشد كه به عنوان نمونه ميتوان به نقش آنها در نهضت مشروطه اشاره داشت كه نقشي خيانت آميز و فرصت طلبانه بود، به طوري كه پس از مدتي شيخ فضل ا... نوري اعدام شد، آيت الله بهبهاني ترور شد، آيت الله خراساني به وضع مشكوكي جان سپرد و... و پس از مدتي سرسپردگي اين جريان به كشورهاي روسيه، آمريكا و انگليس آشكار شد. رهبران مذهبي
در جريان مشروطه تأثير عميقي بر روي تفكرات مردم داشتند، اما روشنفكران پس از مشروطه حتي در جريان ملي شدن صنعت نفت و پيروزي انقلاب اسلامي ناهمگون عمل كردند. پس از مشروطه يكي از ايراداتي كه به جنبش ضد غربزدگي وارد
ميكنند، عدم شناخت صحيح از غرب، از طرف نمايندگان اين جنبش بوده است،
به طور مثال در گذشته جلال آل احمد در صدر اين خردهگيري جاي ميگرفت يعني تا غرب شناسياي دركار نباشد نميتوان بر ضد غرب زدگي قيام كرد. از سوي ديگر غرب شيفتگي هم باعث عدم شناخت از غرب شد، چنانكه از دوره مشروطه گرفته تا امروز اين مسأله ديده ميشود. پيشنهادي كه همزمان با جنبش ضد غرب زدگي در ايران و ساير ممالك اسلامي مطرح شده، بازگشت به خويشتن بود. بازگشت به خويشتن را بسياري از روشنفكران شعار اصلي خود قرار دادند، از آن جمله ميتوان به اقبال لاهوري، محمد عبده و... اشاره كرد و در اين بازگشت به خويشتن، گذشته شناسي و گذشته گرايي مورد نظر بود. بررسي جريان روشنفكري نشان از همراه و همزاد بودن اين جريان با غرب شناسي يا بهتر بگوييم غرب گرايي بود و دوم روشنفكري در محيطهاي سنتي بيشتر نوعي جانشين عوامل استعماري بودند عضوي جاافتاده در جامعه سنتي.
به طور كلي نميتوان مشخصات و معيارهايي را برشمرد و گفت كه مثلاً هركس اين مشخصات را داشته باشد، روشنفكر است و جنبش ضد غرب زدگي تمام عناصر لازمهاي را در غرب بررسي كنيم، ميبينيم روشنفكران در غرب در روند مدرنيزاسيون (تجدد) اغلب نقش مشوق و مروج را داشتهاند، آنان طرفدار پيشرفت و صنعتي شدن بودند و در امر توسعه ميكوشيدند و با اينكه در حلقه قدرت نبودند اما به نحوي از آنان پشتيباني ميكردند، اما نقش روشنفكران جوامع شرقي اين گونه نيست. روشنفكري كه با لاادريگري (نيست انگاري، پوچ انگاري) معاصر همراه است، نتوانسته است انسان را تعريف كند و دلايل قوي حضورش را بر روي زمين
بيان كند.
اشرافيت، آفت روشنفكري:
اشرافيت از آفات روشنفكري است. اخلاق كاخ نشيني برخي از روشنفكران متجدد، جايي براي در فكر مردم بودن و انس و الفت با آنان باقي نميگذارد. اخلاق اشرافي، انسان روشنفكر را از حشر و نشر با مردم كوچه و بازار باز ميدارد و انسان كم كم از آنها و مسائلشان بيخبر ميشود و تبديل به غريبهاي ميگردد كه دلش هواي ديار ديگر را دارد. روشنفكران بدانند، اشرافيت كه آمد به دنبالش
بيخاصيتي، خودخواهي، تملق، چاپلوسي، طفيلي شدن، در لاك خويش فرورفتن،
بيغيرتي و... ميآورد و به قول جلال آل احمد به اين ترتيب روشنفكر ايراني هنوز يك آدم بيريشه است و ناچار طفيلي. و حكومتها نيز به ازاي حقي كه از او
دزديدهاند او را در محيط اشرافيت دروغيني كه برمبناي تمدن رفاه و مصرف بنا شده است، محصور كردهاند تا دلزده از سياست و سرخورده از مردم، عين كرمي در
پيلهاي آنقدر بتند تا شيره جانش تمام بشود و اين جورها كه شد روشنفكر ايراني ماليخوليايي ميشود و يا هروئيني يا پرادا يا مدرنيست (پست مدرنيست) يا ديوانه يا غرب زده و به هر صورت از اثر افتاده و شما مصرف كننده مصنوعات معنوي و مادي غرب و نه سازنده چيزي كه مردم بومي بتوانند مصرف كنند. به اين دليل است كه او كم كم همه ايدهآلهاي روشنفكري را فراموش ميكند و از نظر اجتماعي
بيخاصيت ميشود و ناچار عقيم ميگردد.
جريان روشنفكري و گرايشات عمده آن:
جريان روشنفكري از همان ابتدا به سه گرايش عمده تقسيم شد. لائيك، ماركسيسم و نوگرايي ديني. صرف نظر از كاركرد و حق يا باطل بودن گرايشهاي مذكور دو گرايش لائيك و ماركسيسم شانس چنداني نياوردند و حوزه نفوذشان از دانشجويان و افراد تحصيل كرده فراتر نرفت. زيرا نه تنها به عقايد ديني مردم
بيتوجهي نشان ميدادند بلكه آشكارا با خود دين مخالفت ميكردند و به همين دليل عقايد و راهحلهاي آنها براي مردم قابل درك و پذيرش نبود. زنده ياد جلال آل احمد درمورد بيگانگي افكار و انديشههاي روشنفكران ماركسيست ميگويد: وقتي روشنفكر ماركسيست در زندان غرق در روياي جامعه سوسياليستي بود مادر او بيرون از زندان براي آزادي فرزندش آش نذري ميپخت. البته ماركسيستها خود پي به بيگانگي عقايدشان در ايران برده بودند و به همين دليل نام حزب توده را براي حزبي كه تمايلات ماركسيستي داشتند انتخاب كردهاند. ولي نوگرايان ديني با احترام و اعتقاد به سنتها و انديشههاي ديني ارتباط وسيعي با مردم برقرار كردند و موجب رويكردي جديد و مترقي نسبت به مدرنيسم شدند كه ميان قشر عظيمي از جامعه عملاً دين و مدرنيسم را آشتي دادند و اشتباه نخواهد شد اگر بگوييم جريان روشنفكري در ايران عموماً به همان نوگرايي ديني شناخته شده است. سيد جمال الدين اسد آبادي را آغازگر روشنفكر ديني در جهان اسلام ميدانند. شهيد مطهري(ره) در اين زمينه ميگويد: «بدون ترديد سلسله جنبان نهضتهاي اصلاحي صد ساله اخير، سيد جمال الدين اسد آبادي معروف به افغاني است. او بود كه بيدارسازي در كشورهاي اسلامي را آغاز كرد.»
اين جريان با اقبال لاهوري و مرحومان آيت الله طالقاني و مهندس بازرگان ادامه يافت و با شهيدان دكتر علي شريعتي و استاد مطهري (ره) به اوج خود رسيد. پيروزي انقلاب اسلامي به رهبري حضرت امام خميني (ره) و همچنين ديگر
حماسههاي شورانگيز به وجود آمده از اين انقلاب بيبديل را بايد ازمهمترين دستاوردها و پيروزيهاي روشنفكران ديني در ايران به حساب آورد.
آسيب شناسي جريان روشنفكري از ديدگاه امام خميني (ره):
آسيب شناسي جريان روشنفكري از ديدگاه امام (ره) فقط با جستجو در
حرفها و سخنان آن حكيم فرزانه درمورد روشنفكري و آوردن چند فاكتور و عامل در مدح يا ذم روشنفكران خلاصه نميشود، چرا كه جريان روشنفكري در ايران همراه و همگام با هجوم به ارزشهاي اسلامي و مراكز علوم قديمه (حوزههاي علوم ديني) و تسخير مراكز علوم (دانشگاهها) بوده است و امام (ره) بيش از هركس ديگر به ماهيت و چرايي اين تهاجم آشنا و آگاه بوده است. نگاهي گذرا به مجموعه سخنان ايشان در سالهاي اول پيروزي انقلاب نشان از تأكيد حضرت امام (ره) بر مبارزه با روشنفكران غرب زده و شرق زده دارد. براي نمونه امام (ره) ميفرمايند: «ما مبتلا به يك طايفه روشنفكر هستيم كه هر اصلاحي در كشور ميخواهد بشود نميگذارند. در گذشته شاه نميگذاشت حالا اينها، اينها ولو همانها نباشند اما كار همانها را ميكنند.» دقيقاً به همين خاطر بود كه امام در جايي ديگر فرمودند: «تمام عقب ماندگيهاي ما
بهخاطر عدم شناخت صحيح روشنفكران دانشگاهي از جامعه اسلامي ايران بود و متأسفانه هم اكنون نيز هست» يا «اين روشنفكران در فكر اين هستند كه مملكت را
بهخواست خودشان يك مملكت لوكسي درست كنند و ديگر هرچه خرابي هم باشد مانعي ندارد و آنها دلشان يك مملكت غربي ميخواهد و حال اينكه مردم اينجا همه جديت كردند براي اينكه اسلام در ايران پياده بشود.» ضمن بررسي ديدگاههاي امام (ره) درمورد جريان روشنفكري به نظريات و پيشنهادهاي بديع و قابل تأملي ميرسيم كه شايسته غور و تفحص و تبيين بيشتر و دقيقتر از طرف صاحب نظران ميباشد. مثلاً همان طور كه ميدانيم در ذات كلمه «روشنفكر» نوعي مفهوم هدايت و رهبري نهفته است، يعني يكي از صفات بارز روشنفكر دعوت يا هدايت و يا رهبري جامعه به سوي اهداف مورد نظر ميباشد. اما امام (ره) با عنايت به كارنامه نه چندان موفق روشنفكران و عملكرد وضعيت آنان در عرصههاي مهم جامعه در ياري رساندن به مردم، در اين خصوص انتقاد شديد نموده و فرمودهاند: «امروز زماني است كه ملتها بايد چراغ راه روشنفكرانشان شوند و آن را از خودباختگي و زبوني درمقابل شرق و غرب نجات دهند.» صاحب نظران با توجه به ديدگاه صريح امام (ره) اعتقاد دارند، بررسي علت اين قضيه يعني جابجايي نقش روشنفكر و ملت از نگاه تيزبين امام (ره)، مسأله قابل تأملي است.
فرصت را مغتنم شمرده و بر اين نكته تأكيد مينمايم كه روشنفكران جامعه ايراني بايد موقعيت خود را در جايگاهي فراتر از مناصب سياسي تعريف نمايند و آن مديريت فرهنگي و توليد انديشه است. برخي از تحليل گران اعتقاد دارند يكي از اشتباهات بزرگ روشنفكران مسلمان پس از انقلاب اسلامي آن بود كه جذابيتهاي بازيهاي سياسي آن چنان آنها را مستغرق خويش نمود كه جايگاه رفيع خود را فروهشتند و در لباس بازيگران سياسي به جلوهگري مشغول شدند درحالي كه وظيفه مهم آنان كارگرداني بود نه بازيگري سناريوي ديگران. اين دسته از صاحب نظران اظهار داشتهاند نميدانند به واقع كدامين نياز توليدگران انديشهاي، برخي از روشنفكران را از آن جايگاه مهم فرود آورد و در مقابل هم؛ آن هم نه از سنخ تقابل اصحاب علم بلكه در لباس رزم اهل سياست، قرار داد؟ البته انديشمنداني هم بودند كه براي گريز از آفات سياست زدگي از دغدغههاي اجتماعي نيز به يك باره دل كندند و اين نيز بيگمان نادرست و برخلاف تعهد روشنفكري است. بيگمان اكنون ما فقط يك دستور كار روشن فراروي خود داريم و آن توليد فكر و انديشه سازنده براي جامعه خويش است. اگر حكومت به مثابه يك خرده نظام سياسي به دامن اغتشاش و آنارشيسم درغلتد و يا به ديكتاتوري روي آورد، هيچ يك از روشنفكران معتقد يا منتقد نميتوانند خود را بيگناه بنمايانند.
روي سخن اين قلم در اينجا نه فقط روشنفكران مسلمان جناح منتقد بلكه روشنفكران ايراني با هر گرايشي است. حاكميت نيز اگر ارتباط خود را با توليد گران انديشه فارغ از گرايشهايشان قطع نمايد؛ فقط و فقط براي خود تاريكي راه،
گم گشتگي در لحظات حساس و نهايتاً ضعف مفرط فكر سياسي به ارمغان ميآورد.
روشنفكران ايراني، مروج آنارشيسم فرهنگي:
اي كاش در ادامه بحث به اين فراز نميرسيدم و بدان نميپرداختم اما چه كنم كه ناگزير از آن بوده و هستم و چارهاي جز اشاره به ريشه تاريخي روشنفكران ايراني از حيث اعتقاد و تفكر نداشته و ندارم و لذا بايد حقايق فكري و تاريخي در اين زمينه بدون حب و بغض مطرح گردد. امروزه روشنفكران ايراني با تمامي نحلههاي چپ و راست خود مدافع جهاني شدن آمريكايي ميباشند. از اين رو همه و همه
ميگويند جهان به دهكدهاي تبديل شده و اقيانوس اطلاعات درحال ريزش بر ايران و جهان ميباشد و اگر ما شناگري قوي نباشيم، وسايل غواصي و كشتيهاي بزرگ و كوچك نداشته باشيم به طور قطع و يقين در چند سال آينده يا كمي ارفاق در چند دهه ديگر در اين اقيانوس غرق خواهيم شد! اين نوع نگاه از سوي روشنفكران ايراني سخت مأيوسانه و به دور از استقلال فرهنگي و هويت مالي اين مرز و بوم است! آيا براي پذيرش فرهنگي جهاني بايد هويت ملي و استقلال فرهنگي كشور ناديده گرفته شود و آن را با دست خود به اضمحلال بكشانيم؟! آيا چنين تفكري، فرهنگ شكني و ضد فرهنگي نبايد تلقي شود؟ و آيا اين نوع اعتقاد، آنارشيسم فرهنگي را رواج و دامن نخواهد زد؟! و بايد با توجه به پيشينه يك قرن اخير روشنفكران ايراني اعم از مدعيان مذهبي تا غيرمذهبي، از راست و چپ ديروز و امروز- متأسفانه- اعلام نمايم كه به دنبال جنبش ويرانگري فرهنگي بودهاند و هيچگاه به دنبال تركيب نبوده، هماره در پي تجربه تجزيه بودهاند و همچنين به دنبال سنتز نبوده بلكه به دنبال آنتي تز حركت كردهاند. ضمن آنكه جامع گرايي را رها و در پي جزگرايي و اتميسم بودهاند، از مردم گريزان و به دنبال نخبگان گرايش داشتهاند.
اكنون در ذيل به تعدادي از روشنفكران ايراني از دوره قاجار تاكنون كه مصداق طرز تفكر فوق ميباشند اشاره ميگردد:
1. روشنفكر دوره قاجار مثل جلال الدين ميرزا، آخوند زاده، ميرزا حسين خان سپهسالار، طالبوف و...
2. اوايل دوره پهلوي كه روشنفكران اشراف و اشرافي بودهاند همانند محمد علي فروغي- روشنفكر دست پرورده انگلستان- حسن تقي زاده- روشنفكر سكولاريست- احمد كسروي- ناسيوناليستي از شاخه به اصطلاح ديني روشنفكر- عبدالحسين تيمورتاش- بوروكرات متجدد مآب مستبد عهد رضا شاهي- علي اكبر داور- روشنفكر بنيانگذار عدليه شبه مدرن در ايران- علي دشتي، روزنامه نگار و نويسنده- مداح رضا شاه- حسين پيرنيا- مُبلغ سرسخت ناسيوناليسم باستان گرا- احمد متين دفتري روشنفكر بوروكرات ناسيونال، ليبراليست- ذبيح بهروز- ناسيوناليست افراطي- ابراهيم پور داود- غرب زده پناه برده به آيين زرتشت- نصرت الدوله فيروز- بوروكراتي از تبار اشراف قاجاري- علي اصغر حكمت- روشنفكر، بوروكراتي در مقام وزير معارف رضاخان- مجتبي مينوي- روشنفكر انگلوفيل ليبرال- فاطمه سياح- متجدد مآب و همكار رژيم شاه مخلوع- تقي اراني- روشنفكر ماركسيست- .
3. روشنفكران چپ قبل از انقلاب تا اواخر جنگ عراق عليه ايران و روشنفكران ليبرال منش بعد از جنگ تا حال عبارتند از:
محمد نخشب- پدر روشنفكري التقاطي سوسيال، دموكراتيك- محمد مصدق- ليبرال برخاسته از خاندان اشرافي- كريم سنجابي- روشنفكري از جبهه ملي- محمد مسعود- روزنامه نگار سكولاريست- حسين فاطمي- سخنگوي جناح تندرو جبهه ملي- مظفر بقايي- روشنفكري مرموز با عملكردي پيچيده- امير مختار كريم پورشيرازي- روزنامه نگار چپگرا اللهيار صالح- بوروكراتي از حزب ايران- حسين علاء- استاد لژفرماسونري- علي اميني- روشنفكري ليبرال، ناسيوناليست- خليل ملكي- روشنفكر ماركسيستي. مهدي بازرگان- روشنفكر ليبرال، ناسيوناليست- حسنعلي منصور- بوروكرات پيرو سياستهاي آمريكا- امير عباس هويدا- عروسك خيمه شب بازي شاه- ذبيح الله صفا- يكي از ايدئولوگهاي ناسيوناليسم سلطنت طلب- ابراهيم خواجه نوري- فراماسونر انگلوفيل- شجاع الدين شفا- روشنفكر فراماسونر ضد دين- ليلي امير ارجمند- روشنفكر و نديمه فرح پهلو- داريوش همايون- روشنفكر ناسيونال و سلطنت طلب- فريدون آدميت- روشنفكر مدافع تجدد گرايي سطحي فراماسونرها- عبدالحسين زرين كوب- روشنفكر فعال در عرصه تاريخ نگاري فراماسونري. پرويز ناتل خانلري و...
اين قلم چون برخي ديگر از محققان اعتقاد دارد، در 3 دوره روشنفكري ايران: اشرافي، چپ، ليبرال منش تصوف گرا، ويرانگري فرهنگي به چشم ميخورد. اگر هم سخني از سازندگي فرهنگي بوده است، مقدمه آن ويرانگري فرهنگي بوده است
و هيچ وقت به سازندگي فرهنگي يعني ذيالمقدمه نميرسيده است.
روشنفكر ديني:
يكي از مهمترن مباحث روشنفكري، روشنفكري ديني ميباشد كه به سادگي از كنار آن نميتوان عبور كرد؛ و اين قلم با عنايت به حساسيت موضوع و اهميت جايگاه تاريخي آن، لامحاله نكاتي را در اين خصوص به صورت فشرده كه ماحصل نگاه كارشناسان صاحب نظر به حساب ميآيد به طور موشكافانه در ذيل مطرح
خواهم نمود:
1. در 60 سال گذشته در كشورهاي اسلامي دو جريان فكري دربرابر يكديگر قرار گرفته و هريكي در مقام نفي ديگري برآمده است. يكي «سنت گراها» و كساني كه قرائتهاي سنتي از دين داشتهاند و دوم «روشنفكران» و كساني كه به سكوي عقل گرايي ايستاده و دين را مربوط به دوران گذشته دانسته و كاربرد آن را در اين روزگار منتفي ميدانستند.
2. برخي اعتقاد دارند شايد اين دو جريان در ايران به خاطر استبداد حاكمان از التهاب بيشتري برخوردار بوده و هر يكي به نوعي در راه مبارزه با استبداد در داخل و استثمار در خارج، با ايدئولوژي خاص خود ديدگاههاي بلندي را برداشتهاند و بايد اذعان نمود غالب روشنفكرها، چه ديني و چه غيرديني با وجه ملي، در راه مبارزه با استبداد و استكبار ستيزي سهم و نقش مهمي ايفاء كردهاند و اين مدعا پس از شهريور بيست بيشتر خود را نشان داده است.
3. شكل گيري جريان روشنفكري در ايران پس از شهريور 1320 بوده است و اگر كسي با نگاه انتقادي جريانات روشنفكري را بخصوص در اين چند دهه اخير، مورد مطالعه قرار دهد، نميتواند منكر اين واقعيت شود كه نهال مبارزه با استبداد در اين مرز و بوم، به دست روشنفكران، اعم از ملي و مذهبي، گذاشته شده است. آن چه مهم است و در اين عصر، تعريف و جايگاه آن مبهم گشته است، جريان روشنفكر ديني است كه پس از انقلاب به ويژه در اين سالهاي اخير دستخوش ابهامات و تحولات يا احياناً مورد بيمهريهاي مغرضانه و يا سوء استفادههاي سياسي قرار گرفته است!
4. از مباحث مطرح شده در اين گفتار ميتوان نتيجه گرفت، روشنفكري اصطلاحي نيست كه بتوان براي آن حد و رسمي به دست داد و تعريفي مانع و جامع براي آن ارايه كرد. چه اين كه بگوييم مفهوم روشنفكري يعني تقابل تجدد با سنت يا بگوييم روشنفكر يعني كسي كه همواره دربرابر وضع موجود نگاه نقدگونگي خود را حفظ ميكند و در تكاپوي گذرا از وضع موجود
به سوي مطلوب است يا اين كه بگوييم روشنفكر يعني كسي كه
هيچ گاه با قدرت گره نميخورد و سر در آستان هيچ حاكم و قدرتمندي ندارد يا تعاريف ديگر.
5. از بركات سنت روشنفكري در تاريخ و جامعه، حفظ سنت «نقد» و شكست سنت و نگاهداري حالت انتقاد است. با اعتقاد به چنين مطلبي، اگر بخواهيم ريشه روشنفكري را در تاريخ خودمان كه تاريخ اسلام است پيبگيريم بايد گفت نخستين رسالت روشنفكري را قرآن كريم اين كتاب آسماني، ادا كرده است كه هم در برابر جزميات جاهلي جزيرۃ العرب ايستاد هم اديان موجود را به نقد گذاشت و خرافه زدايي كرد و از همه مهمتر تعقل را بر تقليد حاكم كرد و آنان كه دين را ابزار قدرت و غرور ساخته بودند وانهاد. مگر نه اين است كه از مميزات روشنفكري، خردورزي و عقل باوري و سنت ستيزي است، پس جاي هيچ انكار نيست كه در ادبيات اسلام عقل باوري و خردورزي و خردستيزي با صراحت تأكيد شده است.
6. روشنفكري در دنياي اسلام آن گاه معنا پيدا ميكند كه دين در برابر «تجدد» قرار ميگيرد و برخي سنت گرايان دين را با تجدد غيرقابل جمع شدن
ميدانند؛ همان طور كه برخي تجدد خواهان تجدد را با دين از سر ناآشنايي ميبينند. تقابل دو گروه سنتي و روشنفكري از اين جا ميرويد كه دين در جامعه با قرائتهاي سنتي و با حفظ جزميات تبليغ و تبيين ميشود و مفاهيم آزادي، حقوق و تساهل به عنوان مفاهيم غربي و ضد ديني تلقي ميشود. نقش روشنفكر ديني در جوامع مذهبي اين است تا از سر آشتي دادن دين با تجدد، برآيد و قرائت خود از دين را به گونهاي بازسازي كند كه در دنياي مدرن، دين در تنگنايي قرار نگيرد.
7. آنچه بايد بازسازي و نهادينه گردد، جريان روشنفكر ديني و در پي آن «احياي تفكر ديني» است. از نظرها نبايد دور بماند كه روشنفكران ديني در اين ديار و نيز در ساير ممالك اسلام خوش درخشيدند كم نبودند. از مرحوم اقبال لاهوري تا دكتر شريعتي، شهيد والامقام باقر صدر و فيلسوف ارجمند و گرانسنگ حضرت استاد شهيد مرتضي مطهري (ره). ولي اين جريان يك جريان غالب در تاريخ تفكر واقع نشد و همواره مورد هجوم قرار گرفت.
8. انعطاف پذيري دين و اجتهادي بودن شريعت اسلام اقتضا ميكرد عالمان دين هرگونه روشنفكري را ستقبال كنند و هرگونه شبهه و فكري را، ولو با نگاه ترديد با مباني ديني، عالمانه، هوشمندانه، تيزبينانه، مدبرانه و سياستمدارانه پاسخگو باشند. به تعبير بزرگي، امروز دربرابر عالمان دين، انبوه سوالات و شبهات پهن و آفتابي شده است كه با پاسخهاي كهن نميتوان با آنها
روبهرو شد. چه رسد با تيغ ارتداد و جنجالهاي سياسي.
9. شايد بهترين و مطمئن ترين راه براي تعريف روشنفكر ديني تعريفي است كه از طرف خود روشنفكران ارايه شده است. دكتر علي شريعتي، روشنفكر ديني را «مصلحي در جهت تكامل دادن انساني معنا ميكند» و در جايي ديگر
ميگويد: «روشنفكران هم با الگوگيري از پيامبران نه جزو دانشمندان هستند و نه جزو توده منحط، ناخودآگاه بلكه خودآگاه مسئولند كه بزرگترين مسئوليت و هدفشان بخشيدن وديعه بزرگ خدايي، يعني خودآگاهي به توده انساني است.» «سيد جمال الدين اسد آبادي» به عنوان روشنفكر وظيفه خود را اصلاح دنيا و آخرت مسلمانان ميداند و «اقبال لاهوري» مسئوليت روشنفكران را در بازگشت به قرآن و درك عميق مفاهيم آن معرفي ميكند و «عين القضات» روشنفكر را كسي ميداند كه به جمال ازلي حق راه يافته باشد و
«جلال آل احمد» رمز پيروزي و موفقيت روشنفكران ايراني را در اتحاد با روحانيون ديني ميپندارد.
به طور كلي روشنفكر ديني را به عنوان يك جنبش ميتوان چنين تعريف كرد: مجموعه تلاشهاي پراكنده اما هم راستاي نيروهاي فكري و فرهنگي- اعم از حوزوي يا دانشگاهي و... و داراي علايق سياسي و اجتماعي با دغدغهها و نگاههاي ديني كه ذيل پارادايم تجدد- شاخه نو انديشي ديني- بروز يافته و منجر به تحولات فرهنگي يا سياسي در جامعه ايران- دست كم در سده اخير- شده است. و شايد هم منظور از روشنفكر ديني، تحديد موضوع فعاليت روشنفكرانه آنان به مقوله دين باشد. زيرا روشن است كه دين به عنوان جزيي از سنت ما، در طول قرون متمادي دچار تغيير و انحراف و نيز پس افتادگي شده، از يك سو گرد و غبار دوران آن را پوشانده و
به تعبيري چون پوستين وارونه درآمده است و از سوي ديگر به عنوان يك وجه مهم فرهنگي اجزاي آن ميبايد مطابق نيازهاي امروز متحول و سازگار شوند و نشده است. در اين ميان روشنفكران ديني به عنوان كساني شناخته ميشوند كه در عين اعتقاد به دين با تعبيري سازگار از آن، درصدد رفع اين زنگارها از دين و نيز انطباق پذيري آن با شرايط روز هستند. اين تعريف از روشنفكري ديني نيز محتمل و قابل درك است. جاي بسي تأسف است كه برخي از مدعيان روشنفكري، آگاهانه
ميكوشند تعريفي از روشنفكر ديني به دست بدهند كه روحانيون را شامل نشود! ما نبايد فراموش كنيم كه خاستگاه اصلي اين جنبش، حوزههاي علميه بوده است. بسياري از روحانيون در تاريخ كشورمان نقش روشنفكر ديني را ايفاد كردهاند، كتمان اين واقعيت تاريخي نوعي فريبكاري آشكار است. ما به عنوان افراد ديندار اگر بخواهيم آهنگ پيشرفت اين جنبش ديني را سرعت بخشيم و راه را براي ورود مؤثرتر در جامعه هموار كنيم نميتوانيم آن را به افرادي خاص محدود كنيم.
باز جاي بسي تأسف كه برخي از مدعيان روشنفكري ديني براي دين بيش از يك ابزار در خدمت روشنفكران، نقشي قايل نبودهاند، از اين رو هرگاه تعارضي ميان اصل روشنفكري برخاسته از مدرنيته با مولفههاي اصيل ديني مشاهده مينمايند دين را فداي روشنفكري نمودهاند همچنان كه يكي از مدعيان- احمد زيدآبادي در سايت ملي مذهبيها در مقاله: ملت، مذهب و روشنفكري- گفته است: «فقط تفسيري از دين با اصول روشنفكري سارگاز ميافتد كه از يك سو و نظام حقوقي شرعي را عصري بپندارد و از ديگر سو حاكميت دين در عصر جديد را كه با مقتضيات ملت- دولت، ناهمساز
ميافتد از تفكر ديني خود حذف كند!»
اين قلم به چنين مدعيان روشنفكري يادآور ميشود كه مبادا گمان كنند با تهاجم به دين و حاملان دين و حكومت ديني، راه تحقق پروژه مدرنيته هموار خواهد شد. پرواضح است از آنجا كه روشنفكران هيچ اقدامي در جهت مقتضي- شرايط وجودي- مدرنيته برنداشتهاند، بلكه بعضاً برخلاف مقتضي عمل كردهاند؛ لذا معلوم نيست كه با رفع حكومت ديني، حكومتهاي مدرن شكل بگيرد!
حرف آخر:
نگارنده اعتقاد دارد باز انديشي يا نو انديشي ديني بايد مبتني بر اصول خاصي باشد تا منجر به التقاط فكري يا ديني نشود، اما سوال اينجاست كه اين اصول بنابر چه مصالح و يا مضاري تعيين ميگردد و آيا اصلاً اين اصول قابل احصاء و تعيين هستند؟ اما مسأله روشنفكر ديني مبحثي است كه بايد بيشتر به آن پرداخت، اميد است اين نوشتار توانسته باشد راهي نو در اين مسير گشوده باشد.
منـابـــع :
1. روشنفكر كيست و مسئوليت او چيست؟ سردار اميري گزارش روز 3/2/79
2. روشنفكر كيست؟! هادي صادقي. رسالت 3/4/85
3. روشنفكر و تعريف هايش. حسين كاجي. انتخاب 27/7/79
4. دغدغههاي روشنفكري. محسن علي پور. مردم سالاري 2/7/83
5. درباره روشنفكر. رضا صابري. كيهان فرهنگي- 261
6. روشنفكران ايراني و غرب. مهرداد بروجردي. ترجمه جمشيد شيرازي
7. روشنفكر، سياست و انديشه. امير محبيان. رسالت 1/10/82
8. خود روشنفكري بيني. محمود حكيمي. قدس 22/5/82
9. پارادايم مسلط بر گفتمان روشنفكران ايران و آنارشيسم فرهنگي. سمانه فردمنش. رسالت 5/6/86
10. رسالت روشنفكر اصول گرا. حامد دهخدا. رسالت 7 و 8/7/82
11. تلقي روشنفكر ديني از زندگي اصيل. بهزاد حميديه. رسالت 24 و 26/2/83
12. راهي به رهايي. مصطفي ملكيان. نشر نگاه معاصر
13. دين و رسالت روشنفكر ديني. داود مهدوي زادگان. معرفت 28
14. دين باوران روشنفكر و روشنفكران دين نما. محمد ملك زاده. رسالت 11/2/85
15. روشنفكر ديني كيست؟ اصغر قراباغي. خرداد 10/3/78
16. مفهوم روشنفكر ديني. محمد تقي فاضل ميبدي. عصر آزادگان 14/11/78
17. امام و روشنكفر ديني. عباد اميري. قدس 20/9/78
18. پيرامون انقلاب اسلامي. استاد شهيد مرتضي مطهري.
| انقلاب اسلامى و ديدگاه تحليلگران سياسي | |
|
|
| " آی قصه قصه قصه " پرتیراژترین کتاب هفته |
| بنا بر اعلام خانه کتاب تعداد 1017 عنوان کتاب از 18 تا 24 تیرماه در کشور منتشر شد. |
|
به گزارش خبرگزاری مهر، بر اساس آمار موجود در بانک اطلاعاتی این موسسه، این کتاب ها در شمارگان چهار میلیون و 87 هزار و 200 جلد منتشر شد و شمارگان متوسط هر عنوان 4100 جلد بود. این 1017 عنوان در 766 هزار و 98 صفحه انتشار یافت و هر کتاب به طور متوسط در 230 صفحه منتشر شده است. در هفته ای که گذشت از میان 1017 عنوان کتابی که به چاپ رسید، 405 عنوان ( 82/39 درصد ) چاپ نخست و 612 عنوان ( 17/60 درصد ) چاپ مجدد، 719 عنوان ( 69/70 درصد ) تالیف و 298 عنوان ( 30/29 درصد) ترجمه شده است. در این هفته بیشترین کتاب ها با 248 عنوان ( 38/24 درصد ) در موضوعات ادبیات منتشر شد و پس از آن به ترتیب موضوع های دین با 175 عنوان ( 20/17 درصد)، علوم عملی با 157 عنوان ( 43/15 درصد)، علوم طبیعی و ریاضیات با 99 عنوان ( 73/9 درصد) ، علوم اجتماعی با 93 عنوان ( 14/9 درصد )، فلسفه با 58 عنوان ( 70/5 درصد )، هنر با 55 عنوان ( 40/5 درصد )، تاریخ و جغرافیا با 53 عنوان ( 21/5 درصد )، زبان با 47 عنوان ( 62/4 درصد ) و کلیات با 32 عنوان ( 1/3 درصد ) قرار گرفته اند. از میان 1017 عنوان کتابی که در هفته گذشته منتشر شد، 232 عنوان ( 81/22 درصد ) برای کودکان و نوجوانان و 933 عنوان ( 74/91 درصد ) به کتاب کمک درسی و آموزشی اختصاص داشته است. کتاب " آی قصه قصه قصه " از نشر " میر سعیدی فراهانی " به نویسندگی زهره پریریخ و شراره وظیفه شناس در 80 هزار نسخه منشتر شد که بیشترین شمارگان را داشت. همچنین کتاب " Drilling data handbook" از نشر " طاهریان " به نویسندگی "Gilles" با بهای 300 هزار ریال گران ترین کتاب " زیارت عاشورا ، دعای توسل ، حدیث کساء " از انتشارات " سبط النبی " و ترجمه مهدی الهی قمشه ای با بهای 1500 ریال ارزان ترین کتاب این هفته بود. در این هفته پرکارترین مولفان " پریا گوهریان " با 13 عنوان کتاب در حوزه آموزش آشپزی از انتشارات " هانی " ، " اسدالله افشار" با 10 عنوان کتاب در حوزه تاریخ اسلام از انتشارات " عابد " و " حضرت امام خمینی (ره) " با 9 عنوان کتاب از " موسسه تنظم و نشر آثار امام " بوده اند. همچنین امیر صالحی طالقانی با 12عنوان کتاب از انتشارات " قدیانی " و " طاهره طالع ماسوله " با 12 عنوان کتاب از انتشارات " با فرزندان " در حوزه کتاب های کودک و نوجوان و زنده یاد حجت الاسلام و المسلمین مهدی الهی قمشه ای با 9 عنوان کتاب دینی - مذهبی پرکارترین مترجم این هفته بوده اند. بنا براین گزارش " انتشارات قدیانی " با 60 عنوان کتاب همچنان پرکارترین ناشر هفته بود. |
| ناتوي فرهنگي ، جنگ سرد دشمن (قسمت دوم و پاياني) اسدالله افشار | |
|
| ناتوي فرهنگي ، جنگ سرد دشمن (1) ( اسدالله افشار) | |
|
| تربيت ازديدگاه استاد شهيد مطهري(ره) | |
|
واكاوي در حقايق و تحريفات هولوكاست
اسداله افشار
متعاقب سخنان سال گذشته (آذر ماه 1384) جناب آقاي دكتر احمدينژاد رئيس جمهور محترم در حاشيه نشست فوقالعاده سران كشورهاي اسلامي در عربستان (مصاحبه مطبوعاتي) به عنوان اولين شخصيت سياسي رسمي كشور اسلامي ايران – بعد از 28 سال از عمر انقلاب اسلامي – داستان هولوكاست را يك افسانه تلقي نموده و تأكيد داشتند كه آن افسانه جنبة غلوآميز دارد. به هر حال اظهارات ايشان تبعات و واكنش هاي بسيار شديدي در سطح جهان ايجاد كرد. در داخل ايران هم مشاهده شد واكنشها و مواضعي از جانب گروهها و جناحهاي سياسي اتخاذ شد. نگارنده پيش از ورود به بحث لازم ميداند نكاتي را در خصوص موضعگيري دكتر احمدينژاد كه مورد توجه جدي محافل سياسي نيز بوده يادآورد شود:
1- ابتدا لازم ميدانم اين نكته راتوضيح دهم كه براي اروپا موضوع هولوكاست دستمايه يك تحرك بزرگ سياسي در خاورميانه شده است. آنچه را كه آقاي احمدينژاد به آن اشاره كردند اين است كه موضوع يهودي سوزي در جنگ دوم جهاني يا واقعيت دارد و يا واقعيت ندارد. ايشان اشاره داشتند به اين كه ما معتقديم كه اين تاريخسازي است و مبناي درستي ندارد. اما اگر اين تاريخسازان اصرار دارند بر اين كه شش ميليون يهودي را در اين حادثه سوزاندهاند قطعاً
ميبايست هزينه اين امور را خودشان پرداخت كنند. اين يك ظلم مضاعف است كه ملت ديگري در نقطه ديگري از جهان هزينه اين جنايت ادعايي را بپردازند.
2- كارشناسان اعتقاد دارند وقتي ميخواهيم قضاوت عدهاي را نسبت به يك موضوع تغيير دهيم و در آن دست ببريم بهترين و سادهترين راه تغيير يافتههاي تاريخي نسبت به آن موضوع است. من فكر ميكنم در تاريخ نگاري معاصر اين مسئله صورت گرفته كما اين كه دراروپا هم اين مسئله اتفاق افتاده و جاعلين به اهداف مشخص سياسي هم دست يافتهاند. من تعجب ميكنم كه چرا از طرف اروپايي كه مدعي آزادي است اين گونه در برابر فكر و نظرات مختلف نسبت به تاريخ سازيهايي كه صورت گرفته مقاومت جدي صورت مي گيرد و تا اين حد ادعاهاي خودشان را در برابر هر انديشه و نظر جديد زيرپا ميگذارند و برخورد ميكنند و تلاش ميكنند جوي فراهم شود تا كسي جرأت اظهارنظر مخالف با آنچه را كه تا حالا به خورد ملتها دادهاند نداشته باشند.
3- برخي از گروههاي سياسي داخلي در مخالفت با مواضع رئيس جمهور محترم در اين زمينه، اظهار داشتهاند، بيشترين بهرهبرداري از سخنان آقاي احمدينژاد توسط تندترين جريانات موجود در اروپا و آمريكا و اسرائيل صورت گرفت و اين سخنان را به عنوان دستمايه مورد استفاده براي مقابله با ايران قرار دادند. پرسش اينجاست كه آيا ما در شرايطي قرار داريم كه بخواهيم افكار عمومي را در دنيا عليه خودمان تحريك كنيم در شرايطي كه ما پرونده هستهاي را در دست داريم و ميخواهيم دنيا را قانع كنيم كه فقط به دنبال تكنولوژي هستهاي بوده و در پي سلاحهاي هستهاي نيستيم آيا طرح اين مسئله به اين كه ما بتوانيم در روند اهدافمان موفق تر باشيم كمكي ميكند؟ ما به عنوان يك كشور بايد به آثار و تبعات يك موضع گيري توجه داشته باشيم. به هر حال امروز پديده يهودي سوزي در غرب بر اساس فكري شكل گرفته و مرم به درست يا غلط در مورد آن به يك باور رسيدهاند!!
4- در پاسخ به ديدگاه بيان شده فوق اعتقاد اين قلم آنست كه اولاً: درجهان نيروها و قدرتهايي وجود دارند كه ميخواهند سلطة خودشان را گسترش دهند و براي اين سلطه گاهي استدلال
ميكنند و گاهي هم با منطق زور پيش ميروند. عليالقاعده ما كشوري نيستيم كه منطق زور را در پيش گرفته باشيم. ما ميتوانيم با استدلالهايمان هويت چالش غرب نسبت به خودمان را براي افكار عمومي مشخص كنيم. ما كه خواهان درگيري و مبارزه نشديم. ثانياً: گروههاي سياسي كه معتقدند "امروز پديده يهودي سوزي در غرب بر اساس فكري شكل گرفته و مردم به درست يا غلط در مورد آن به يك باور رسيدهاند" اولاً: فرضي درست به نظر نميرسد كه غرب در كليت خودش تاريخ سازي صهيونيستها را پذيرفته است. رد فرضيه نيز موجود است، همانگونه كه مطلعيد بسياري از دانشمندان و فرهيختگان هزينههاي بالايي را در ارتباط با ترديدهايشان نسبت به "هولوكاست" را پذيرفته است. ثانياً اين فرض غلطي است كه ما در جهان به دليل آن كه بيان يك فكر و انديشه هزينه زا خواهد بود فكر و انديشه را به زنجير بكشيم. و نبايد نظر درست را بيان كنيم. بنابراين به رغم اينكه اظهارات آقاي احمدينژاد از لحاظ سياسي براي ما هزينه دارد، اما به هر حال بيان آزادي هميشه با هزينه همراه است. قطعاً در حوزه انديشه وقتي فكري را مطرح
ميكنيم تبعات سياسي دارد.
ثالثاً: جاي تعجب است از گروههاي سياسي داخلي كه در ايران اين پوزيسيون را اتخاذ نمودئه كه ما طرفدار آزادي هيتسم و حاضريم براي آزادي هم هزينه پرداخت كنيم اما در عرصة
بينالمللي وقتي رئيس جمهور يك حرف منطقي ميزند ايشان ميگويند چون اين بيان هزينه دارد طرح آن خطاست!
رابعاً: در حقيقت آقاي احمدينژاد دارد از اروپا دفاع ميكند. ايشان ميگوينداروپا را آنقدر وحشي قبول نداردكه 6 ميليون انسان را سوزانده باشد. آقاي احمدينژاد ميگويد كه ما قبول نداريم اروپاييها آنقدر جنايتكار باشند.
خامساً: موضع ما بيان يك چالش فكري است. مگر قرار است ما هيچ چالشي با غرب نداشته باشيم يعني ما نبايد هيچ حرفي بزنيم كه مبادا غرب خوشش نيايد. بسياري از حرفهايي كه امروز غرب ميزند را ما قبول نداريم و اين درست نيست كه چون اگرحرفي بزنيم هزينه دارد در نتيجه بايد سكوت اختيار كنيم. قطعاً هيچ عقل سليمي اين حرف را منطقي نميداند.
سادساً من مايلم خوانندگان محترم قضاوت كنند كه اگر ما آنقدر براي خود حق قائل نباشيم تا يك استدلال منطقي را مطرح كنيم ديگر چه سهم و حقي از آزادي را در سطح جهان براي خودمان قائل هستيم. يعني چون اروپا از اين مواضع خوشش نميآيد و به تبع آن براي ما هزينه ميتراشند پس ما هم نبايد حتي از حق برخورداري ابراز چنين استدلالي هم برخوردار باشيم. مگر ما تعهد دادهايم تا تنها از حق بيان حرفهاي منطقي برخوردار باشيم كه آنها خوششان ميآيد!
5- موج حملات رسانههاي جهاني به رئيس جمهور احمدينژاد هنگامي به اوج خود رسيد كه وي يكي از مسائل اساسي جمهوري اسلامي ايران يعني مبارزه با صهيونيسم جهاني را در سخنان خود مطرح و وارد ادبيات سياسي كشور كرد. اين نگاه وي برخاسته از يك تحليل كاملاً علمي و تاريخي ميباشد زيرا كمتر سياست مدار هوشياري است كه آرزوي بزرگ صهيونيستها را براي تسلط بر جهان و حاكميت سراسري اذعان نكند. حتي برخي تحليل گران سياسي، جهاني سازي را به عنوان يك پروسه (و نه جهاني شدن به عنوان يك فرآيند) از ترفندهاي سازمان صهيونيسم
ميدانند. از طرفي اين سازمان براي جهاني سازي خود بايد سه مرحله را پشت سر بگذارد: اشغال فلسطين، فتح نيل تا فرات، تسلط بر جهان.
در هر حال، هولوكاست يا به اصطلاح نسل كشي يهوديان در اردوگاههاي كاراجباري نازيها چند دهه است كه با چالشهاي قابل بحثي روبه روست ولي به راستي ماهيت اين باور يا ادعا چگونه است؟ همان گونه كه مطرح شد، سال گذشته با اظهارات آقاي دكتر احمدينژاد رئيس جمهوري اسلامي ايران، هولوكاست به عنوان يك واژه سياسي وارد فرهنگ گفتمان رسانهاي ايران شد كه در گذشته از اين مسئله به ندرت ياد ميشد. بسياري زير سؤال بردن اين موضوع را امري ناپسند ميدانند و برخي ديگر بر اين باورند كه اين موضوع نيز مانند تمام موضوعهاي ديگر بايد در معرض تحقيق و تفحص قرار گيرد. اما موضوع مهمي كه اغلب در اين بحث به بوته فراموشي سپرده ميشود، اين است كه هولوكاست تنها ادعا و يا باور كشته شدن 6 ميليون يهودي در اتاقهاي گاز نيست و اين مسئله ابعاد پيچيدهتري دارد كه بخشي از آن به مسائل مالي برميگردد كه سالانه مبالغي به بازماندگان اين حادثه و آن گونه كه برخي ديگر از مورخين ميگويند به دولت اسرائيل پرداخت ميشود. اين قلم بر آنست تا به بررسي مختصر و همه جانبه اني موضوع (هولوكاست) و توضيح مواردي چند، دربارة آن بحث بپردازد. اين مقاله در پي گشودن راه تحقيقاتي است كه بدون ترديد ميتواند در فرصت و مجالي مشروحتر بر حقايق تاريخي عصر ما صحه گذارد و سره را از ناسره تميز دهد.
جنايت شرمآور يهوديان، اولين هولوكاست تاريخ:
اين واقعه هولناك در فاصله زماني بعد از ظهور حضرت مسيح (ع) و قبل از بعثت پيامبر اسلام(ص) در يمن اتفاق افتاده است. ذونواس پادشاه يهودي يمن در جايگاه مخصوصي كه براي او تدارك ديدهاند، نشسته است و خاخامهاي يهود، اطراف او به احترام ايستادهاند، مقابل جايگاه گودالهاي خندق مانند و عميقي در زمين حفر شده و آتشسوزان و پر حجمي كه در گودال برافروختهاند تا چند متر بالاتر از سطح زمين زبانه ميكشد آن سوي ميدان، جمع انبوهي از مردان، زنان و كودكان در حالي كه غل و زنجير بر دست و پا و گردن آنها زدهاند در محاصره سربازان و صاحب منصبان مسلح سپاه ذونواس به زانو نشستهاند. شيون زنان، ناله دردناك مردان و گريه سوزناك كودكان فضا را آكنده است. خاخام بزرگ يهود با اشاره ذونواس فرمان او را براي آخرين بار و با صداي بلند به اسرا كه جمع انبوهي از مردان و زنان و كودكان يمني هستند، ابلاغ ميكند. زمان واقعه قبل از ظهور اسلام است، مردم يمن آن روزگار از سالها قبل به دين مسيح گرويدهاند و اكنون ذونواس پادشاه يمن كه چندي است به آئين يهود در آمده فرمان هولناك خود را از زبان خاخام بزرگ دربار خويش اعلام ميكند. اسراتنها دو راه پيش روي دارند، يا از مسيحيت اعلام انزجاركرده و به دين يهود در آيند و يا در آتش سوزان و پر لهيب بسوزند. اسرا، كه از پيروان پاكباختة مسيح (ع) هستند، دست از ايمان خويش برنميدارند و بعد... به فرمان پادشاه يهودي، تمامي آنان را زنده زنده به درون آتش انداخته و مي سوزانند... كودكان نيز، به جرم آن كه پدران و مادران آنها مسيحي مؤمن و خداپرست بودهاند، از زنده سوختن در آتش خشم پادشاه و خاخامهاي يهود در امان نميمانند... ماجراي اين واقعه هولناك در سورة مباركه بروج اينگونه آمده است: والسماء ذات البروج ... سوگند به آسمان كه دارنده برجهاست و سوگند به روز موعود و سوگند به گواهي دهنده و آنچه به آن گواهي ميدهند، كه اصحاب اخدود به هلاكت رسيدند. (آنان كه) آتشي از هيزمها افروخته و در حالي كه بركناره آتش نشسته بودند، بر آنچه بر سر مؤمنان ميآوردند، نظاره ميكردند، (اصحاب اخدود) تنها به اين علت از مؤمنان انتقام گرفتند كه آنان به خداي عزيز و حميد ايمان آورده بودند... اين واقعه هولناك و جنايت شرم آورد يهوديان سنگدل، اولين سند مكتوب از زنده سوزي دسته جمعي انسانهاست.
ريشه كلمة "هولوكاست" و معناي آن:
واژة "هولوكاست" از كلمة يوناني "هولوكوستوس" مشتق ميشود. اين كلمه در زبان يوناني واژهاي مركب است كه از "هولوس" به معناي سوزانده شده و "كوستوس" به معناي قرباني تركيب شده است. تا قرن نوزدهم ميلادي و "هولوكوس" اغلب به مواردي چون بيماريهاي فراگير و بلاياي طبيعي اطلاق ميشد. با اين حال ريشة استفاده امروزي اين كلمه به دهه 1970 ميلادي باز ميگردد كه از اين تاريخ در مورد ادعاي كشتار يهوديان از سوي آلمان نازي در دومين جنگ جهاني مصداق يافته است. "هولوكاست" اگر چه اغلب جنايات بر ضد يهوديان از سوي آلمان نازي را به ذهن متبادر ميسازد، اما درعين حال در مفهومي گستردهتر در خصوص ديگر قربانيان نازيسم در آلمان و ممالك اشغالي آن در زمان جنگ جهاني دوم چون كمونيستها و همجنس گرايان نيز به كار ميرود. كلمه عبري "شوآ" از ديگر واژگان مورد استفاده در خصوص ادعاي كشتار يهوديان در دومين جنگ جهاني است. اين كلمه كه در تورات به كار رفته است به معناي آفت و بلا در نزد يهوديان شناخته ميشود. يهوديان از دهه 1940 ميلادي اين كلمه عبري را وارد فرهنگ لغات سياسي روز كردند و در كنار "هولوكاست" از "شوآ" نيز استفاده مينمايند.
هولوكاست به روايت يهوديان:
براي ريشهيابي برخورد نژادي رايش سوم با يهوديان علاوه بر بررسي عوامل تاريخي و به ويژه سهم عمده لابي قدرتمند يهود در به زانو درآوردن اقتصاد آلمان در نخسين جنگ جهاني اول، ميتوان به مطرح شدن نظريههاي نژادپرستانه در اروپاي مركزي در اوايل قرن بيستم نيز اشاره كرد. در سال 1904 ميلادي، نظريه پرداز علوم اجتماعي آلمان "ادولف پلوتز" انجمني را با نام اصلاح نژادي در آلمان بنيان نهاد. 16 سال بعد "كارل بيندينگ" از چهرههاي مطرح حركت اصلاح نژادي در آلمان كتابي با عنوان "مجوز ويراني زندگي بي ارزش" را در اين كشور به چاپ رساند. اين كتاب كه در حقيقت از مباح بودن ناديده گرفتن نژادهاي پست سخن ميگفت در كنار آثار "آلفرد هوش" روانكاو آلماني به عنوان كتب مرجع و الهام بخش نظريههاي نازيسم در آلمان شناخته
ميشود. "هوش" در اين زمينه ميگويد: "من از نظريه دفاع ميكنم كه در آن حذف انسانهاي
بي ارزش به رسميت شناخته ميشود. اصطلاح "زندگي بي ارزش" كه نازيها در خصوص يهوديان به كار ميبردند در حقيقت وام گرفته از آثار "بينديگ" و "هوش" بوده است.
به اعتقاد يهوديان "هولوكاست" طرح هدفمندانه و دقيقي از سوي آلمان نازي براي ريشه كن ساختن اين قوم بوده است. آلمانها در ژانويه 1942 در كنفرانس "وانس" از اصطلاح "راه حل نهايي" براي مسئله يهوديان در اروپا استفاده كردند. اين اصطلاح امروزه تصميم نهايي رايش سوم را براي قلع و قمع يهوديان و نسل كشي آنان در اروپا به خوبي در ذهن متبادر ميسازد.
نظريه پردازان رايش سوم كه به برتري نژاد آريايي از نظر بيولوژيك و تواناييهاي ذهني اعتقاد داشتند، ساير اقوام را پست تر و فرمايهتر از نژاد برتر ميدانستند. از اين رو يهوديان نيز در اين تقسيم بندي جزو نژادهاي پست قلمداد ميشدند كه ميبايست به گونهاي متفاوت با ساير شهروندان آلماني با آنان برخورد شود. سياست جداسازي يهوديان از ديگر شهروندان آلماني و يا كشورهاي تحت تصرف آلمان در خلال دومين جنگ جهاني از مواردي است كه يهوديان در بر شمردن جنايات رايش سوم بر ضد خود بدان استناد ميكنند. اين سياست با اسكان دادن يهوديان در محلههايي كه بدان "گتو" نام نهاده بودند به مرحله اجرا گذارده شد. به ديگر بيان طرح شناسايي و جداسازي يهوديان از ديگر شهروندان آلماني و انتقال آنان به "گتو"، مقدمهاي براي اعزام آنان به اردوگاههاي بزرگ اسكان و نگهداري يهوديان بوده است كه تاريخ نگاران يهود از آن به عنوان اردوگاههاي مرگ ياد ميكنند. مورخين يهود و فاتحان دومين جنگ جهاني با استناد به مصادره اموال و داراييها و حتي ما يملك شخصي يهوديان به انتقال آنان به اردوگاههاي نگهداري يهوديان يا به روايت يهوديان "اردوگاههاي مرگ" چنين ميانگارند كه اين اقدام از قصد و نيت آشكا نازيها در قتل عام منظم يهوديان در اين اردوگاه حكايت دارد. آنان همچنين عنوان ميكنند كه آلمانها از پشرفتهترين روشهاي زمان خود براي كشتار يهوديان در اين اردوگاهها استفاده ميكردند كه از جمله اين روشها استفاده از گازهاي سمي چون مونوكسيدكربن در اردوگاههاي مرگ "اكتيون رينهارد" در مناطق "بل زك" و "سوبيبور" و همچنين سم "تري بيلانكا" براي استفاده از ماده سمي "زيكلون ب" در اردوگاه مرگ" آشويتس" بوده است. علاوه بر آن شماري از تاريخ نويسان فاتح دومين جنگ جهاني از جمله "ريچارد اوري" انگليسي در كتاب "نبرد روسيه" از روشهاي بي رحمانه كشتار يهوديان از سوي سربازان آلماني از جمله تيرباران دسته جمعي دستگير شدگان نام برده اند. "ريچارد اوري" حتي مدعي شده است از يهوديان بيلو روسي در سال 1941 به عنوان هدف تيراندازي سربازان آلماني استفاده ميشد و گاهي اوقات چندين نفر آنان را در كنار همديگر و به هم چسبيده به صف ميكردند تا با شليك يك گلوله به آنان چندين تن را به قتل برسانند!
دامنه جغرافيايي هولوكاست:
اعمال سياستهاي پاكسازي نژادي و جمعآوري يهوديان و همچنين ديگر گروههاي مورد نفرت رايش سوم در اردوگاههاي نگهداري آنان در محدوده وسيعي از اروپا اتخاذ شده كه نازيهاي آلمان در خلال دومين جنگ جهاني بر آن استيلا داشتند. اين محدوده گسترده جغرافيايي سرزمينهايي از 35 كشور و ملت اروپايي را در بر ميگرفت. به ادعاي يهوديان، كشتار جمعي و سيستماتيك در ارودگاههاي مرگ آلمان نازي كه، اغلب در اروپاي مركزي و شرقي به وقوع پيوست، مناطقي كه تا سال 1339 ميلادي هفت ميليون يهودي در آن زندگي ميكردند. اين سياست و كشتار يهوديان با زمان شكست ارتش آلمان در دومين جنگ جهاني، در سرزمينهاي تحت اشغال رايش سوم دنبال ميشد. آلمان نازي هيچگاه پايان سياست خود در قبال يهوديان با عنوان "راه حل نهايي" را اعلام نكرد و درحقيقت تسليم بدون قيد و شرط آلمان در ماه اوت سال 1945 ميلادي نقطه پايان عملي اين سياست بود. به ادعاي مورخين يهودي، برخي مدارك از آن حكايت دارد كه در صورت پيروزي آلمان نازي در دومين جنگ جهاني، آنان "راه حل نهايي" را در خصوص يهوديان در انگلستان، امريكاي شمالي و فلسطين نيز به مورد اجرا مينهادند. مورخين فاتح دومين جنگ جهاني از
بي رحمي و قساوت آلمانها در اجراي "هولوكاست" فراوان سخن به ميان آوردهاند. دراين ميان تأكيد آنان با شدت تمام بر اعمال پاكسازي نژادي از سوي آلمانها و شرايط سخت و غيرانساني اردوگاههاي مرگ و حتي رنج و آلام و در نهايت مرگ و قتل كودكان، زنان و افراد سالخورده بوده است. در برخي از نوشتهها از اعمال آزمايشهاي پزشكي بر روي بهوديان نيز سخن گفته شده است. در اين ميان به ويژه به دكتر "ژوزف منگل" پزشك آلماني و افسر بهداري اردوگاه "آشويتس" اشاره ميشود كه به فرشته مرگ شهرت يافته بود و آزمايشهاي عجيب و بسيار خطرناكي را بر روي زندانيان انجام ميداد. از جمله اين آزمايشهاي تلاش وي براي تغيير رنگ چشم از طريق تزريق مادهاي به چشم زندانيان عنوان شده است.
اعمال شكنجههاي گوناگون و تغذيه نامناسب زندانيان در اردوگاههاي مرگ از ديگر موارد انتسابي به سربازان آلماني در دوران دومين جنگ جهاني است.
قربانيان هولوكاست:
قربانيان اصلي هولوكاست يا سياست پاكسازي نژادي در آلمان نازي را يهوديان، همجنسگرايان، معلولان ذهني و جسمي، قوم اسلاو و كمونيستها و گروههاي مخالف تشكيل ميدادند.
"آدولف هيتلر" در كتاب "نبرد من" كه در سال 1925 آن را به رشته تحرير در آورد، با متهم ساختن يهوديان به تضعيف اقتصاد آلمان در نخستين جنگ جهاني آنان را از مسببان اصلي شكست آلمان در اين جنگ معرفي كرد و آشكارا خصومت خود را با يهوديان آشكار ساخت. وي در فصل پانزدهم از اين كتاب و در بخش "حق دفاع مشروع" با ادعاي همكاري گسترده يهوديان با نيروهاي انگليسي در نخستين جنگ جهاني به ويژه نقش آنان در مسلح ساختن لندن به سلاحهاي شيميايي نوشت: اگر ما پيش از جنگ و يا در اثناي جنگ بازيچه دست اقليت از يهوديان فاسد قرار
نميگرفتيم، صدها هزار تن از فرزندان كشورمان در جنگ شيميايي نيروهاي انگليسي كشته
نميشدند. در صورتي كه با اقليتي ده يا پانزده هزار نفري يهوديان بد ذات در آن زمان به درستي برخورد ميكرديم، فداكاري و جان فشاني ميليونها تن از جوانان كشورمان درجنگ به هدر نميرفت. با به قدرت رسيدن حزب ناسيونال سوسياليست "نازي" تحت رهبري و هدايت چهرة قوي متنفذ "هيتلر" از اوايل دهه1930 و اول آوريل 1933، گروههاي هوادار وي شعارهايي چون "نابود باد يهوديان" سر دادند و از آن پس با اعمال برنامههاي زير، سختگيريهاي ويژهاي را نسبت به يهوديان در آلمان اعمال نمودند:
1- اول آوريل 1933: اعلام يك روز به عنوان روز تحريم يهوديان در سراسر آلمان (خودداري از مراجعه و يا داد و ستد با آنان).
2- هفتم آوريل 1933: تصويب منع ادامه خدمت يهودياني كه در بخشهاي دولتي و شهرداريهاي آلمان مشغول به كار بودند توسط رايشتاك و يا مجلس ملي آلمان.
3- ده سپتامبر 1935: با تصويب مجموعه قوانيني موسوم به "قوانين نورنبرگ" در كنگره بزرگ حزب ناسيونال سوسياليست آلمان در شهر نورنبرگ، يهود ستيزي نازيها وارد مرحله جديد شد. با اين مصوبه، هرگونه ازدواج و آميزش نژادي يهوديان با شهروندان آلماني ممنوع اعلام شد.
4- سال 1936 ميلادي: قانون ديگري در آلمان به تصويب رسيد كه به موجب آن يهوديان از احراز تمامي شغلها و حرفههاي متعارف در كشور و همچنين تحصيل در آموزش عالي، صنايع و ورود به سياست منع شدند.
5- پانزدهم نوامبر 1938: با تصويب قانون ديگري در اين تاريخ، كودكان يهودي از تحصيل در مدارس دولتي ممنوع شدند.
6- در آوريل سال 1939 تقريباً تمام شركتها و مؤسسات يهودي آلمان بر اثر فشارهاي شديد مالي و زيان دهي ورشكست شدند.
چگونگي ادعاي كشتار و قتل عام يهوديان از سوي مورخان يهودي:
"آدولف هيتلر" پيشواي نازيهاي آلمان در سخنراني 30 ژانويه سال 1939 ميلادي خود كه در مجلس ملي اين كشور "رايشتاك" ايراد نموده در خصوص يهوديان چنين گفت: "اگر محافل يهودي بينالمللي موفق به برافروختن نايره جنگ عالمگير ديگري در جهان شوند بايد بر اين نكته واقف باشند كه نتيجه اين جنگ بلشويكي ساختن اروپا به يهود نخواهد بود. بلكه چنين رويدادي به پايان حضور نژاد يهود در اروپا منجر خواهد شد، زيرا آن زمان كه ملتهاي غير يهودي اروپا كه برابر تبليغات يهود بدون دفاع بودند سپري شده است. آلمان ناسيونال سوسياليست و ايتالياي فاشيست از اين پس ابزار لازم را براي روشن ساختن جهانيان نسبت به مواضع يهوديان در اختيار خواهند داشت. يهوديان ميتوانند همچنان سياستهاي تهديد و رعب افكني خود را در برخي كشورها از طريق انحصار خود بر رسانهها، سينما، تبليغات راديويي، تئاتر و ادبيات ادامه دهند. اما آنان بايد بدانند اگر بار ديگر در دلي دسترسي منافع خود موفق به ايجاد جنگ هولناك و كوري شدند كه ميليونها نفر را قرباني خود كند، در برابر اقدامات قاطعي قرار خواهند گرفت كه با روشنگري خود آنها را رسوا و در نهايت ريشه يهوديت را در آلمان از بين خواهد برد."
با اين همه مورخان يهودي و نويسندگان تاريخ دومين جنگ جهاني، ادعاي كشتار و قتل عام يهوديان را به سالهاي اين جنگ نسبت ميدهند. اين مورخان از دسامبر سال 1941 ميلادي به عنوان تاريخ صدور فرمان هيتلر پيشواي آلمان نازي به منظور ريشه كن ساختن و قلع و قمع يهوديان در سرزمينهاي تحت فرمان رايش سوم دراروپا نام ميبرند. هيتلر در سيام ژانويه 1941 ميلادي خطاب به يهوديان اروپا خاطر نشان كرد با عالمگير شدن جنگ به نقش آنان در اروپا پايان ميدهد. وي يك سال بعد بر اين نكته پاي فشرد كه جنگ جهاني با پايان حضور يهوديان در اروپا همراه خواهد بود. در ژانويه سال 1942 ميلادي و به هنگام برپايي كنفرانس "وانس" برخي از رهبران نازي در زمينه چگونگي اجراي طرح "راه حل نهايي براي مسئله يهوديان" به ارايه نقطه نظرات خود پرداختند. از اين تاريخ طرح اعزام يهودياني كه پيشتر و در مناطق مختلف اروپا در محلاتي به نام "گتو" اسكان داده شده بودند به اردوگاههايي كه فاتحان جنگ و يهوديان آن را "اردوگاههاي مرگ" ناميدند به اجرا گذارده شد. با وجود آشكار شدن نشانههاي ناكامي ارتش آلمان از سال 1942 به بعد در جبهههاي نبرد، آلمانها همچنان بر ادامه سياست خود در اعزام يهوديان به اردوگاههاي مرگ و اختصاص دادن بخشي از نيروهاي خود بدين امر اصرار داشتند.
با پايان يافتن دومين جنگ جهاني، يهوديان از كشته شدن ميليونها تن از هم كيشان خود در اردوگاههاي مرگ آلمان نازي سخن گفتند. در دادگاه بينالمللي نورنبرگ كه در آن سران حكومت رايش سوم محاكمه شدند، يكي از موارد اتهامي به رهبران نازي، جنايت بر ضد يهوديان و كشتار آنان بود. از اين تاريخ به تدريج رقم كشته شدن شش ميليون يهودي در اردوگاههاي مرگ آلمان نازي مطرح ميشود.
تاريخ آغاز اجراي هولوكاست:
برخي از محققان تاريخ آغاز اجراي هولوكاست را از زمان آغاز حركتهاي ضد يهودي در نهم نوامبر سال 1938 در آلمان ميدانند. در اين حركت سراسري هواداران نازيهاي آلمان، اموال دهها هزار يهودي در نقاط مختلف اين كشور به تاراج رفت، يكصد تن از آنان كشته شدند و 30 هزار تن ديگر به اردوگاههاي نگهداري يهوديان فرستاده شدند. حدود 7000 مغازه يهوديان غارت شد و 1574 كنيسه (تقريباً تمام كنيسههايي يهوديان در آلمان) خسارت ديد و يا ويران شد. در همان شب حملات مشابهي به مراكز يهوديان در وين پايتخت اتريش نيز صورت گرفت. عمليات مشابهي نيز در خلال دومين جنگ جهاني از سوي برخي ملل غير آلماني اما متحد برلين بر ضد اقليت يهود ساكن اين كشورها به عمل آمد كه از آن جمله ميتوان به وقايع 30 ژوئن سال 1941 ميلادي در روماني اشاره كرد كه در آن مردم رومافي و نيروهاي پليس اين كشور 14000 يهودي را در نقاط مختلف كشور خود به قتل رساندند.
زير سؤال رفتن دادگاه نورنبرگ:
ادعاهاي نسل كشي گسترده يهوديان و هولوكاست در دومين جنگ جهاني در محاكمه سران آلمان نازي در دادگاه نورنبرگ در سال 1945 ميلادي، به عنوان مهمترين مستندات حقوقي و شاهدي بر اين جنايات مطرح شده است. قوانين موضوعه برخي كشورهاي اروپايي از جمله فرانسه، اتريش و آلمان در مردود دانستن هرگونه انكار در هولوكاست و جرم دانستن آن نيز به اساسنامه اين دادگاه باز ميگردد.
رهبران آمريكا، انگليس، روسيه و فرانسه كه در تاريخ هشتم اوت 1945 ميلادي در لندن گرد هم آمده بودند، در مورد محاكمه و پيگيري قضايي جنايتكاران بزرگ جنگي دولتهاي اروپايي محور از طريق برپايي دادگاه نظامي بينالمللي به توافق رسيدند. مواردي كه درماده ششم اساسنامه دادگاه به عنوان جنايات جنگي مطرح شد عبارتست از: 1- جنايت بر ضد صلح، در خصوص كساني كه آغازگر جنگ بودند. 2- جنايات جنگي، در زمينه نقض قوانين و حقوق عرفي جنگ. 3- جنايت بر ضد انسانيت، اين مورد شامل جنايت بر ضد غيرنظاميان ميشود.
نخستين اشكال حقوقي مطرح شده به دادگاه نورنبرگ كه بر خلاف نص تصريح شده در اساسنامه آن ظهور يافته است، مسئله بينالمللي بودن آن است. به ديگر سخن اين دادگاه كه
ميبايست از منظر حقوقي ماهيتي بينالمللي داشته باشد، تنها از سوي چهار كشور متفق دومين جنگ جهاني يعني امريكا، انگليس، شوروي و فرانسه تشكيل شد و قضات اين كشورها در مقام دادگري بينالملل نشستند. حال پرسش مهم اينجاست كه آيا اين دادگاه از نقطه نظر حقوقي مرجعي بينالمللي براي رسيدگي به جنايات جنگي بوده است و يا دادگاه فاتحان جنگي كه شكست خوردگان دربندشان را به تدبير سياست كند؟
روبرت جكسون، حقوقدان برجسته امريكايي كه در سال 1945 رياست ديوان عالي كشور ايالات متحده امريكا را بر عهده داشته در اين زمينه ميگويد "دادگاه نورنبرگ در حقيقت ادامه اقدامات متفقين در زمان جنگ بوده است." وي كه در مقام حقوقداني عاليرتبه در سطح جهان مطرح بود، با اذعان به بيطرف بودن دادگاه نورنبرگ از حضور در اين دادگاه به عنوان قاضي خودداري كرد. پرسش مهمي كه در اين ميان مطرح ميشود آن است كه آيا نهاد قضايي متشكل از فاتحان جنگ توان حفظ بيطرفي و سخن گفتن به نمايندگي از جامعه بينالمللي را دارد؟ در حقيقت همانگونه كه قاضي امريكايي خاطرنشان كرد، دادگاه نظامي نورنبرگ در ادامه سياستهاي متفقين كه در حال مخاصمه با آلمان نازي بودند، تشكيل شد و به هيچ روي ماهيت نهادي حقوقي و بينالمللي بيطرف را نداشت. اما در خصوص ادعاي بينالمللي بودن اين دادگاه نيز بايد گفت كه اين محكمه خالي از حضور نمايندگان كشورهاي مستقل و بيطرف جهان و به طور كلي هر كشوري به جز فاتحان اصلي جنگ بود. در صورت تشكيل دادگاه بينالمللي با حضور نمايندگان قضايي ديگر كشورهاي جهان از نظر حقوقي بايد فرصت بررسي جنايات جنگي و موارد پرشمار آغاز جنگ، تعرض به غيرنظاميان و به زير پا نهادن حقوق انسانها و جنايت بر ضد بشريت از سوي چهار قدرت بزرگ وقت جهان نيز فراهم ميشد.
بحثهاي تاريخي و مستندات غيرقابل انكار برجاي مانده از عملكرد فاتحان دومين جنگ جهاني بر ضد غيرنظاميان و كشتار و قتل عام شهروندان كشورهاي متخاصم و همچنين استفاده از سلاحهاي غيرمتعارف و دستورهاي اكيد بر وارد آوردن حداكثر خسارت به شهرها و مناطق غيرنظامي به منظور تضعيف روحيه ارتشهاي محور وجود دارد كه همگي قابل پيگيري در يك دادگاه مستقل و بيطرف بينالمللي براي محاكمه جنايتكاران جنگي است. علاقمندان در اين زمينه ميتوانند به منابع تاريخي موجود مراجعه كنند.
شش ميليون قرباني يك واقعيت يا افسانه (بيان دلايل ترديد در اصل موضوع):
از نگاه كارشناسي اولين بحثي كه در موضوع "هولوكاست" مطرح ميشود مسئله كشته شدن شش ميليون يهودي است. اين آمار در سال 1946 از سوي دادگاه بينالمللي نظامي در نورنبرگ و با استناد به شهادت "رودولف هس"معاون هيتلر است كه فرماندهي "آشويتس" را بر عهده داشت، اعلام شد. ايشان در اعترافات خود بيان كرده است: "من تا اول دسامبر 1943، بر آشويتس" فرماندهي كردهام و حدس ميزنم كه دست كم 000/500/2 قرباني در آنجا از طريق گازدهي و مرده سوزي اعلام و قلع و قمع شده باشد و حداقل نيم ميليون نفر ديگر از گرسنگي و بيماري از پا در افتاده باشند، كه جمعاً ميشود رقم تقريبي 000/000/3 مرده. «راه حل نهايي» مسئله يهود به معناي قلع و قمع تمامي يهوديان اروپا بود. در اين زمان، نقداً سه اردوي قلع و قمع ديگر در قلمرو حاكميت نازيسم وجود داشت: بلزك، تربلينكا و ولزك".
اكنون روشن شده است كه شهادت بسيار مهم "هس" همچنين اعترافات وي كه در دادگاه بينالمللي نورنبرگ نيز مورد استفاده قرار گرفته است بنابر نظر قاضي "ادوارد فان رودين" كه در اين زمينه تحقيقاتي انجام داده كه نتايج آن در ژانويه 1949 در روزنامه "واشنگتن ديلي نيوز" منتشر گرديد نه تنها دروغ بوده است، بلكه اين اعترافات با ضرب و شتم شديد "هس"، گرفته شده است و همسر و فرزندان وي نيز به مرگ و تبعيد در سيبري تهديد شدند.
ضمناً همان گونه كه بيان شد دادگاه نورنبرگ، دادگاهي بينالمللي نبود و متفقين و دولتهاي پيروز، آن را برپا كرده بودند، چرا كه هيچ گاه در اين دادگاه سخني از جنايات خود متفقين به ميان نيامد. براي روشن شدن اين نكته همين بس كه حتي اثري از محكوم كردن بمباران اتمي شهرهاي هيروشيما و ناكازاكي توسط ايالات متحده آمريكا نمي بينيم چه رسد به محاكمه عاملان اين كشتار جمعي و وحشيانه كه اثراتن ژنتيكي آن هنوز بعد از نيم قرن از ميان نرفته است. در اين خصوص، سؤال اين است چرا هيچگاه "ترومن" رئيس جمهور وقت آمريكا، بر نيمكت جنايتكاران جنگي نشانده نشد؟! "جان اف كندي" يكي از رؤساي جمهوري ايالات متحده در صفحه 238 كتابش به نام "نمايي از دلاوري" ميگويد: "هنگامي كه برندگان، بازندگان را محاكمه ميكنند، محاكمه بدون هيچ جانبداري نميتواند باشد. حال شواهد، قرائن و اسناد دادگاه به هر شكل و صورتي باشد بر تمامي احكام دادگاه روح انتقام حاكم است! بسيار نادرست است كه انتقام، عادلانه باشد. اعدام يازده مرد لكه ننگي در پيشينه آمريكا خواهد بود كه بر آن افسوس ميخورم". بطور قطع نورنبرگ يك لكه عار در تاريخ قانوني آمريكا بود. نكته مهمتر اين اعترافات به وسيله يك تيم شكنجهگر انگليسي و تحت امر يك استوار يهودي به نام "برنارد كلارك" كه رودلف هس را تا حد مرگ شكنجه كرده بودند، به دست آمده است. بدون شك اين واقعيت كه يك يهودي فرمانده گروه شكنجه گر بوده است ميتواند سرآغاز بسياري از ترديدها و ابهامات باشد. به عبارتي ديگر بايد گفت آنچه موجب نقش بستن حكم دادگاه نورنبرگ در اذهان عمومي دنيا شده است همان اعترافاتي است كه از افسران ارتش نازي گرفته شده است. حال آنكه با دخيل كردن يهودي بودن فرمانده تيم شكنجهگر، ميتوان به راحتي اين واقعه را در راستاي سناريوي صهيونيستها براي تشكيل دولت صهيونيستي دانست.
روژه گارودي در كتاب ارزشمند خود "اسطورههاي بنيانگذار سياست اسرائيل" در فصل مربوط به اسطوره دادرسي نورنبرگ پس از نقل اصل اعتراف رودلف هس، سه اشكال جدي و اساسي بر آن وارد ميكند كه يادآوري آنخالي از لطف به نظر نميرسد: اشكال اول مربوط است به تعداد كل كشتهشدگان دراردوگاه آشويتس كه طبق اعتراف هس حداقل 000/000/3 نفر در اين اردوگاه قرباني شدهاند. در همان دادگاه، متفقين ادعا كردند كه آلمانها 000/000/4 نفر را در آشويتس كشتهاند. همين اقرار و ادعا باعث شد يك لوح يادبود در آشويتس نصب شود كه در آن آمده بود: "چهار ميليون نفر به دست قاتلان نازي بين سالهاي 1940 تا 1945 مورد شكنجه قرار گرفته و كشته شدهاند." كه بعد از نصب اين لوح، حتي پاپ ژان پل دوم هم درجريان بازديد خود از اين مكان، در مقابل لوح يادبود توقف كرد و براي چهار ميليون قرباني طلب آمرزش كرد. اما حقيقت آن است كه اين رقم چنان مبالغه آميز بيان شده بود كه با گذشت زمان رفته رفته بر مخالفين اين رقم ادعايي افزوده ميشد تا جايي كه موزه دولتي آشويتس لهستان در ژوئيه سال 1990 همكلام با موزه "يادواشم" (موزه هولوكاست) در اسرائيل تأكيد كرده كه رقم 000/000/4 نفر اغراق آميز بوده است، در راستاي همين عقبنشينيهاي مقامات لهستان و اسرائيل، رقم احتياط آميز 000/100/1 نفر كشته در آشويتس را اعلام كردند. به همين دليل كمي پس از اين ماجرا تاريخ نويسان اردوگاه، آن لوح را كنار گذاشته و به جاي آن تابلويي قرار دادند كه رقم رسمي جديد بر روي آن بود "يك ميليون و دويست هزار".
جاي هيچ شك و ترديدي نيست كه كم شدن فاحش تعداد كشته شدگان ادعايي، نشان از تناقضي آشكار دارد كه اعترافات هس را به شدت از اعتبار مياندازد.
اشكال دوم آنست كه اردوگاههاي "بلزك" و "تربلينكا" درسال 1941 وجود نداشتند بلكه اين اردوگاهها در سال 1942 گشوده شدند. اشكال سوم كه از موارد قبلي عجيبتر به نظر ميرسد، آن است كه اردوگاه "ولزك" هرگز در هيچ نقشهاي وجود نداشته است. يكي ديگر از دلايل و شواهد نقض ادعاي هولوكاست، جمعيت يهوديان اروپا قبل و بعد از جنگ است. نكتهاي كه بعضي از محققين از جمله "فوريسون" و "گارودي" بر آن تأكيد دارند، اين است كه مگر تعداد جمعيت يهوديان اروپا چقدر بود كه از اين تعداد 000/000/6 يهودي در كورههاي آدم سوزي خفه و سوزانده شدند. بايد گفت در كل اروپا در زمان جنگ 000/120/3 يهودي ساكن بودند. از عجايب روزگار اين كه دو برابر جمعيت يهوديان كل اروپا طي جنگ جهاني دوم كشته ميشوند. نكته قابل تأملتر اينكه در آلمان 000/600 يهودي زندگي ميكردند كه بنابر نقل تاريخ 000/400 نفرشان به دستور هيتلر از آلمان اخراج شدند و اين مسئله قبل از شروع جنگ واقع شده بود. يادآوري اين نكات زيبايي تعبير افسانه را در مورد اتاقهاي گاز دو چندان ميكند.
در نتيجه ميتوان چنين عنوان كرد كه رقم شش ميليون در اعتراف بحث انگيز "هس" اين افسر ارشد SS نازيها تبديل به رقمي مقدس شده است رقمي است كه بحثهاي بسياري درباره آن وجود دارد اينكه...
- چرا اعترافات فرمانده ارودگاه "آشويتس" به زبان انگليسي نوشته شده است در حالي كه وي اصلاً انگليسي نميدانسته است؟!
- و چرا در اعترافات وي قطرات خون مشاهده ميشود؟
- چرا داستانهاي بازماندگان در آرشيو موزهها نگهداري ميشود و در معرض ديد عموم قرار نميگيرند؟
- چرا كسي دلايل علمي مورخين را مبني بر اينكه از اتاقهاي گاز موجود در اردوگاهها نميتوان براي كشتار استفاده كرد، هنوز نكرده است؟
- چرا در اردوگاهي كه ادعا ميشد اردوگاه مرگ است، بيمارستاني براي معالجه بيماران وجود داشته و اينكه چرا بيماران از افرد سالم در اين اردوگاه قرنطينه ميشدند كه اين اقدامات با ماهيت و طبيعت ارودگاههاي مرگ ناسازگار است.
- و اينكه چرا هرگونه بحث، تحقيق و تفحص دربارة اين موضوع منع شده است و آيا اين مسئله سست بودن پايههاي استدلال اين بحث را نشان نميدهد؟ به نظر مي رسد امروزه "هولوكاست" همان طور كه "نورمن فينكل استاين" استاد يهودي دانشگاه - كه پدر و مادر وي از زندانيان دوران جنگ بودهاند – از اين مسئله به صنعت "هولوكاست" ياد ميكند كه به ممري براي كسب تجارت دولت اسرائيل تبديل شده است. تا اينجا دلايل نقض افسانه "هولوكاست" كه عمدتاً برگرفته از آثار روبر فريسون (نويسنده كتاب مشهور اتاقهاي گاز، واقعيت يا افسانه؟ 77 سال سن دارد و داراي دو تابعيت انگليسي و فرانسوي است، پيشتر استاد دانشگاه ليون در فرانسه بود، اما در سال 1979 دولت فرانسه فعاليت كاري وي را به علت عقايدي كه در زمينه هولوكاست و كشتار يهوديان دارد متوقف كرد) و روژه گارودي بود، بيان شد، اما علاوه بر مطالب و موارد گفته شده، تذكر به نكتهاي اساسي بسيار مهم ميباشد و آن اينكه، امروز نفوذ همه جانبه صهيونيسم بر مجامع بينالمللي دولتها و رسانههاي جهان، امري مخفي و پوشيده نيست. مخصوصاً اينكه نشريات بينالمللي كه در حد وسيع منتشر
ميشوند، خبرگزاريهاي عمده و فراگير جهان، شبكههاي تلويزيوني در كشورهاي مختلف و شركتهاي مهم فيلم سازي و هنري، مستقيم و يا غيرمستقيم تحت تأثير و نفوذ صهيونيستها
ميباشند. بنابراين جاي تعجب نيست كه اخبار ضد صهيونيستي همواره سانسور ميشود، قطعنامههاي بينالمللي عليه دولت صهيونيستي اسرائيل و تو ميشود و از آن طرف اسطورههاي مظلومنمايي اسرائيل در رأس آن هولوكاست، در حجم وسيع در صدر برنامههاي تبليغاتي و هنري جهان قرار ميگيرد. با توجه به نقطه مزبور، جاي اين سؤال است كه اگر سندي محكم و منطقي بر وجود اتاقهاي گاز ميبود آيا صهيونيستها از آن استفاده نميكردند و به جاي شانتاژهاي تبليغاتي و رسانهاي به مردم ارائه نميدادند؟ چطور است كه در خواست "فوريسون" مبني بر نشان دادن فقط يك بازمانده از بازماندگان اردوگاههاي ارتش نازي كه به چشم خود "اتاقهاي گاز" را ديده باشد، بي پاسخ ميماند؟ "فوريسون" كه خود در ابتدا و قبل از تحقيقاتش به هولوكاست همچون خورشيد نيمروز يقين داشت، ميگويد: "من فقط به يك مدرك دال بر هولوكاست باشد، راضي بودم اما همين يك مدرك را نيافتم".
بنابراين استنكاف مدعيان "هولوكاست" از ارائه سند و شاهد، بزرگترين قرينه بر دروغ بودن افسانه "هولوكاست" ميباشد. ضمن اينكه ترس صهيونيستها از تحقيق و كارشناسي علمي روي پديده "هولوكاست" خود قرينهاي بزرگ بر دروغ بودن اين ادعاست.
ضرورت بازنگري در هولوكاست:
براي غير يهوديان، "هولوكاست" يك رويداد تاريخي – و نه يك موضوع ديني – است. اين موضوع نيز مانند ساير رويدادهاي تاريخي در معرض تحقيق و بررسي است و در مورد برداشتهاي رسمي از "هولوكاست" را ايجاب مينمايد، اين تغيير بايد صورت گيرد. آيا رويدادي ميتواند درست باشد، زمانيكه نادرستي فرضيههاي علمي و تلاش براي رد كردن صحت آنها باعث ميگردد به مفاهيم حاكم بر "هولوكاست" نيز با ديده ترديد نگريسته شود، همان گونه كه تاكنون انجام شده و دلايل معتبري نيز براي اين شك و ترديدها وجود دارد.
پيشگامان نهضت تجديدنظرطلبان تاريخي هولوكاست:
تجديدنظرطلبان "هولوكاست"، يك گروه متقارن نميباشند. برخي يهودي هستند مانند "جوزف. جي. برگ"، "روژه داي دامرگو"، "ديويد كول" و "استفن هي وارد". تعدادي مسيحي ميباشند مانند "گرمار رودلف"، "ميكاييل اي. هافمن" و "رابرت كانتس" برخي مسلمانند مانند "ابراهيم آلوش"، "احمد رامي" و "روژه گارودي" و گروهي نيز ملحد ميباشند مانند بولي اسميت" و "رابرت فوريسون". برخي از تجديدنظرطلبان از سوي رژيم ناسيوناليست تحت تعقيب بوده و سابقه زنداني شدن در ارودگاههاي تجمعي رانيز دارنداز جمله "پل راسينير" و "جوزوف جي. برگ" تعدادي نيز سابقه خدمت سربازي در ارتش آلمان و متفقين درجنگ جهاني دوم را دارند چون: "ورنر رادمچر"، "ويلهم استاكلي" و "داگلاس كولينس". تعدادي از تجديدنظر طلبان كه در اين نهضت روشنگرانه متحمل صدمات جسمي و روحي شدهاند داراي مدرك تحصيلي بالاي آكادميك ميباشند كه برخي از آنها مانند "رابرت فوريسون"، "آرتور آر. بوتز"، "كريستين ليندنر"، "كاستاس زاوردينوس" و "روژه گارودي" پروفسور هستند و برخي ديگر مدرك دكتري دارند از جمله "ويلهم اساكليچ"، "رابرت كونتس"، "استفان هيوارد"، "هربرت تيدمان" و ...
البته از اين نكته نيز نبايد غافل شد كه محققان و مورخان بيطرف در كشور فرانسه با عنايت به سنت ديرپاي فرهنگ فرانسويان كه بر تحقيق و مطالعه و نقد رويدادها تأكيد دارند هميشه به عنوان طلايه داران نهضتهاي تاريخي قلمداد ميشوند و لذا تجديدنظرطلبان تاريخي در فرانسه، نقش بسيار مهم و با اهميت را در موضوع "هولوكاست" ايفا كردند كه نميتوان از افراد محقق ذيل به راحتي عبور كرد:
1- فرانسوا دوپار: به سختي بر يهوديان و ادعاهاي آنان در خصوص "هولوكاست" در دومين جنگ جهاني تاخته بود، بر اثر سوء قصد كه از سوي گروههاي صهيونيست در فرانسه هدايت شد به سال 1978به قتل رسيد.
2- موريس باروش: كه از هواداران جبهه ملي فرانسه بود در سال 1974 كتابي در رد ادعاهاي مطرح شده در دادگاه نونبرگ به نام "نورنبرگ يا سرزمين موعود" نوشت. وي آشكارا در كتاب خود احكام دادگاه نورنبرگ را احكامي سياسي خواند كه از سوي فاتحان جنگ و براي توجيه پذير ساختن تشكيل دولت يهود در فلسطين صادر شده است.
3- هنري روك: از ديگر تجديدنظرطلبان هوادار جبهه ملي راستگراي فرانسه ميباشد. وي و ديگرهمفكرانش يهوديان را بزرگترين دروغگويان تاريخ ميپنداشتند و به دليل طرح مسايل ياده شده از سوي گروههاي صهيونيست يه يهودي ستيزي متهم ميشوند.
4- پل راسي نيه: تجديدنظرطلبي از چپ گرايان و از مبارزان نهضت مقاومت فرانسه بر ضد آلمان نازي و در صف نيروهاي مقاومت فرانسه با آنان جنگيده بود، در زمان جنگ به اسارت نيروهاي آلماني در آمد و به اردوگاههاي نگهداري مخالفان نازيها فرستاده شد. ماهيت آزادي خواهانه فعاليتهاي "پل راسي نيه" در زمان جنگ و اسارت وي و سرانجام حضور وي در ارودگاههايي كه يهوديان نيز در آن نگاهداري ميشدند ارزش تحقيقات وي به عنوان مورخي آزاده كه خود از قربانيان نازيسم بوده است، افزايش ميدهد.
آثار قلمي "راسي نيه" را بايد نخستين هماورد طلبي جدي و مستند تجديد نظرطلبان تاريخي نسبت به ادعاهاي مطرح شده از سوي صهيونيستها و حاميانشان در مورد "هولوكاست" دانست.
وي در سال 1950 ميلادي نخستين اثر خود را در رد ادعاهاي كشتار ميليوني يهوديان در دومين جنگ جهاني با عنوان "دروغ پردازي اوليس" در فرانسه منتشر كرد. "راسي نيه" به ويژه وجود اتاقهاي گاز را در اردوگاههاي نگاهداري يهوديان در دومين جنگ جهاني از سوي آلمان ها را به زير سؤال برد و آن را افسانه سرايي خواند كه بدون هيچ مدرك و سند معتبري از سوي متفقين و صهيونيستها به جهانيان القا شده است. وي همچنين در اوايل دهه 1960 ميلادي و با نام مستعار در برخي نشريات فرانسه زبان به دفاع از تجديد نظر طلبي تاريخي خود ميپرداخت. به دنبال مواضع "راسي نيه" در اين زمينه وي از فعاليت درگروههاي سياسي چپ گراي فرانسه نيز منع شده و سرانجام در سال 1964 ميلادي در گذشت. يك دهه پس از درگذشت "پيير راسي نيه" شماري از چپ گرايان فرانسوي افكار و انديشههاي وي را پي گرفتند. "اما ندو بورديا" و "پيير گيوم" از جمله چپ گراياني بودند كه در رأس گروه كوچكي از هم فكران خود آرا و انديشههاي تجديدنظر طلبان تاريخي را در دهه 1970 ميلادي به شكلي گسترده در اروپا منتشر ساختند.
بيان دلايل منكران ماجراي هولوكاست:
تمامي انكار كنندگان "هولوكاست" براي رد افسانه ساخته شده توسط صهيونيستها و چهار قدرت برتر و پيروز دومين جنگ جهاني در موارد ذيل توافق اساسي دارند:
1- فرمان و دستوري از سوي ناسيونال سيوسياليست (نازي) براي نابود ساختن يهوديان وجود ندارد.
2- برنامه و طرحي كه نشان دهد نازي قصد نابود سازي يهوديان راداشتهاند، پيدا نشده است.
3- سازمان و بودجهاي كه براي اجراي نابودسازي ادعايي اختصاص يافته باشد، وجود ندارد آنطور كه "رائول هيلبرگ"، پژوهشگر مدافع هولوكاست – كسي كه اسطوره را در افكار جهانيان بازآفريني نمود – تأييد ميكند.
4- تحقيقات دقيق كارشناسان از اردوگاههاي تجمعي آلمانها حاكي است: در اردوگاهها، اتاقهاي گاز كشنده يا ابزارهاي پيچيده براي كشتار جمعي وجود نداشته است. علاوه بر اين، گزارشهاي مربوط به تيربارانهاي دسته جمعي كاملاً اغراق آميز بوده و بي پايه و اساس هستند.
5- نه تجهيزات صنعتي كافي و نه سوخت لازم براي سوزاندن تعداد جنازههايي كه تاريخ نگاران رسمي ادعا ميكنند، وجود نداشته است. در واقع، ظرفيت كورههاي جسدسوزي براي سوزاندن اجسادي كه به دليل گرسنگي و بيماري جان خود را از دست داده بودند هم كافي نبود.
6- سند و مدركي كه وجود اتاقهاي گاز كشنده و كشتارهاي جمعي ادعايي از طريق گاز را تأييد كند، وجود ندارد. تمامي مدارك بر اساس گفتههاي شاهدان عيني است كه غير واقعي بودن شهادتهاي آنها نيز تأييد شده است.
7- عليرغم فعاليت گسترده سرويسهاي اطلاعاتي و با وجود ساكن بودن افرادي در مناطق نزديك اردوگاههاي تجمعي آلمانها، دشمنان زمان جنگ آلمان به نحوي برخورد كردهاند كه گويي نابودسازي يهوديان اتفاق نيافتاده است. نه در كنفرانس يالتا، در فوريه 1945 كه رؤساي ايالات متحده، روسيه وانگليس حضور داشتند، نه واتيكان و نه حتي صليب سرخ بينالمللي عليه به اصطلاح "هولوكاست" اظهارنظر نكردهاند و هيچ يك دليلي براي آن ارائه ندادهاند.
8- تحقيقات آماري تهيه شده از يهوديان زنده سراسر جهان حاكي از آن است كه تعداد كشته شدگان اين گروه قومي، در جنگ جهاني دوم، شش ميليون نفر نبوده است. آمار دقيق كشته شدگان كمتر از 500 هزار نفر است.
واقعيت تاريخي هولوكاست از نگاه تجديدنظرطلبان:
تجديدنظرطلبان معتقدند اسطوره براساس مجموعه واقعيتهايي شكل گرفته، اما اين واقعيتها از سوي جعل كنندگان "هولوكاست" و به كمك جريان تبليغاتي، اهرمهاي سياسي و دادرسيهاي قضايي آن چنان بزرگنمايي شده و به انحراف رفته كه باور آن غيرممكن است. تجديدنظر طلبان، واقعيت تاريخي "هولوكاست" را اينگونه روايت ميكنند. نازيها پس از به قدرت رسيدن در 1933 و در راستاي تحقق نظرات نژادپرستانه هيتلر، بازداشتگاههايي را براي نگهداري و توقيف بدون محاكمه كمونيستها، يهوديان،اقوام اسلاو اروپاي شرقي، كوليها، روشنفكران مستقل و حتي كشيشهاي مخالف با مرام برتري نژاد قوم ژرمن ايجاد كردند. اولين بازداشتگاهها به كمونيستهاي آلمان اختصاص داشت. هزاران كمونيست و از جمله، رهبر آنها "ارنست تالمان" در اين بازداشتگاهها به قتل رسيدند. با شروع جنگ در 1938 و گسترش دامنه آن در اروپا، بازداشتگاههاي اوليه جاي خود را به ارودگاههاي جمعي واردوگاههاي كار اجباري دادند. چنين اردوگاههايي ابتدا در خاك آلمان و سپس در اراضي تحت اشغال نازيها در شرق اروپا ايجاد شدند. آمارها نشان ميدهد كه در مجموع نازيها از سال 1933، سالي كه در آلمان به قدرت رسيدند تا سال 1945، سال پايان جنگ جهاني دوم بيش از 10 هزار بازداشتگاه و اردوگاه كار اجباري در سرتاسر اروپا ايجاد كردند. از مهمترين اردوگاههاي داخل آلمان، ميتوان به داخائو، برگن بلسن، برخنوالد، ماتهاوزن، سكس هاوزن و اورانين برگ اشاره كرد.
آشويتس، ببركناو، تربلينكا، مجدانك، سالي بور، چلمنو در لهستان، درانسي و اشتر و تهوف در فرانسه و استراشوف در اتريش و... نيز از مشهورترين اردوگاههاي كار اجباري در اراضي اشغالي بودند. دراردوگاههايي كه در لهستان ساخته شدند، عمدتاً اسراي يهودي نگهداري
ميشدند. ارودگاههاي كار اجباري، سمبل سبعيت نازيسم بودند و در آنها مردم آلمان و گروهاي نژادي از جمله يهوديان به بردگي وا داشته شدند. در اين اردوگاهها اسراي يهودي و غيريهودي از بدترين شكنجهها رنج ميبردند. نازيها با آنها همچون بردگان رفتار ميكردند و ارزشهاي انساني آنها را ناديده ميگرفتند. برخي از اسراء مجبور بودند روزانه 16 ساعت كار با اعمال شاقه انجام دهند و هميشه در معرض شكنجه قرار داشتند. اردوگاه آشويتس فعالترين مركز شركت شيميايي فاربين – كارخانههاي توليد تسليحات و معادن - از جمله مراكزي بودند كه اسراء به كار اجباري در آنها وادار ميشدند. رفتار وحشيانه نازيها به همراه شرايط غيرانساني اردوگاهها، سوء تغذيه، گرسنگي مفرط و مزمن، محروميت از امكانات رفاهي، راهپيماييهاي طولاني و بغرنج از اردوگاه تا محل كار و برخي از امراض همچون مالاريا، اسهال خوني و به ويژه تيفوس كه در سالهاي آخر جنگ به طور گسترده در ارودگاه شيوع يافت. در نهايت به مرگ هزاران نفر در اين ارودگاهها منجر شد. با اتمام جنگ و به دنبال مشاهده اجساد روي هم انباشته شده اين اسرا كه در اثر سوء تغذيه و عمدتاً بيماري تيفوس، جان داده بودند و برخي صحنههاي دلخراش ديگر در اردوگاهها، زمينه براي اسطوره سازان صهيونيست فراهم گرديد تا سوژه ومسلك جديد را در جهان به نام "هولوكاست" يا قتل عام يهوديان جعل نمايند.
مجازات ترديدكنندگان هولوكاست، مظهرتمام عيار دموكراسي در غرب:
در اوايل دهه 80 قرن نوزدهم، تعدادي از اعضاي آژانس بينالمللي صهيونيستها، از جمله، "پيير ويدال نا كه"، شرر ولز، فرانسوا براريدا تحت سرپرستي رنه ساموئل سپرات خاخام معروف فرانسه، با استناد به داستان ساختگي كشتار 6 ميليون يهودي در جنگ جهاني دوم و به عنوان پيشگيري از فراموش شدن مظلوميت اين قوم! پيشنويش قانوني را تهيه كرده و در ژوئيه سال 1990 ميلادي در فرانسه به تصويب رساندند كه بر اساس آن هرگونه ترديد درباره "هولوكاست" اعم از ترديد درباره كشتار – مورد ادعاي – يهوديان در جنگ جهاني دوم، وجود اتاقهاي گاز و حتي كمترين ترديد در رقم 6 ميليوني يهوديان كشته شده، جرم تلقي
ميشود! و هر كس در فرانسه از اين قانون تخلف كرده و در سه موضوع ياد شده ترديد كند به 1 ماه تا يك سال زندان و پرداخت 2 هزار تا 300 هزار فرانك جريمه محكوم ميشود. بعدها با فشار آمريكا، انگليس، فرانسه و آژانس صهيونيستي، اين قانون در ساير كشورهاي اروپايي نيز به تصويب رسيد. به طوري كه امروزه هرگونه ترديد درباره "هولوكاست" مورد ادعا و ابعاد واجزاء آن در اروپا جرم تلقي ميشود!
در سالهاي سياه قرون وسطي در اروپا، دادگاههاي انگيزاسيون – تفتيش عقايد – گاليله دانشمند بزرگ و فرهيخته را تنها به اين گناه! مستحق اعدام دانستند كه با تحقيقات علمي خود نشان داده بود بر خلاف نظريه هيئت بطلميوسي، زمين مركز عالم و ثابت نيست، بلكه به دور خود و خورشيد ميچرخد! گاليله دراثبات نظريه خود دلايل علمي و غيرقابل انكاري ارائه
ميكرد و استدلال قضات دادگاه قرون وسطي اين بود كه، كليسا، زمين را ثابت ميداند و نتيجه هيچ تحقيق علمي نبايد اين نظريه پذيرفته شده را نفي كند و در غير اين صورت، كسي كه آن را نفي كند مستحق اعدام است!... و سرانجام گاليله برخلاف نتيجه تحقيقات علمي و قطعي خود، مجبور به توبه شد!... اگرچه به قول جري آدامز، آهسته خطاب به زمين گفت، من توبه كردم! ولي تو به چرخش خود، ادامه بده!
بعد از رنسانس و تاكنون، اروپائيان و مخصوصاً فرانسويها، از سالهاي سياه قرون وسطي به تلخي ياد ميكنند و دادگاههاي انگيزاسيون و از جمله اجبار گاليله به توبه كردن را باعث شرمساري و ننگ تاريخ ميدانند و اين در حالي است كه هم اكنون اروپا، آمريكا و ... درباره "هولوكاست" دقيقاً بدون كم و كاست از همان قوانين شرمآور و خالي از كمترين نشانه عقل و شعور پيروي ميكنند و اين، فقط يك نمونه از مفهوم آزادي انديشه و مظهر دموكراسي در غرب است! چرا...؟! تاكنون دهها مورخ برجسته اروپايي و صدها استاد بلندآوازه و متخصص شناخته شده بررسي اسناد تاريخي، باارائه اسنادي كه هيچ صاحبنظري نميتواند در صحت آنها كمترين ترديدي روا دارد، به روشي كاملاً علمي اثبات كردهاند كه ماجراي قتل عام 6 ميليون يهودي، كورههاي آدم سوزي، اتاقهاي گاز و همة آنچه صهيونيستها در اين باره ادعا ميكنند، دروغ محض و يك داستان ساختگي با اهداف نه فقط سياسي محض، بلكه جنايتكارانه است و شايد تعجب كنيد – البته از دموكراسي با قرائت غربي تعجبي ندارد – كه از اين دانشمندان و محققان تمامي آنهايي كه اروپايي بودهاند، بدون استثناء – تأكيد ميشود، بدون استثناء – به دادگاه جلب شده و تنها به دليل آن كه تحقيقات علمي آنان با آنچه دولتهاي اروپايي درباره "هولوكاست" پذيرفته و تصويب كردهاند، تفاوت داشته، محاكمه و به زندان و جرائم نقدي محكوم شدهاند! و دولتهاي غربي به اين سؤال پاسخ نميدهند كه چگونه ميتوان از يك سو ادعاي آزادي عقيده و انديشه را
داشت و در همان حال، اگر تحقيقات علمي و مستند دانشمندان با ادعاي بي اساس و افسانه سرايي صهيونيستها تفاوت داشته باشد، اين دانشمندان و محققان مستحق محاكمه، زندان و جريمه هستند؟!. تعداد دانشمندان و محققان برجستهاي كه نتيجه تحقيقات علمي و مستند آنها حكايت از جعلي بودن "هولوكاست" ميكند و تنها به اين علت، محاكمه، محكوم و از جامعه علمي كشورهاي اروپايي طرد شدهاند، بيشتر از آن است كه حتي فهرست آنان قابل اشاره در اين نوشته محدود باشد و لذا فقط به عنوان نمونه و به مصداق اندكي از بسيارها ميتوان به پروفسور روژه گارودي پروفسور روبرو فوريسون، پروفسور كريستو فرسون – صاحب كتاب معروف "دروغ آشويتس"... – و نويسندگان صدها رسالة علمي ديگر كه جعلي بودن داستان قتل عام يهوديان در آلمان نازي را اثبات كردهاند، اشاره داشت... و اين كه تمامي اين دانشمندان و محققان، از سوي دولتهاي اروپايي به دادگاه احضار و محاكمه و محكوم شدهاند.
كمك مالي صهيونيستها به حزب نازيسم:
صهيونيسم براي تقويت موج ستمهاي ساختگي و پيش راندن جريان يهود ستيزي با هدف مهاجرت جمع فزونتري از يهوديان به فلسطين، هزينههاي گزافي صرف كرد. در اين ميان، اتحاد صهيونيسم و يهود ستيزان بالا گرفت و به استحكام روابط با حكومتهاي فاشيستي ايتاليا و آلمان منجر شد. در سال 1923، ديداري بين "حاييم وايزمن" و "موسوليني" صورت پذيرفت كه طي آن طرف ايتاليايي بر آمادگي خود براي تقديم هرگونه كمك مورد درخواست يه يهود جهت تسريع در اسكان يهوديان و يهودي نمودن فلسطين تأكيد ورزيد و اعلام داشت كشورش آماده است امكاناتي را براي ايجاد ناوگان دريايي و آموزش خلبانان، تقديم آنان دارد. ديدارهاي سران يهود و مووليني بدون وقفه ادامه پيدا كرد. در 13 نوامبر 1934 موسوليني طي ديدار با "ناحوم گلدمن" موضع ايتاليا در قبال پروژه صهيونيستي را مثبت اعلام كرد و هنگامي كه "گلدمن" پيرامون "كنگره جهاني يهود" از او مشورت خواست، موافقت خود را با راهكار تأسيس چنين كنگرهاي آشكار ساخت.
زماني كه هيتلر، نخستين دشمن يهوديان، در آلمان به قدرت رسيد، گمان ميرفت كه سلطه او ترس را در نهاد صهيونيستها برانگيزاند. اما آنچه اتفاق افتاد عكس چنين انديشه و گماني را القا ميكرد. صهيونيسم در سلطه نازيسم بر آلمان، به عنوان يكي از بزرگترين كشورهاي سرمايه داري اروپا، رؤياها و فرصتهاي طلايي خويش را ميديد تا با چيرگي فزونتر بر يهوديان اروپا، آنان را به مهاجرت به فلسطين مجبور كند!
روشن شده است رهبران صهيونيسم، پيش از قدرتيابي هيتلر روابط مستحكمي با او داشتهاند و نازيسم براي تكيه بر قدرت، كمك مالي قابل توجهي از بانكها و شركتهاي بازرگاني وابسه به صهيونيسم دريافت داشته است. به عنوان مثال، ثابت شده سران حزب نازي در سال 1929 مبلغ ده ميليون دلار از بانك "مندلسون" آمستردام، دريافت كردهاند يا در سال 1931 مبلغ 15 ميليون دلار ديگر، كمك مالي گرفتهاند و در سال 1933 پس از به قدرت رسيدن هيتلر، 126 ميليون دلار به او پرداختهاند، بيگمان، كمكهاي مالي هنگفت از طرف صهيونيستها براي افزايش توان نظامي و بنية اقتصادي نازيسم براي حمله به اروپا و كشتار ميليونها انسان از جمله يهوديان، اعطا ميشد و اين همان آرماني است كه "ناحوم گلدمن" در كتاب "سيره ذاتي" بدان اعتراف دارد.
از مظلوم نمايي صهيونيسم تا تشكيل دولت اسرائيل:
بگذاريد مسئله را از زاويه ديگري بررسي كنيم. برخلاف آنچه تا كنون گفته شده با اين كه قرار بوده نژاد يهود توسط هيتلر از بين برود، اما نتيجه و برآيند جنگ جهاني دوم با تشكيل دولت اسرائيل به سود آنان رقم خورد، زيرا قوم سرگرداني كه تا پيش از اين كانون و مجتمعي نداشتند اكنون و پس از جنگ جهاني دوم داراي سرزمين و دولت شدند! با بررسي اندك تاريخ، سرانگشت خود صهيونيستها را در نيروهايي كه بر ضد خودشان شده با بهرهگيري از حربه مظلوم نمايي و دستيابي به هدف خواهيم يافت. روايت جعل آلود آنان از جنگ جهاني دوم كه بيشتر كشتارهاي يهوديان را به صورت اعدامهاي دسته جمعي گزارش ميكند، احتمال تحريف را در ذهن هر پژوهشگر منصفي تقويت ميكند. آنان با اين حربه نتوانستند حس همدري ملتهاي اروپايي و آمريكايي را برانگيزند و كاري ميكنند كه ملتها در برابر آنان احساس شرم و گناه كنند. از اين راه زمينه اشغال فلسطين و دولت اسرائيل در افكار عمومي مردم جهان پديد آمد. اين ابزار يعني ايجاد ترحم در ديگران و برانگيختن احساسات، اكنون نيز از سوي سازمان صهيونيسم به كار گرفته ميشود. مثلاً در برخي شهرهاي مهم امريكا مانند نيويورك و لوس آنجلس، صهيونست، موزههايي را به نام موزه بردباري (Tolerance oF MUSEUM) درست كردهاند كه هنگام ورود، عروسكي در اختيار هر ديدار كننده، قرار ميگيرد كه در طول تماشاي داستانهاي ساختگي و القا كننده كشتارهاي دسته جمعي يهوديان در جنگ جهاني دوم، هم زمان صدماتي به عروسك همراه وارد ميشود، به گونهاي كه برخي از ديدار كنندگان به گريه ميافتند. ديدار كنندههاي موزه همچنين ادامه مظلوميت صهيونيستها را در قرن جديد ميشنوند و ميبينند! زيرا مظلوم نمايي هم چنان به عنوان تاكتيك رژيم صهيونيستي باقي مانده است.
جان كلام:
"هولوكاست" افسانهاي است بر يافته صهيونيستم جهاني و "ديوار ندبهاي" است از نو ساخته، تا يهوديان در پاي آن آيينهاي سوگواري برپا دارند، بر صورت زنند و گريبان چاك دهند! همان گونه كه افزون بر نيم قرن است كه (محافل صهيونيستي) آن (و ديگرافسانهها را) بر وجدان بشري تحميل كرده، جهانيان را به ستوه آوردهاند.
دهها سال است كه دولتهاي اروپايي و آمريكا، با استناد به اين داستان جعلي، تشكيل دولت غيرقانوني و به قول امام خميني(ره)، غده سرطاني اسرائيل را قانوني جلوه داده و اشغال فلسطين را هزينهاي ميدانند كه بايد براي جبران جنايات آلمان نازي عليه يهوديان، به آنها داده شود!! و حال آن كه: اولاً قتل عام يهوديان در جريان جنگ دوم جهاني يك داستان ساختگي و خالي از واقعيت است بنابراين چگونه ميتوان از اين داستان جعلي به عنوان سند مشروعيت، دولت وحشي صهيونيستها استفاده كرد؟!
ثانياً اگر آمريكا و اروپا و صهيونيستها اصرار دارند كه اين داستان را واقعي جلوه دهنده چرا به جاي جنايتكاران اصلي، يعني، نازيها – آلمان و اتريش كنوني – بايد تاوان اين جنايت جنگي رامردم مسلمان و مظلوم فلسطين بپردازند؟! و چرا چند ايالت از آلمان و اتريش را براي دلجويي از يهوديان به آنها واگذار نميكنند؟! بر اساس كدام دليل عقلي و تفسير منطقي و قانوني بايستي تاوان جنايت اروپاييها را مردم مسلمان فلسطين در قاره آسيا بپردازند؟! ثالثاً به نقد كشيدن و به زير سؤال بردن ادعاي كشتار يهوديان در دومين جنگ جهاني به معناي پاك و منزه دانستن حكومت رايش سوم و آلمان نازي نيست و نخواهد بود.
رابعاً مورخان بيطرف از كشتار ميليونها تن از ساكنان قاره آمريكا به دست اروپائيان مهاجر از قرن پانزدهم به بعد حكايتها نقل كردهاند. شمار بردگاني كه سفيدپوستان متمدن از افريقا به امريكا بردهاند دهها ميليون تن بود و مجموع تلفات سياهپوستان در تجارت انسان در افريقا و امريكا و سپس مرگ آنان در شرائطي غير انساني تا حدود 100 ميليون انسان بي گناه عنوان شده است. در اين خصوص چرا دموكراسي غرب و اروپا اشك تمساح نميريزند؟ و يا خونهايي كه امريكا به واسطه حاكم كردن دموكراسي و اعطاء آزادي در خاورميانه به بهانه حادثه 11 سپتامبر بر زمين ريخت و مردم افغانستان و عراق را به خاك و خون كشيد، آيا كمتر از موضوع "هولوكاست" ميباشد؟ گويا مظلوم نمايي از وجوه مشترك درنده خويان قدرتهاي امپرياليستي غربي و اروپايي با سازمان صهيونيزم بين المللي است كه آنها را با يكديگر پيوند زده است!
خامساً طرح مسايلي چون كشتار 6 ميليون يهودي، اتاقهاي گاز و كورههاي آدم سوزي به عنوان روايتهاي رسمي از دومين جنگ جهاني درجهان مطرح شده، اما اين روايت تنها نگارشي يك بعدي از رويدادهاي جنگ نبوده است زيرا كه تالي مفسده انگيزي چون جلب ترحم براي يهوديان و استقرار آنان در سرزمين فلسطين به عنوان ارض موعود قوم يهود را در پي داشت. ادعاي يكي از خاخامهاي خامهاي بزرگ صهيونيست در اين زمينه جالب توجه است كه تأسيس دولت يهود در سرزمين فلسطين را پاداشي از سوي خداوند به منظور جبران ظلم و ستم "هولوكاست" بر يهوديان دانسته بود!!!
سادساً ايجاد بحراني به قدمت شش دهه در خاورميانه كه از سوي صهيونيستم جهاني بر ملل منطقه تحميل شده و با جنگهاي متعدد، خونريزي و كشتار و قتل عام و آواره ساختن بيش از 4 ميليون تن از ساكنان اصلي فلسطين از سرزمين آبا و اجدادي شان انجاميده از نتايج ناميمون چنين حضور شوم و نفرت انگيزي از صهيونيسم در منطقه بوده است. با توجه بدين مختصر ميتوان ادعا كرد روايت حاضر صهيونيسم جهاني و هم پيمانان غربي آن از برخي رويدادهاي دومين جنگ جهاني فاقد بعدي تاريخي و بيطرفانه است و با اغراض و اميال سياسي شديد در هم آميخته است.
سابعاً حساسيت فراوان اشغالگران فلسطين و همچنين لابي پرقدرت صهيونيسم و جريانهاي تندروي يهودي در ديگر نقاط جهان نسبت به ايجاد هر گونه تحقيق و مطالعه و بررسي
بيطرفانه از رويدادهاي دومين جنگ جهاني شبهه تحريف تاريخ از سوي راويان رسمي يعني فاتحان اين جنگ را قوتي مضاعف بخشيده است.
ثامناً مردم خاورميانه كه از ظلم صهيونيسم اسرائيل به ستوه آمده و از آواي جنگ و خونريزي اشغالگران فلسطين خسته شده و آرزوي تحقق عدالت و جهاني بيپيرايه از ظلم و جور جنگ افروزان تلآويو را در دل دارند حق دارند، بدانند، تاريخ را بيطرفانه بخوانند و بر كثريهاي آن آگاه شوند.
اين قلم به آنان كه با تلاشي خستگي ناپذير و در عرصهاي بس مقدس در برابر كژي و نادرستي زور مداران و زراندوزان جهان مردانه به پا خواستهاند و نقاب از چهر پر مكر و فريب آنان به زير كشيدهاند، صميمانه تشكر و قدرداني نموده و به ايشان تا حيات هميشه جاويد تاريخ بشريت، سلام و درود نثار مينمايد.
منابع:
1- هولوكاست از افسانه تا واقعيت. خبرگزاري جمهوري اسلامي. بهمن 84.
2- هولوكاست افسانه نيست! حسين شريعتمداري. كيهان 22/9/84.
3- اسطورههاي بنيانگذار سياست اسرائيل. پروفسور روژه گارودي. ترجمه آژير شيخي.
4- هولوكاست حريم ممنوعه. رسالت 18/9/84.
5- تجديد نظر در هولوكاست. ابرار 1/10/84
6- از هولوكاست تا تشكيل دولت اسرائيل. شبكه خبر دانشجو.
7- داستان دروغين هولوكاست. كيهان 18/10/84.
8- جدال بر سر افسانه يا وقوع هولوكاست. صداي عدالت 7/10/84.
9- از هولوكاست تا تشكيل دولت اسرائيل. نشريه شما. شماره 444.
10-هولوكاست، معامله پنهاني. نشريه ابتكار 15/11/84.
11-هولوكاست؛ نيرنگ بزرگ قرن. نشريه يا لثارات الحسن (ع). شماره 358.
12-هولوكاست، باورها و داورها. كيهان 4/10/84.
| بررسى وضعيت و جايگاه کودکان در جهان اسدالله افشار | |
|

