گفتار دوم- آغاز غيبت

پس از شهادت امام حسن عسگري (ع) در سال 260 هجري قمري عملاً رهبري امت اسلامي برعهده امام زمان حضرت مهدي (ع) واگذار شد و ايشان نيز بر جنازه پدر بزرگوارش نماز خواند. به دليل فشار بي­حد و حصر خليفه عباسي و نامساعد بودن شرايط اجتماعي و سياسي آن زمان، حضرت به اذن خداوند يك زندگي مخفي كوتاه را انتخاب نمودند و اين آغاز غيبت بود و چون اين غيبت از سال(1) 260 شروع و تا سال 329 هجري قمري ادامه داشت به غيبت صغري معروف گشت. حضرت مهدي (ع) در اين مدت از طريق وكلا و نواب خاص با مردم در ارتباط بود و به اداره امور مي­پرداختند و به واسطه آنان مشكلات امت را برطرف مي­نمودند. اصل غيبت بخشي از سنت­هاي الهي است. و در زندگاني پيامبران هم وجود داشته و اين امر، خود نوعي حكمت و آزمايش است. غايب شدن امام مهدي (ع) به دو مرحله تقسيم مي­گردد: 1-غيبت صغري. 2- غيبت كبري.

1- غيبت صغري:

اين غيبت، غيتبي همه جانبه نبود، و شعاع و دامنه آن محدود بود. يعني در طول مدت 70 سالة اين غيبت، اگرچه امام از نظرها پنهان بود، ليكن اين غيبت و پنهاني، نسبت به همه كس نبود، بلكه كساني بودند كه به صورتي با امام درتماس بودند. و اينان نايبان خاص امام بودند، كارهاي مردم را مي­گذرانيدند، نامه­ها و سئوالات مردم را به نزد امام مي­بردند- يا مي­فرستادند- و پاسخ امام را به مردم مي­رساندند. و گاهي گروهي از مردم، به وسيله آن نايبان خاص- كه ذكرشان مي­آيد- به ديدار امام دوازدهم بارمي­يافتند. اين بود كه در اين مدت، امام، هم غايب بود و هم غايب نبود.

نائبان خاص در غيبت صغري:

نايبان خاص را، «نُوّاب خاص» و «نُوّاب اربعه» مي­گويند. نواب اربعه- چنانكه از همين تعبير پيداست- چهارتن بوده­اند، همه از علما و زُهّاد و بزرگان شيعه:


يك) عثمان بن سعيد:

نخستين نايب خاص مهدي (ع)، عثمان بن سعيد اسدي عَمروي بود، كه ظاهراً بعد از 260 هجري قمري در گذشته و در بغداد نيز به خاك سپرده شده است.

عثمان بن سعيد، از ياران و اصحاب و شاگردان مورد وثوق امام دهم و امام يازدهم بود، و خود در زير سايه امامت تربيت يافته بود. در دوره آن دو امام نيز، وكيل امور ايشان بود. هم امام علي النقي (ع) و هم امام حسن عسكري (ع) او را تمجيد و توثيق فرموده بودند، و اطمينان خود را نسبت به او ابراز داشته بودند. پس از درگذشت امام يازدهم، و پيش آمدن امر غيبت، عثمان بن سعيد، از سوي حضرت مهدي (ع) به نيابت خاص منصوب گشت، و واسطه ميان امام و شيعيان شد.

دو) محمد بن عثمان:

دومين سفير و نايب، محمد بن عثمان بن سعيد عمروي بود، كه در سال
305 هجري قمري در گذشته و در بغداد به خاك سپرده شده­اند.

وي فرزند سفير اول، عثمان بن سعيد بود. او از جانب امام يازدهم نيز تمجيد و توثيق شده بود. عثمان بن سعيد، به هنگام مرگ خود، امر نيابت را، به فرمان امام غايب، به فرزند خويش محمد سپرد، و او واسطه ميان امام و شيعيان گرديد. مدت نيابت محمد بن عثمان و سفارت او، بيش و كم 40 سال به طول انجاميد.

سه) حسين بن روح نوبختي:

سومين سفير شيخ ابوالقاسم حسين بن روح نوبختي بود، كه در سال 326 هجري قمري دار فاني را وداع گفتند.

وي از شيوخ مورد اعتماد محمد بن عثمان بود. يكي ديگر از بزرگاني كه مورد اعتماد محمد بن عثمان بود و از نزديكان و اصحاب او بود، جعفربن احمد بود.


چهار) محمد بن محمد سَمُري:

چهارمين سفير، شيخ ابوالحسن علي بن محمد سَمُري بود، كه در سال
329 هجري قمري در گذشته و در بغداد به خاك سپرده شده­اند و آرامگاه او نزديك آرامگاه عالم و محدث بزرگ، ثقة الاسلام، محمد بن يعقوب كليني مي­باشد.

اين بزرگان و عالمان و روحانيان برجسته و متقي و زاهد و آگاه در دوره غيبت صغري، هريك پس از ديگري نايب خاص امام دوازدهم بودند و امور مردم را مي­گذراندند، و واسطه ميان امام و شيعيان بوند. (2)

اين بزرگان همه اهل معرفت و ايمان و قبول و تسليم بودند، ديانت آنان چنان كامل بود كه هميشه و در همه امور تسليم نظر امام خود بودند. نوشته­اند كه برخي چنين تصور مي­كردند كه نيابت امام دوازدهم پس از محمد بن عثمان، به جعفر بن احمد خواهد رسيد. چون هنگام درگذشت محمد بن عثمان فرارسيد، جعفر ابن احمد در بالاي سر محمدبن عثمان نشسته بود و شيخ ابوالقاسم حسين بن روح در پايين پاي او. محمد بن عثمان، در آن حال، روكرد به جعفر بن احمد و گفت: «من مأمور شدم كه ابوالقاسم ابن روح را وصي گردانم و امور را به او واگذارم». چون جعفربن احمد اين سخن را شنيد، از جاي خود برخاست، و دست حسين بن روح را گرفت و او را در بالاي سر محمدبن عثمان نشانيد، و خود در پايين پاي وي نشست.

همچنين آورده­اند كه محمد عثمان، زماني بزرگان و مشايخ شيعه را گردآورد و گفت: «هرگاه براي من حادثه­اي پيش آيد و مرگم فرارسد وكالت (و نيابت از امام دوازدهم) با ابوالقاسم بن روح خواهد بود. من مأمور شدم كه او را به جاي خود معرفي كنم».


                              گفتار سوم- غيبت كبري و تكليف مسلمانان

امام زمان (عج) به آخرين نماينده خود علي بن محمد سَمُري نامه­اي بدين مضمون نوشت: اي علي بن محمد سَمُري خداوند برادران ديني تو را در مصيبت تو اجر عظيم كرامت فرمايد. و تو 6 روز بيشتر زندگي نمي­كني. كارهاي خود را جمع و جور كن و آماده باش و با احدي وصيت نكن كه از تو نائب من باشد زيرا دوران غيبت كبري فرار رسيده است ديگر ظاهر نخواهم شد مگر به اذن و فرمان الهي.

اينك كه 1100 سال از زمان غيبت كبري مي­گذرد. ممكن است در ذهن عده­اي اين سوال ايجاد شود پس چه كسي در زمان غيبت كبري رهبري جامعه مسلمانان را برعهده مي­گيرد؟ و يا اينكه اصولاً بعد از آن سخنان و نوشته امام (عج) به آخرين سفيرش، رهبري در جامعه اسلامي با چه كسي خواهد بود تا امت اسلامي را رهبري كندو آنان را مجتمع نمايد تا گمراه نشوند...

امام (عج) درخصوص معضل فوق طي يك نامه رهبري امت اسلامي را چنين معرفي مي­نمايد تا مردم حيران و سرگردان نمانند. كه در اين نامه مهم نيز تكليف بندگان مشخص گرديده است. «وَ اَمَّا الحَوادِثُ الواقِعة فَارجِعُوا فيها اِلي رُواة حَديثنا فَانَّهُم حُجَّتِي عَلَيكُم وَ اَنَا حُجّة الله عَلَيهِم» در حوادث و رويدادهاي آينده به كساني كه در علوم اسلامي فقيه و متخصص مي­باشند. و روايات و نقطه نظرهاي ما در علوم اسلامي را مي­فهمند و تشريح مي­كنند، به آنان مراجعه كنيد اين عالمان آگاه و فقهاء مومن رهبري و حجت شما و نمايندگان من مي­باشند و من نيز رهبر و حجت خدا بر شما مسلمانان هستم. با اين حديث امام زمان (عج) مسأله رهبري را در زمان غيبت كبري حل نمودند و خود پايه گذار مرجعيت. اجتهاد و تقليد گرديدند.

منظور از حوادث واقعه:

آنچه مسلم است و از متن نامه امام (عج) برمي­آيد منظور از حوادث واقعه به تعبير امام راحل (ره) مسايل و احكام شرعيه نيست بلكه منظور از آن پيشامدهاي اجتماعي و گرفتاري­هايي بوده كه براي مردم و مسلمين روي مي­داده است. ظرافت بحث فوق درهمين نكته نهفته است و آن اين است كه اكنون چون دست ما به شما نمي­رسد در پيشامدهاي اجتماعي بايد چه كنيم. وظيفه چيست؟ حضرت امام زمان (عج) در پاسخ به اين سوال حساس ايشان فرموده­اند كه در حوادث و مشكلات به روات احاديث ما يعني فقها مراجعه كنيد. زيرا آنها حجت من بر شما مي­باشند و من حجت خدا بر شما هستم. در اينجا از فرصت استفاده كرده و خوانندگان گرامي را بر اين نكته يادآور مي­شوم كه دين اسلام در هر شرايطي با هر مشكلي پاسخگوي خوب و مناسبي براي نياز مردم به شمار مي­آيد، چنانكه احكام الهي اسلام با رحلت و شهادت پيامبر (ص) و امامان (ع) تعطيل بردار نبوده و نيست.


                           گفتار چهارم- نقش ولايت فقيه در عصر غيبت كبري

نقش ولايت فقيه همان نقش امامت و تداوم خط انبياء است. يعني اگر ما در زمان پيامبر خاتم (ص) و امامان برحق داراي مسايل مالياتي و اقتصادي و جزايي و نظامي و قضايي و سياسي بوديم كه نه پروردگار متعال اجازه تعطيل شدن آن را مي­داد و نه بر سر كار آمدن افراد جاهل و خودخواه و ناآگاه را براي اجراي صحيح آن امور، امروز هم چنين است و لذا اجراي چنين احكامي را تنها به دست فقهاي عادل و اسلام شناسان باتقوي ميسر مي­داند.

با پذيرش اينكه مسلمانان نياز به نظام دارند و بايد مرزهاي مسلمين از تعدي درامان باشند و همچنين قوانين الهي اجرا گردد تا حق مظلوم از ظالم گرفته شود و هرگز ظالم به واسطه ظلمش قوت نيابد و مظلوم به واسطه ضعفش مغلوب نگردد. تا اين چنين صداي رساي اسلام به همه دنيا برسد و اين شدني نيست، مگر اينكه يك تشكيلات حساب شده و دقيق مي­طلبد كه در رأس آن يك رهبر دلسوزي قرار گرفته باشد.

اسلام دين جامع و مانع مي­باشد و اينكه دشمنان تبليغ كرده­اند اسلام دين جامعي نيست، دين زندگي نيست، براي جامعه نظامات و قوانين ندارد، چيزي جز دروغ محض نمي­باشد. زيرا استعمارگران از 300 سال پيش يا بيشتر به كشورهاي اسلامي راه پيدا كردند و براي رسيدن به مطامع شوم و استعماري خود لازم ديدند كه زمينه­هايي فراهم سازند تا اسلام را نابود كنند چون مي­دانستند آنچه سدي در مقابل منافع مادي آنهاست و قدرت سياسي آنها را به خطر مي­اندازد اسلام و احكام اسلام است و ايماني كه مردم به آن دارند، و روي اين اساس به وسايل مختلف بر ضد اسلام اصيل و ناب محمدي كه دين افراد مجاهدي است كه به دنبال حق و عدالت هستند تبليغ و دسيسه كردند. و بيش از اين برنامه­ها، نهضت اسلام در آغاز گرفتار يهود شد و تبليغات ضد اسلامي و دسايس فكري را نخست آنها شروع كردند و به­طوري كه ملاحظه مي­كنيد دامنه آن تا به حال كشيده شده است. انقلاب اسلامي با نسيم حيات بخش اين تصور غلط را كه اسلام فقط رساله عمليه است و راجع به زندگي و اداره جامعه چيزي ندارد خط بطلان كشيد تا دنيا بداند اسلام هم قانون دارد و هم برنامه زندگي كردن.

درست است كه جامعه اسلامي در زمان غيبت نياز به رهبر دارد. اما چه رهبري و با چه مشخصاتي.

مشخصات رهبر واجد شرايط:

كتاب احتجاج از تفسير عسگري (ع)، خصوصيات فقيه داراي صلاحيت را چنين عنوان نموده است:

فاما من كان من الفقهاء:

1- صانعاً لنفسه: فقيه واجد شرايط رهبري بايد خوددار باشد و متابعت هواي نفس نكند و خود را از قيود مادي برهاند زيرا اگر فقيه هوي پرست باشد دين و دنياي خودش را به باد مي­دهد و جامعه­اي را گمراه مي­سازد.

2- حافظاً لدينه: در هر شرايطي دين نگهدار باشد از احكام الهي پاسداري ورزد تا قوانين خدا در بين انسان­ها جاري گردد و اگر خود به خطر افتاد دين را فداي خود ننمايد بلكه خويش را فداي دين نمايد. بنابراين محور حركت فقيه بايد دين خدا باشد نه خويشتن خويش.

3- مخالفاً علي هواه: ولي فقيه بايد كسي باشد كه مخالفت با هوي نفس داشته باشد و به دور از آن باشد. درحقيقت بايد تمام وجودش خدايي شده باشد و رنگ خدايي گرفته باشد از غير خدا هم بريده باشد.

4- مطيعاً لامر مولاه: رهبري امت اسلامي شايسته فقيهي است كه مطيع امر خدا باشد و از غير او نترسد و در برابر پروردگارش مطيع و متواضع باشد تا بتواند الگوي شايسته­اي براي حكومت اسلامي باشد و جذب كننده انسان­ها. يكي از خصوصيات بارز پيامبران و امامان همين مطيع بودند دربرابر پروردگارشان بود كه اين چنين انسان­ها را شيفته خود ساخته بودند.

و در پايان حديث چنين آمده است:

فللعو ام ان يقلدوه و ذلك لاتكون الا بعض فقهاء الشيعة لاجمعيهم.

امروز مصداق بارز اين حديث گرانسنگ و ذي قيمت كسي جزء وجود ذي جود مقام معظم رهبري، حضرت آيت ا... خامنه­اي نمي­باشد و هم اوست كه پرچم ولايت را به شايستگي از استاد و پيرش تحويل گرفته و قدم در جاي پاي ايشان گزارده است. و اين نشانه آن است كه حكومت به دوش فقيه عادل قرار دارد و نيز آنان وارثان انبياء هستند و خداوند از چنين علمايي پيمان گرفته كه دربرابر پرخوري غارتگران و ستمگران و گرسنگي محرومان خاموش نمانندو  با اين بينش يقيناً علماء حاكمان مردم هستند و فقهاء قلعه اسلام هستند. لذا مجاري امور و احكام بايد به دست دانشمندان و علماء الهي باشد چون ايشان امين بر حلال و حرام او هستند. و بايد زمام امور به دست آنها باشد و به همين دلايل رسول خدا (ص) فقهاء را خليفه و جانشين خود دانسته است.


                                            گفتار پنجم- مفهوم انتظار فرج

«انتظار» معمولاً حالت منتظري است كه از وضعيت موجود ناراحت و ناراضي است و براي بهبود وضع مطلوب­تري تلاش مي­كند، كه اين مفهوم از «انتظار» در تمامي ابعاد اقتصادي، فرهنگي، نظامي و سياسي جامعه قابل تسري است. انتظار، آمادگي است و تهيه مقدمات، جهت دستيابي به آنچه مورد انتظار است. درحقيقت انتظار در بعد چگونگي خود همواره متناسب با هدفي است كه در انتظار آن هستيم. پيام «انتظار» براي منتظران حقيقي شايستگي، لياقت، اصلاحات، كار، كوشش، حركت، عشق ورزيدن به عدالت و عشق و احترام به مجري عدالت و... مي­باشد. يكي از نويسندگان بزرگوار در كتاب خود انتظار را حالت ديناميك جامعه معرفي كرده است و يا ديگري با تعبير لطيف­تر آن را فرارسيدن فصل چيدن ميوه از درخت و درو كردن محصول نام نهاده است. در اين انتظار جامعه انساني منتظر انساني فوق العاده صاحب قدرت است كه با آمدنش بنيان­ها برهم خواهد خورد، اصول تحريف شده­ زندگي دگرگون خواهد گشت و انديشه­هاي شياطين باطل خواهد شد.

نويسنده فقيد، مرحوم جلال آل احمد در بحث مورد نظر از انتظار برداشت عنوان واكنش دفاعي نموده است و معتقد است: «... و تا ساعت ظهور ولي جديد نزديك شود، مهم براي ما اين است كه هسته مقاومت را زنده نگه داريم، هسته مقاومت بشري را... و مگر نمي­بيني كه سرنوشت اين ترازو را حتي يك نفر مي­تواند عوض كند، به اين طرف يا آن طرف، با اين ور سكه يا آن ور سكه...»

منتظران واقعي در انتظار خودسازي فردا نموده و در مشكلات اجتماعي به خود ياري­هاي اجتماعي پرداخته و تلاش مي­نمايند كه در فساد محيط حل نشوند. و در تربيت و خودسازي و تحرك اميد محسوب كرد.


                                        گفتار ششم- انتظار فرج در روايات

1- امام صادق (ع): «كساني كه اين امر (مسأله پيشوايي) را شناختند، همان انتظارشان فرج است. (3)

2- امام رضا (ع): امام (ع) در پاسخ سئوال حسن بن جهم از فرج چنين فرمودند: «نمي­داني كه انتظار فرج، جزء فرج است؟» حسن بن جهم پاسخ داد: نه نمي­دانم. مگر از شما بياموزم. امام (ع) فرمود: «آري، انتظار فرج جزء فرج است.»(4)

3- امام صادق (ع) فرمودند: «آن كس كه منتظر امر (دولت) ماست، چون كسي است كه در راه خدا، در خون خود غوطه ور باشد.»(5)

4- امام صادق (ع): «كساني كه در انتظار دولت قائم درگذرند، چون آنانند كه در خدمت قائم باشند. امام علي (ع) پس از اين سخن مكثي كرد سپس گفت: نه، به خدا سوگند، اينان چون آن كسانند كه در خدمت پيامبر به شهادت رسيده باشند.»(6)

5- امام سجاد (ع): «بي­ترديد، مردم زمان غيبت مهدي، كه امامت او را باور دارند و منتظر ظهور اويند. از مردمان ديگر زمان­ها برترند و افضل. چون خداي متعال به آنان عقل و درك و قدرت شناختي داده است كه غيبت بر ايشان چون ظهور است. خداوند آنان را در آن زمان همپايه مجاهدان شمشيرزن زمان پيامبر (ص) قرار داده است. و اينانند اخلاص گزاران واقعي و شيعيان راستين ما، و داعيان به خدا، در نهان و آشكار.» (7)

6- ابوبصير مي­گويد: به امام صادق (ع) گفتم: «فدايت شوم. فرج چه زمان خواهد بود؟ امام (ع) پاسخ فرمودند: «اي ابوبصير تو در زمره آناني كه دنيا مي­طلبند و گرنه هركس اين امر (كيفيت حكومت قائم و كيفيت تكليف ديني خويش در اين زمان) را شناخت، درحال انتظار نيز، به فرج رسيده است.» (8)


       گفتار هفتم- نامه فرد كنيايي درباره ظهور مهدي (ع) موعود به دانشمندان حجاز(9)

درحدود 27 الي 28 سال پيش شخصي به نامه «ابومحمد»  از «كنيا» سئوالي درباره ظهور «مهدي منتظر (ع)» از «رابطه العالم الاسلامي» كرد. دبيركل مركز مذكور يعني «محمد صالح القزاز» در پاسخي كه براي او فرستاده بود ضمن تصريح به اين كه «ابن تميمه» موسس مذهب وهابيان نيز احاديث مربوط به ظهور مهدي (ع) را پذيرفته، متن رساله­اي را كه پنج تن از علماي معروف فعلي حجاز در اين زمينه تهيه كرده­اند براي او ارسال داشته است. در اين رساله پس از ذكر نام حضرت «مهدي(ع)» و «محل ظهور او» يعني مكه چنين مي­خوانيم: «به هنگام ظهور فساد در جهان و انتشار كفر و ستم، خداوند به وسيله او (مهدي) جهان را پر از عدل و داد مي­كند كه از ظلم و ستم پر شده است... «او از آخرين خلفاي راشدين دوازده­گانه» است كه پيامبر (ص) خبر از آنها در كتب «صحاح» داده است. احاديث مربوط به مهدي (ع) را بسياري از صحابه پيامبر (ص) نقل كرده­اند ازجمله: عثمان ابن عفان، علي بن ابيطالب (ع)، طلحة ابن عبيد الله، عبدالرحمن ابن عوف، قرة ابن اساس مزني، عبدالله ابن حارث، ابوهريره، حذيفه ابن يمان، جابرابن عبدالله، ابوامامه، جابرابن ماجد، عبدالله ابن عمر، انس ابن مالك، عمران ابن حصين و ام سلمه. اينها بيست نفر از كساني هستند كه روايات مهدي (ع) را نقل كرده­اند و غير از آنها افراد زياد ديگري نيز وجود دارند. سخنان فراواني نيز از خود صحابه نقل شده كه در آن بحث از ظهور مهدي (ع)
به­ميان آمده كه آنها را نيز مي­توان در رديف روايات پيامبر (ص) قرارداد. زيرا اين مسأله از مسايلي نيست كه با اجتهاد بتوان چيزي پيرامون آن گفت. در قسمتي ديگر از اين نامه اضافه شده است: هم احاديث بالا كه از پيامبر (ص) نقل شده و هم شهادت گواهي صحابه كه در اينجا درحكم حديث است در بسياري از كتب معروف اسلامي و متون اصلي حديث اعم از «سنن» و «محاجم» و «مسانيد» آمده است ازجمله:

سنن ابوداود، سنن ترمذي، ابن ماجه، ابن عمرالداني، مسند احمد و ابن يعلي و بزاز. و صحيح حاكم، و محاجم طبراني (كبير و متوسط) و روياني، و دار قطني، و ابونعيم در «اخبار المهدي (ع)» و خطيب در تاريخ بغداد، و ابن عساكر در تاريخ دمشق، وغير اينها. در بخش ديگري از نامه اضافه مي­كند:

بعضي از دانشمندان اسلامي در اين زمينه كتاب­هاي مخصوصي تأليف كرده­اند از جمله:

«ابونعيم» در «اخبار المهدي (ع)، «شوكاني» در «التوضيح في تواتر ماجاء في المنتظر و الدجال و المسيح»، «ادريس عراقي مغربي» در كتاب «الوهم المكنون في الرو علي بن خلدون» و آخرين كسي كه در اين زمينه بحث مشروحي نگاشته مدير دانشگاه اسلامي مدينه است كه در چندين شماره در مجله دانشگاه مزبور بحث كرده است.

باز در قسمتي ديگر از نامه اشاره مي­كند: عده­اي از بزرگان و دانشمندان اسلام از قديم و جديد نيز در نوشته­هاي خود تصريح كرده­اند كه احاديث در زمينه مهدي (ع) در سرحد تواتر است ازجمله: «السخاوي» در كتاب «دفتح المغيث»، «محمد ابن احمد سفاويني» و «شرح العقيده»، ابوالحسن الابري»، در «مناقب الشافعي»، «ادريس عراقي» در تأليفي كه در زمينه مهدي (ع) دارد. «شوكاني» در كتاب «التوضيح في تواتر ماجاء في المنتظر» و «محمد جعفر كناني» در «نظرم التناثر»، «ابوالعباس ابن عبدالمومن» در «الوهم المكنون...»

در پايان بحث مي­گويد: (تنها) ابن خلدون است كه خواسته احاديث مربوط به مهدي (ع) را با حديث بي­اساس و مجهولي كه مي­گويد: «لامهدي الاعيسي» «مهدي جز عيسي نيست» مورد ايراد قرار دهد. ولي بزرگان پيشوايان و دانشمندان اسلام گفتار او را رد كرده­اند. به خصوص «ابن عبدالمومن» كه در گفتار او كتاب ويژه­اي نوشته است كه 46 سال قبل در شرق و غرب انتشار يافته.

حفاظ احاديث و بزرگان دانشمندان حديث نيز تصريح كرده­اند كه احاديث مهدي(ع) مشتمل بر احاديث «صحيح» و «حسن» است و مجموع آن متواتر مي­باشد.

بنابر اين اعتقاد به ظهور مهدي (ع) (بر هر فرد مسلماني) واجب است. و اين جزء عقايد اهل سنت و جماعت محسوب مي­شود و جز افراد نادان و بي­خبر با بدعت­گذار آن را انكار نمي­كنند.


پي نوشت­ها:

1-   برخي از سال­هاي غيبت صغري را، از هنگام ولادت حضرت مهدي (ع) به­شمار آورده­اند، يعني سال 255، زيرا در آن سال­ها نيز، مهدي (ع) حضور و معاشرت چنداني نداشته است، و از نظر كلي، غايب محسوب مي­شده است. با اين حساب، دوره «غيبت صغري»، 75 سال مي­شود شيخ بزرگوار محمد بن نعمان مفيد ازجمله كساني است كه به اين مسأله معتقد بوده است. وي در كتاب «الارشاد» (ص 364، از چاپ حروفي)، مي­گويد: «غيبت صغري، از زمان ولادت مهدي (ع) است تا پايان دوره سفارت (نيابت خاصه)، و درگذشت آخرين سفير، از سفيراني، كه واسطه ارتباط شيعه با امام بوده­اند.»

2-      منتهي الآمال، باب چهاردهم، فصل هشتم، كفاية الموحّدين، ج3 (از چاپ 4جلدي).

3-      بحار الانوار، ج 52، ص 139.

4-      بحار الانوار، ج 52، ص 130.

5-      اكمال الدين، ص 326.

6-      بحار الانوار، ج 52، ص 126.

7-      منتخب الاثر، ص 244.

8-      بحار الانوار، ج 52، ص 142.




ارسال توسط افشار

اسلایدر