مقدمه:
يكي از موضوعهاي ديني كه از موقعيت ويژه و ممتاز نيز برخوردار بوده و هست، بحث پيرامون وجود مقدس و نازنين آقا حجت بن الحسن عسگري، حضرت مهدي موعود (عج) ميباشد. در اين خصوص هيچ اختلافي بين شيعه و اهل سنت نميباشد و نيز بر اين امر اتفاق نظر دارند كه مهدي ارواحنا فداه امام دوازدهم است و اين مسأله به صورت متواتر ثابت شده است كه پيغمبر (ص) از امامت و خلافت ايشان خبر داده است و در اين خصوص كتابهاي بسياري به رشته تحرير درآمده است. مثلاً درخصوص اثبات وجود و ظهور حضرتش از طرق مختلف بيش از يك هزار حديث از ناحيه شيعه از پيغمبر اكرم (ص) نقل شده و بيش از اين مقدار، از طريق اهل سنت رسيده است به نحوي كه برخي از دانشمندان عامه كتابهايي در اين مورد نوشتهاند، از آن جمله محمد بن طلحه شافعي كتاب البيان را در اخبار آخر الزمان و امام عصر عجل ا... تعالي فرجه نوشته است و يا ابن صباغ مالكي كتاب فصول الائمه و ديگري تذكرة الائمه و ابوداود سجستاني كه صاحب يكي از صحاح سته (ششگانه) و از مشاهر محدثين علماي اهل سنت به شمار ميرود، يكي از كتابهاي سنن خود را به «مهدي» اختصاص داده و آن را «كتاب المهدي» ناميده است، و لذا اينكه حضرت مهدي (عج) امام دوازدهم است مانند اصل ظهور حضرت مسلم و مورد اتفاق مسلمين است. اميدوارم مباحث مطروحه ذيل بر جنبش و معرفت انتظار فرج در ما مسلمين انگيزه و پويايي ايجاد نموده تا بيش از هر زمان خود را منتظر واقعي و حقيقي حضرتش بدانيم.
تهران-۱۳مرداد۱۳۸۷
? گفتار اول- تولد حضرت مهدي (ع) بخش اول
مورخان و محدثان، ولادت امام «حجت بن الحسن المهدي» را، به سال 255 يا 256 هجري قمري دانستهاند. گفتهاند: حضرت مهدي (ع)، در شب جمعه، نيمه ماه شعبان سال ياد شده، پاي بدين گيتي نهاد. در ارتباط با ولادت با سعادت حضرت مهدي موعود (عج) روايتي زيبا وجود دارد كه اين روايت از ناحيه شيخ طوسي و شيخ صدوق در كتابهاي خود و مسعودي در كتاب اثبات الوصيه نوشته شده است كه خلاصه آن به شرح زير است:
بشر بن سليمان از نوادههاي ابوايوب انصاري بوده و در همسايگي حضرت هادي (ع) امام دهم مسكن داشته است. روزي امام هادي (ع) فردي را به دنبال بشربن سليمان ميفرستند، كافور، خادم حضرت او را ميطلبد و خدمت امام مشرف ميشود. وقتي خدمت حضرت هادي (ع) ميرسد، حضرت ميفرمايند: جدت به جد ما خدمتها كرد و من ميخواهم خدمتي به تو واگذارم كه موجب سعادت تو شود. آن وقت حضرت هادي (ع) نامهاي به زبان رومي نوشت و مهر مباركش را پايين نامه زد و كيسه زري درآورد كه در آن دويست و بيست اشرفي بود. حضرت به بشربن سليمان فرمود: به بغداد برو كنار شط در محلي كه برده فروشان جمع ميشوند منتظر باش عمروابن يزد را كه ديدي كنيزهايي براي فروش ميآورد در بين آنها كنيزي با وصف و به زبان رومي مينالد و هركس ميخواهد او را بخرد حاضر نميشود و به مشتري ميگويد بيجا مال خودت را هدر نده؛ در اين اثنا يك نفر پيدا ميشود سيصد اشرفي بدهد و او را بخرد ولي كنيز حاضر نميشود و ميگويد اگر مثل سليمان هم باشي تسليم تو نخواهم شد. برده فروش ميگويد: اي كنيز پس تكليف من چيست؟ من ميخواهم تو را بفروشم؟ كنيز ميگويد: عجله نكن هركس را خواستم ميگويم. آن وقت اين نامه مرا نزد آن كنيز ببر و به او بده. بشر گويد همين كار را كرده و كنيز نامه را گرفت و خواند و بوسيد و بر ديده گذاشت و به صاحبش گفت: مرا به همين شخص بفروش. معامله به همان مبلغي كه حضرت هادي (ع) داده بود تمام شد و كنيز را با خود به منزل آوردم. كنيز مرتباً نامه را ميبوسيد. بشر گويد از او پرسيدم: از كجا صاحب اين نامه را ميشناسي؟ كنيز گفت: اي كم معرفت آيا صاحب نامه را نميشناسي؟ گفتم: چرا او امام من است. گفت: من دختر زاده قيصر روم هستم در سن ۱۳سالگي جدم درصدد برآمد مرا به عقد برادر زادهاش درآورد مجلس عقد مفصلي فراهم آورد، سيصد نفر از كشيشها و ۷۰۰نفر از امراء و۴۰۰۰ نفر از اعيان و اشراف دعوت شدند، تخت بزرگي هم براي جلوس داماد زدند. كشيشها مشغول خواندن انجيل شدند كه ناگاه زمين لرزهاي شد و پايههاي تخت لرزيد و شكست، صليبها افتاد. كشيشها اين مطلب را به فال بد گرفتند و به جدم گفتند: از اين داماد صرفنظر كن چون اين مسأله كه اتفاق افتاد نشانه از بين رفتن دين مسيح است. قيصر پذيرفت و مجلس ديگري را فراهم آورد تا مرا به عقد برادر زاده ديگرش درآورد باز همان جريان تكرار شد و از دومي هم صرفنظر كرد. شب در خواب حضرت مسيح و وصياش شمعون الصفا كه از حواريين و جد من بشمار ميرود، مشاهده كردم حضرت خاتم الانبياء (ص) هم همراه آقايي تشريف آوردند و رو به حضرت مسيح كرده و فرمود: ميخواهم دختر شمعون وصي شما را براي فرزندم حسن خواستگاري كنم.
مسيح گفت: زهي شرف براي ما است. آنگاه پيغمبر (ص) بر تختي قرار گرفت و خطبه عقد را قرائت فرمود. از خواب بيدار شدم ولي جرأت نكردم خواب را براي كسي نقل كنم، شوق حسن عسگري كه در خواب همراه پيغمبر او را ديده بودم در من روزافزون شد به طوري كه از اشتياق بيمار شدم، پدرم طبيبها را حاضر كرد، انواع داروهايي كه تجويز نمودند، فايده نكرد. روزي قيصر نزد من آمد و گفت: دختركم چه ميل داري؟ گفتم: چيزي ميل ندارم. قيصر گفت: چه آرزويي داري؟ گفتم: اگر اسراي مسلمانان را آزاد كني ممكن است حال من بهتر شود. جدم دستور داد و گروهي از اسراي مسلمين را آزاد كردند و در وضع بقيه نيز تغييراتي دادند و من قدري خوراك خوردم تا نشان دهم حالم بهتر شده است. شب در خواب ديدم حضرت زهرا (س) و مريم (ع) به سراغم آمدند، شكايت حالم را با مريم كردم و ايشان گفت: خدمت مادرشوهرت بگو. تا حضرت زهرا (ع) را شناختم از فرزندش حسن عسگري (ع) گله كردم كه از آن شب كه جدش رسول خدا (ص) مرا به او تزويج فرمود به سراغ من نيامده است. حضرت زهرا (س) فرمود: چگونه سراغت بيايد درحالي كه مسلمان نيستي بگو «اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان محمداً رسول الله» در همان عالم رويا به دست حضرت فاطمه (س) مسلمان شدم. آنگاه فرمود: از اين پس هر شب فرزندم را خواهي ديد. و من هم از آن به بعد هر شب آن حضرت را در خواب ميديدم تا آنكه چندي قبل به من فرمود: وصال ما نزديك است به همين زودي جنگي ميان مسلمانان و روميان برپا ميشود تو از فلان راه خود را درميان اسيران بينداز به نحوي كه تو را نشناسند و من نيز برطبق دستور امام خودم را درميان اسراء انداختم و مرا آوردند. از آن پس هر شب امام را در خواب ميديدم كه به اينجا رسيدم. بشر گويد: او را به سامرا خدمت امام هادي (ع) آوردم و حضرت به او فرمود: ده هزار اشرفي به تو بدهم يا يك مژده كه سعادت تو در آن است زن گفت: آقا، بشارت بدهيد. امام فرمود: مژده باد براي تو كه خداوند از رحم تو بيرون ميآورد آن آقايي را كه زمين را پر از عدل و داد خواهد كرد. آنگاه حضرت هادي (ع) او را به خواهرش حكيمه خاتون دختر حضرت جواد (ع) و عمه حضرت عسكري (ع) ميسپارد. حضرت امام حسن عسگري (ع) در سن 22 سالگي با مخدره نرجس خاتون ازدواج ميفرمايد. روز چهاردهم ماه شعبان 255 هجري قمري است كه حكيمه خاتون به منزل حضرت عسكري (ع) رفته و ايشان به او ميفرمايند: عمه كجا ميروي؟ امشب مهدي موعود (عج) به دنيا ميآيد. حكيمه پرسيد: از چه كسي؟ امام پاسخ داد: از نرجس. حكيمه خاتون به امام (ع) گفت: اثري از حمل در او آشكار نيست. امام (ع) پاسخ داد: مثلش مثل موسي بن عمران است. حكيمه خاتون آن شب آنجا ميماند و ميپرسد چه وقت متولد ميشود امام (ع) فرمود: نزديك اذان صبح. حكيمه خاتون ميگويد: نزديك فجر دوم ناگهان ديدم نرجس وحشتناك از خواب برخواست، پرسيدم: چيزي حس ميكني؟ گفت: آري. شروع به خواندن قرآن كردم، سوره حم سجده و يس را خواندم. حضرت از اطاق ديگر صدا زد سوره قدر را بخوان. حكيمه خاتون گويد: در اين هنگام، سستي عارض من شد وبيحس شدم. طولي نكشيد كه پرده برطرف شد، چهره نرجس ميدرخشيد و از نورانيت خاصي برخوردار بود به طوري كه چشم مرا خيره كرد. ديدم مولود عزيزي سر به سجده گذاشته و چنين ميخواند: «اشهد ان لااله الا الله و اشهد ان جدي محمداً رسول الله و اشهد ان ابي اميرالمومنين وصي رسول الله و الحسن و الحسين... حجج الله.»
آن وقت اين آيه شريفه را تلاوت فرمود: «و نريدان نمن علي الذين استضعفوا في الارض و نجعلهم ائمه و نجعلهم الوارثين.» سپس عرض كرد: خدايا آنچه به من وعده فرموده عمل فرما و زمين را به وسيله من پر از عدل و داد فرما. بدن شريفش چون نقره و بلور و بر بازويش نوشته شده بود: «جاء الحق و زهق الباطل ان الباطل كان زهوقاً.» صداي حضرت عسگري (ع) بلند شد كه فرزندم را بياور، وقتي او را بردم بر پدرش سلام كرد. در دوران شيرخوارگي كساني چند خدمتش رسيدند و ولادتش را تبريك و تهنيت گفتند. در دوران كودكي، اسعد بن عبدالله اشعري ۷۰ سئوال داشت، نزد حضرت عسگري (ع) رفت و حضرت فرمود: از فرزندم بپرس و حضرت مهدي (ع) همه سئوالات اسعد را پاسخ فرمودند.
راز مخفي داشتن ولادت مهدي (ع) :
زماني كه ولادت مهدي (ع) نزديك گشت، جباران احساس خطر كرده و درصدد برآمدند تا از تولد اين نوزاد جلوگيري كنند، و اگر متولد شد و به اين جهان پاي نهاد، او را از ميان بردارند. به اين علت بود كه چگونگي احوال مهدي، دوران حمل، و سپس تولد او، از مردم نهان داشته ميشد، و جز چند تن معدود، از نزديكان، يا شاگردان و اصحاب خاص امام عسگري (ع)، كسي او را نميديد. يكي از علماء در كتاب خود راز مخفي داشتن ولادت مهدي (ع) را اينگونه شرح داده است:
خلفاي بني عباس از طريق رواياتي كه از پيامبر (ص) و ائمه طاهرين (ع) نقل شده بود، دانستند كه دوازدهمين امام، همان مهدي(ع) است، كه زمين را پر از عدل و داد ميكند، و دژهاي گمراهي و فساد را درهم ميكوبد، و دولت جباران را سرنگون ميسازد، و طاغوتان را به قتل ميرساند، و خود، امير مشرق و مغرب جهان ميشود. چون اين امر را دانستند، درصدد برآمدند تا اين نور را خاموش كنند، و اين امام را به قتل رسانند. از اين رو، جاسوسان و مراقباني چند گماشتند، و حتي قابلههايي را مأمور كردند تا داخل منزل امام عسگري (ع) را زيرنظر بگيرند. ليكن خداوند، در هر حال، نور هدايت را پاينده خواهد داشت. اين بود كه خداوند، به اداره خويش، دوران بارداري مادر او را پنهان ساخت. مورخان گفتهاند: معتمد عباسي، قابلگان را امر داده بود تا وقت و بيوقت، سرزده، وارد خانه سادات شوند، به ويژه، خانه امام حسن عسگري (ع) و در درون خانه بگردند و تفتيش كنند، و از حال همسر او باخبر گردند، و گزارش دهند، اما آنان از هيچ چيز آگاه نگشتند. خداوند درباره مهدي، همان كار را كرد كه درباره موسي كرد. چنانكه دشمنان مهدي نيز، همان روش فرعوني و سياست فرعوني را دنبال كردند. فرعون دانست كه زوال سلطنت او به دست مردي از بني اسرائيل خواهد بود. اين بود كه بازرساني گماشت تا زنان حامله بني اسرائيل را زيرنظر گيرند، و كودكاني را كه متولد ميشوند تحت مراقبت شديد قرار دهند، و اگر كودك پسر بود او را بكشند. بدين گونه كودكان بسياري را گشتند تا موسي پديد نيايد- چنانكه در قرآن كريم ذكر شده است...(۱) و با اين همه، خداي متعال، پيامبر خود موسي را حفظ كرد، و ولادت او را مخفي داشت، و سپس به مادر موسي امر فرمود تا او را در صندوقي گذارد، و به رود نيل سپارد... (۲) در احاديث بسياري آمده است كه مهدي، شباهتهايي به حضرت ابراهيم و حضرت موسي دارد... (۳)
پي نوشتها:
۱- سوره اعراف/ ۱۴۱.
۲- سوره قصص/۷.
۳- منتخب الاثر، ص ۲۸۶، تأليف حضرت آيت الله العظمي لطف الله صافي گلپايگاني

