اسدالله افشار 6ـ تبديل سيئه به حسنه ايمان وعمل صالح نه تنها مايه <تكفير> و مغفرت گناه ميشود، بلكه اكسيري است كه گناه و نافرماني را به اطاعت تبديل ميسازد. آنجا كه ميفرمايد: <الا من تاب و آمن و عمل عملا صالحا فاولئك يبدل الله سيئاتهم حسنات كان الله غفورا رحيما( فرقان/7) مگر آنانكه توبه كنند و ايمان بياورند وعمل نيك انجام دهند آنان گروهي هستند كه خداوند، كار بد آنها را به نيكي تبديل ميكند و خداوند آمرزنده و مهربان است. اگر كيمياگران به دنبال <اكسيري> هستند كه عنصري را به عنصري و سرانجام مس و نقره را به طلا تبديل كنند. يك چنين <اكسير> در محيط تشريع وجود دارد و عمل صالح به ضميمه نور ايمان به خدا، در جهان <غيب> اين قدرت را دارد كه <سيئه> را به <حسنه> تبديل سازد حالا واقعيت اين تبديل چگونه است و چه ميشود كه نافرماني، به اطاعت تبديل ميگردد، اين مطلبي است كه براي ما كه در اين نشات زندگي ميكنيم، كاملا مستور ميباشد و تا انسان چشم برزخي و حس اخروي پيدا نكند نميتواند از واقعيت آن اطلاعي به دست آورد. نمونههايي از عمل صالح درحالي كه مفهوم <عمل صالح> برهمگان روشن است ولي قرآن براي رفع ترديد، روي موضوعاتي انگشت نهاده و آنها را از مصاديق <عمل صالح> شمرده است. آنجا كه درباره مجاهدان راه حق چنين ميفرمايد: <ذلك بانهم لايصيبهم ظماء و لامخمصه في سبيلالله و لا يطئون بغيظ الكفار و لا ينالون من عدونيلا الا كتب لهم به عمل صالح ان الله لا يضيع عمل المحسنين( توبه/120.) در برابر تشنگي، گرسنگي، خستگي درراه خدا، كه آنان ميرسد و يا پيمودن راهي كه كافران رابه چشم درميآوردو دست ردي كه به دشمن ميزند، در نامه اعمال آنان <عمل صالح> نوشته ميشود، خدا اعمال <نيكوكاران> را ضايع نميكند. اين آيه با برشمردن نمونههايي از <عمل صالح> و با يادآوري يك سنت الهي <ان الله لا يضيع اجرالمحسنين> خدا پاداش نيكوكاران را ضايع نميكند. هر نوع ابهام را از مورد <عمل صالح> برطرف ميكند. زيرا: همانطور كه ملاحظه ميكنيد، قرآن انجام دهندگان عمل صالح را محسنين خوانده است. بنابراين در هر نقطهاي كه قرآن اين لفظ و يا ماده آن (حسنه) را به كار برده است آن مورد، عمل صالح خواهد بود. بنابراين هر <حسنهاي> عمل صالح است و تمام افراد محسن و نيكوكار به پا دارندگان <عمل صالح> نيز ميباشند و دراين مورد بيتفاوتي ميان اعمال فردي و اجتماعي نيست ارگ نماز و روزه عمل صالح است مبارزه با كفر و طاغوت و نابود كردن موانع هدايت مردم نيز عمل صالح ميباشد اگر نيايش در دل شب و طواف خانه خدا، عمل صالح است، رسيدگي به وضع بيماران و معلولان و بيوهزنان نيز از مصاديق عمل صالح ميباشد و سمت خدا درباره همگان اين است <انالله لا يضيع اجرا لمحسنين> و با <ان الله لا يضيع اجرا لمصلحين( >اعراف آيه 170) خداوندپاداش مصلحان را ضايع نميكند و انجام دهندگان <عمل صالح> خود نيز از مصاديق <مصلحان> هستند همچنانكه از مصاديق <محسنان> نيز ميباشند. هر انساني به طورطبيعي علاقه دارد كه داراي فرزندي باشد چنين تمايل و كششي شاخهاي از <حب ذات> و <خودخواهي> تعديل يافته او است. و وجود فرزند را نشانه بقاء خود و گسترش شخص و شخصيت خويش ميداند از اين جهت به آن علاقه نشان ميدهد. اگر در آغاز جواني محرك انسان براي ازدواج، مساله <تمايلات جنسي> ميباشند ولي آنگاه كه از شدت اين نيرو كاسته شد مايه گرمي اين پيوند مقدس، داشتن فرزند است و گوئي هر يك از فرزندان والدين عامل بقاء اين پيوند و گرم بودن محيط زندگي <روحي> است. تلاشهاي والدين براي سعادت مادي و يا معنوي فرزندان از تمايلات معنوي انسان سرچشمه ميگيرد و اولياء آنها هر نوع رنج و تلخي را با كمال ميل ميپذيرند. آنچنانكه اصلا رنج و تلخي در كارنيست. خداوند حكيم اگر چنين علاقهاي را به انسان نميداد و او نداي اين تعامل را از درون نميشنيد بقاء نسل انسان دچار اختلال ميشد و از ميان ميرفت. چه نشانهاي بالاتر بر وجود اين علاقه از اينكه وقتي خداوند به ابراهيم نويد منصب <امامت> داد و گفت <اني جاعلك للناس اماما> من ترا پيشواي مردم قرار ميدهم او فورا اين مقام را براي ذريه و فرزندان خود نيز درخواست كرد و گفت <و من ذريتي( بقره/134) امام هشتم(ع) در حديثي فرمود: هرگاه خداوند بر بنده خود نيكي بخواهد پيش از آنكه او را بميراند به او فرزندي عطا ميكند. امام عسكري به دستور <معتمد عباسي> در بازداشتگاه به سر ميبرد روزي به يكي از ياران خود كه او نيز مانند او بازداشت بود، گفت آيا فرزندي داري؟ گفت خير امام درباره او دعا كرد آنگاه فرزند را به جمله <نعم بالعضد الولد> توصيف كرد يعني چه بازوي خوبي است فرزند.شكي نيست كه هر فرزندي مايه گسترش شخص و شخصيت و جوابگوي تمايلات دروني انسان، و بازوان توانايي او نيست، نسل فاسد كه با آبروي پدر بازي ميكند، هستي او را ياد ميدهد و به صورت نزديكترين فرد، از پشت خنجر ميزند، نبودش بهتر بود او است و چه پدران و مادراني هستند كه پيوسته دست به دعا ميباشند و از خدا ميخواهند اولاد هرزه و ناپاك آنان را از سر سفره آنها و يا حاشيه زندگي آنها بردارد و آنها را ازاين فرزند راحت سازد. دو نمونه الگو قرآن در موقع بحث از فرزندان پاكترين انسانها دو نوع فرزند معرفي ميكند كه يكي مايه انبساط نفس و سرور، و ديگري مايه انزجار و گرفتگي روح است. نخست براي ترسيم اين دو نوع <نسل> درگيري فرزندان آدم را مطرح ميكند كه يكي از فرزندان وي به نام <قابيل> است كه بر برادر خود <هابيل> حسد ورزيد و دست خود را به خون برادر بيگناه او آلوده ساخت آنگاه پشيمان شد و در ضمن بيان اين داستان چنين ميفرمايد. <فطوعت له نفسه قتل اخيه بقتله فاصبح من الخاسرين( مائده/30.) هواي نفس او را به كشتن برادر خود ترغيب نمود و او را كشت و از زيانكاران گرديد.دراين داستان كه در سوره مائده در ضمن پنج آيه (آيههاي 26ـ31) از آن سوره وارد شده است به دو فرزند برميخوريم كه نمايندگان نسلهاي<صالح> و <ناصالح> ميباشند و از ويژگيهاي خاصي برخوردار هستند اينك شرح داستان: هر دو به پيشگاه خداوند قرباني تقديم ميدارند ولي از يكي به خاطر پاكي نيت و جامع بودن شرايط قبول ميشود، ولي از ديگري به خاطر پليدي نيت، و نقصان عمل پذيرفته نميشود (فتقبل من احدهما ولم يتقبل من الاخر) 2ـ ردي كه قرباني او پذيرفته نشد به جاي اينكه علت آن را در كار خود جستجو كند، و هر نوع اشكالي را كه دركار او است، برطرف نمياد. دستاندازي به حيات برادر خود ميكند، و به جرم اينكه قرباني او پذيرفته شده به او اعلام خطر ميكند و ميگويد <لاقتلتك> ترا ميكشم. ولي آن ديگري كه نمونه <صالح> است به او دو چيز اخطار ميكند: الف ـ من كوچكترين اشكالي در كار تو ايجادنكردهام و اگر عمل تو پذيرفته نشده به خاطر اين است كه سرچشمه صالحي نداشت و خداوند اعمال نيك را از پرهيزكاران ميپذيرد <انما يتقبل الله من المتقين> ب ـ تو اگر مرا بكشي، من هرگز در صدد قتل تو برنميآيم <لئن بطست الي يدك لتقلني ما انا بباسط يدي لا قتلتك اني اخاف من الله رب العالمين.> <اگر به سوي من دست دراز كني كه مرا بكشي، من هرگز دست به سوي تو دراز نميكنم كه ترا بكشم از خداي جهانيان ميترسم. او سرانجام برادرخود را كشت ولي پس از كشتن نميدانست كه جنازه او را چه كند به اندازهاي جاهل و نادان بود كه به اندازه يك زاغ آگاهي نداشت كه با حسد هم نوع خود چگونه بايد معامله كرد وقتي كه ديد زاغي خاكهاي زمين را كنار زد و حسد بيجان زاغي ديگر را زير آن پنهان ساخت با خود گفت من ازاين زاغ ناتوانتر هستم كه نميدانم جسد برادر را چطور دفن كنم. شكي نيست كه اين داستان به حكم حمله <واتل عليهم باء ابني آدم بالحق> داستان فرزندان آدم را به حق بر آنان بخوان يك داستان واقعي است و هرگز جنبه روايي و داستانسرايي ندارد و به اصطلاح قصه نيست از اين جهت در اين دوداستان كه نماينده دو نسل صالح و غيرصالح ميباشند و به خصوصيات ياد شده در زير واقف ميشويم: در يك طرف تقوي و پرهيزكاري، نيت صالح و پاك وجود دارد و در ديگري از اين خصوصيات نشانهاي به چشم نميخورد. يكي حسود است و به جرم اينكه چرا عمل من قبول نشدو عمل برادرمن پذيرفته شد نزديكترين فرد به خود را ميكشد و كوچكترين پروائي به وجدان و عاطفه خود راه نمي دهد. درحالي كه طرف ديگرماجرا مشفقي است كه او را پند ميدهد نقطه ضعف او را دلسوزانه بيان ميكند و در عين حال كه از سوء قصد او آگاه است به خاطر ترس از خدا دست به سوي او دراز نميكند و به اصطلاح قصاص پيش از جنايت نميكند.نسل به اندازهاي جاهل و نادان است كه از يك مساله ساده ناآگاه است وناچار بايد معلمي از زاغ داشته باشد. | |